تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

این دو یک

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 31 تیر 1386

یکی بود یکی نبود...

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 11:07 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 1 مرداد 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

مردی که می خندد...

از کلاسور آلبوم عکس ,

یکشنبه 31 تیر 1386
در بین عکسهایی که تا به حال از اشخاص گرفته ام، این عکس را خیلی دوست دارم...
ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 11:07 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

ما، جاودان دروغین مردمان، یا؟۱

از کلاسور مقاله ها ,

جمعه 29 تیر 1386

ایران در مکانی از لحاظ جغرافیایی و اندیشه ای قرار دارد که قلب زمین است و در نتیجه هر اندیشه و اعتقاد و مکتب و روشی را از دهلیزها به خود راه می دهد و در بطن خود به هم آغشته و آمیخته می کند و می شود مهد انسانهایی که پر از تناقضهای کمرشکن روحی و اعتقادی هستند و تکه هایی از هر فرهنگی در این دنیا وجود دارد، می توانی در یک نفرشان پیدا کنی. بسته هایی توأمان از فسق و زهد و بخشش و خساست و دروغ و تملق و صداقت و ستم و مظلومیت و غرور و خاکساری و خیلی چیزهای دیگر...

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 11:07 ق.ظ

ویرایش شده در شنبه 30 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

آغاز

از کلاسور شعر ,

چهارشنبه 27 تیر 1386

وای از این قوم به جان باخته یك عمر همه فر و شكوه ابدی را.

وای از این مردم نا تاخته بر خندق تاریكی ناژرف، ولی پهن، كه پوشیده لباس سحری را.

وای از این پودنما، تارشده فرش جمیع بشری را.

وای از این مرگی روز.

            از این سادگی مردم مرموز.

از این كاهش پرگستره ی سینه ی پرسوز.

                                    از این غدر،

                                                از این دوز.

                                                            از این درگذر بی ثمر روز.

كه چون آب ته جوی فسرده است.

كه چون لغزش گندیده ی شبنم به لب سبزی برگ اندكی ساقه ی مرده است.

كه چون باد سمومی است، كه در ذهن همه شب پره ها رنگ تحجر بنشانده است.

و چون خنجر خونابه به سر عده ی مردار شمرده است.

همانان كه غریق اند،

 

                        در این عرصه ی بی آبی عادت.

همانان  كه همه پای شده رفته و بستند،

                                       دو شهبال شهامت.

همانان كه میان همه رنگان خدا،

                        مهر، شكوه، عشق، محبت و شجاعت،

                                                یكی رنگ گرفتند، همه رنگ حقارت.

همین هاست كه واداشته مردی ز تبار ازلی را.

كه فریاد زند وای...

وای از این قوم به جان باخته یك عمر همه فر و شكوه ابدی را.

سعید حاجی زاده.

اردیبهشت 1386.

 

 

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 12:07 ب.ظ

ویرایش شده در چهارشنبه 27 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ


 

آغاز

از کلاسور دیرنو ,

چهارشنبه 27 تیر 1386

                                            به نام مهربان جاوید

 

 

گرچه بدواً عصبانی شدم اما بعد که فکر کردم دیدم حق با اوست...راست گفت که گفت:

"پدر جان کدام دیرنو؟ چهار ماه فعالیت و شانزده ماه تعلیق؟!"

راست می گفت...کما نبود، بیشتر مرگ مغزی بود.

اما مشکلی نیست خدا را شکر دیرنو همیشه استعداد جوانه زدن و از "نو" روییدن را دارد...نا امیدمان نکن برادر!

نگاهی انداخت و باز گفت:"دیرنوی بتا؟ نشریه؟ و چه کسی آنرا خواهد خواند؟"

"حدود پنجاه دوست نیلگون د..." ،"هه هه! پنجاه دوست نیلگونتان حتماً خاکستری شده اند و دیگر اسم دیرنو را هم به خاطر ندارند!...شانزده ماه..."

...و نشریه ای که خوانده نشود یک نوع حماقت یا غرور یا خودفریبی یا بی مسئولیتی یا احساس یخ و بی مزه ی رویایی کاذب و خوابهای بچه گانه و کارتونهای تخیلی و مدینه ی فاضله ای دست نایافتنی و آرمان شهری منزوی و اتوپیایی تک نفره(!) و اگر خیلی باشد سکوتی پر سروصدا و ارکستری که شنوندگانش در و دیوار هستند و نوازندگان در پایان برای خود کف می زنند و به سمت صندلی های خالی تعظیم می کنند و در درون به خود پوزخند می زنند و فحش می دهند که:"خودت را مسخره کرده ای مردک؟"

و چه ترسناک است یک چنین سرنوشتی برای "دیرنوی کشکیِ غولابادیمان"...وچه ترسناک تر اینکه حتی دشمنی هم نداشته باشیم که این را برایمان آرزو کند! و نه کسی که استهزا کند...و ما خود و تنها خود شاهد ترس و خجالت و نومیدی خویش باشیم...

به هر حال من جوابش دادم که مهم این است که ما سهم خود را از چراغانی این شب تار ادا کنیم هرچند شعله ی کبریتی باشد...و وبلاگ ما هیچ ترسی از آنها ندارد ،چه،در دنیایی که بزرگترین نشریه ها و سایت ها و خبرگذاری ها و خبرپراکنی ها، همه مشغول تبلیغ و ترویج و دقیق تر بگویم "تزریق" عقاید و افکار و –چه می گویم!!-ضدعقاید و آنتی افکار و "فکرشکن" های خویش هستند و پسرک متمدن جهان سومی، بند کفشش را به تاثیر از فلان شبکه و به دید خودش از روی آزادی شبیه فلان خواننده در جزیره ی لیبرتی انتخاب می کند و تنها فرق باقی مانده بین این و آن، بند کفش دیگر می شود، آیا برای دیرنو، این نشریه ی کشکی، کوچک بودن و آماتور بودن، ننگ است؟

و آیا برای چند بچه ی تازه از دبیرستان پریده، خجل شدن و نومید شدن، ترسناک است؟ و آیا خودِ این آرمان و این قدم، در این قوم، گامی و بهتر بگویم "خلافی" کم بزرگ است؟

پس می نویسم! و می نویسیم و می جنگم! و می جنگیم و مسئولم! همانگونه که مسئولیم.

 

و خدایا!ما را از این دسته ی گوسفندان به ظاهر آزاد که پس از چندی چریدن قربانیشان می کنند و بدتر از آنها چوپانهایی که حتی لیاقت قسمت آخرش را در این دنیا ندارند، قرار مده!

خدایا! مگذار که آنقدر به امروز عادت کنیم که از فردا بترسیم و آنقدر از فردا بترسیم که امروز به طمع افتیم...

خدایا! مگذار که در زندگیم خواسته ی "آنها" جای تفکر "من" را بگیرد و "من" جای "تو" را!

و به امید تو، ای

                     مهربان جاوید...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 12:07 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

آغاز

از کلاسور دیرنو ,

چهارشنبه 27 تیر 1386

مخواه عزیز!

دیگر مسخرگی و هرزگی را برنتاب و به انتظار لذت مفلوک جهل منشین. مخواه که خنده به هر چه جدی و ارزشمند است، رنگ ابتذال بزند. تو که می دانی اگر آزمون از حد آزمودنی فراتر رود دیگر آزمون نیست، شکنجه است و تنها طغیان، در چنین روزگاری نوید بخش آغاز انسان است. پس... مخواه عزیز!

 « در سال و زمانه ای که خروس های جنگی و جوان قدیم _ و عجبا بدون عمل جراحی آشکار_ همه وهمه به کلی تغییر جسم و جنسیت داده اند و ترک سه عادت کرده و مرغ سعادت خودشان شده اند و یک روز در میان تخم دو زرده بی نطفه می گذارند، در چنین سال و زمانه هنوز هستند تک و توک جوان و جوانه قدیم که گوش و هوش بسپارند به آواز کهنه و غیر هنری تک و توک خروس های پیر قدیمی که به فکر سعادت خودشان نیستند چون سه عادت خودشان 1- خروس بودن و 2- غیرت داشتن و 3- قوقولی قو خواندن شب ها و سحرها، را ترک نکرده اند و نمی توانند کرد.» این تکه را از اخوان ثالث گذاشتم که خودش الحق از همان خروسهای قدیمی بود که تا آخر عمرش در خانه اجاره ای نشست و یادگار پس از مرگش شد قبری اندازه پلاک ماشین ( البته قدیمی هایش)نزدیک توالت آرامگاه پیشوایش فردوسی.

و مقصود آنکه دوست می داشتم که از یک سالی که گذرانده ام بگویم. سالی که من متفاوت از سایر دوستانم گذراندم و در آن احاطه تنهایی و نمود بیگانه بودن و به قول جلال « تفی بر صورت تراشیده زیبایی» بودن را تجربه کردم. اما بعد، منصرف شدم. نمی دانم چرا اما احساس کردم زیادی بچه گانه است و احمقانه. شاید مشکل از ما نباشد. شاید روزگارمان باشد که اینگونه رقیق و رقت بار بارمان آورده و پدرانمان اگر از استیلای « مذهب، افیون ملتها» با جان دادن و خون دادن و شکنجه و تبعیدی و زندانی شدن جان سالم به در بردند، ما بچه های تیتیش مامانی و فِق فِقویِ شان با دل و جان به « افیون، مذهب توده ها» ایمان آوردیم و صبح تا شبمان با سریال و فیلم سینمایی و کلیپ و پارتی و موسیقی و موبایل و شاید ماهواره و اگر آنقدرها جرأت داشته باشیم سیگار و عرق و متادون و قرص ایکس و هروئین و کراک، سپری می شود و نهایت سعمیان را می کنیم تا مرتکب اندیشیدن نشویم. شاید روزگارمان اینطور ما را بار آورده باشد.شاید.

شاید روزگارمان ما را اینطور بخواهد اما هر چه هست حداقل زورمان را می زنیم تا ادای همان تک و توک جوانک هایی را در بیاوریم که هنوز قوقولی قوقولِ زمخت خروسها را به «قدقدی» گل باقلی خانم های فراوان اطرافمان اعم از زن و مرد،ترجیح می دهند.

اما...

سیاست که حرفش را نزن که آنقدر برایمان ادا اصول درآوردند و دروغ گفتند و غلو و غوغا درست کردند و هر کدامشان از طرفی افتادند و اینها را اضافه کنید به این که ما هم هیچ وقت حاضر نشدیم معقول و منطقی در مورد مسائل سیاسی فکر کنیم و در نهایت بهتر دیدیم که به سهراب بپیوندیم که گفت:

جای مردان سیاست

بنشانید درخت

تا هوا تازه شود.

به ویژه که رئیسمان هم عاشق درختهاست و یک تیر و دو نشان.

آنچه می ماند آب باریکه ای است از فرهنگ و ادب و اجتماع و شاید تاریخ که آنها هم ازشان راه گریزی نیست و امیدمان آنکه آب باریکه مان قطع نشود که خودمان هم می دانیم که باآبی که با دو تا کف دست می شود جلویش را گرفت نه می شود ماهی پرورش داد و نه کشتیرانی و بندر داری و ترانزیت و کشت صنعتی پر محصول راه انداخت. خلاصه آنکه به چند شاخه پونه در اطرافمان و چندتا کوزه که پر شود راضی هستیم و البته هنوز هم مثل روز اولمان می گوییم که: ماییم و نوای بی نوایی... بسم لله اگر حریف مایی. 

 

 

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 12:07 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©