تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

دیرنو

از کلاسور دیرنو ,

شنبه 27 اسفند 1384

دکتر کاتوزیان می نویسد:«امیر کبیر در پیشینه اجتماعی، مقام نظامی، جاه طلبی های شخصی،روش ها و آرمانهای شبه مدرنیستی به گونه ای شگفت انگیز به رضا خان پهلوی می ماند. جای تردید چندانی نیست که اگر او زنده مانده بود، در اسطوره شناسی تاریخی ایران،اینک از او به عنوان یکی از عوامل بیگانه و مستبدی بی رحم یاد می شد. همانطور که اگر رضا خان در سال های اول ناکام مانده بود، بی گمان امروز همچون قهرمانی بزرگ که قربانی امپریالیسم و ارتجاع شده است، مورد ستایش قرار می گرفت.»

می دانی عزیز... محبوبیت و ذلت هر دو یک چهره دارند. تنها زمان مهم است.تنها زمان مهم است....

کابوس دلهره آوری بود. بر روی همه چیز حریری از افسانه کشیده شده بود. اما حریر سیاه.افسانه ی شوم. قصه ی خناس.همه جا شب بود. نه. همه چیز شب بود ولرزه های بیمناک ترس مولودی را به بار آورد. تنها زمان مهم بود.

آبانمهاه،چند روز قبل امیر حسین پیش من آمد که بیا وبلاگی مشترک بزنیم.دو روز قبل آنرا ساخت.اسمش را هم گذاشت دیرنو.امروز در همین ساعت من اولین مطلبش را نوشتم.یازده تا نظر خورد.گل به گلمان شکفت. یک پیروزی بود و شولای سبز امید دلهای ما را پوشانده بود. تنها زمان مهم بود.

مولود شوم در شبهای کوهستان های ساکت، صحراهای متلاشی،ویرانه های نومید،گورستانهای عزادار، خانه های متعفن و چشمهای بی سیاهی، پرسه می زد.همه با انکار همیشگیشان می دانستند که هست. طنین بی وقفه شبانه اش عرقی سرد بر بطن قلبها می نشاند.دیگر تنها زمان مهم بود.

آن اوایل قرار نبود از غولاباد هم بنویسیم. اما بعد نوشتیم. و دیرنو روز به روز همگانی تر شد، محبوب تر شد. از بلوتوس بگیرید تا اورانوس. تا پادشاه مظفر غولاباد تا استاد راستین تا بچه های مدرسه.خلاصه کم کم اشخاصی در همین دومتریمان پیدا شدند.کم کم تعداد بازدید کنندگانمان بالا رفت. کم کم دیرنو برای ما افتخار شد. تنها زمان مهم بود.

انگشتان پر از کثافت گدای کور مذبوحانه روی خاک خیس می دوید. ترس رعشه بر اندام نحیف پیرمرد انداخته بود.از آرامش سرد و سیاه چشمانش رطوبتی لزج نشت می کرد.مثل طلسم شیطانی جادوگری با خود حرف می زد. امسال، نوروز، هیچ سبزه ای جوانه نخواهد زد.آن روز نزدیک می شود.تا یک سال و نیم دیگر او به اینجا می رسد. و دوباره همان را تکرار می کرد و دوباره تکرار می کرد و دوباره و دوباره...تنها زمان مهم بود.

روز به روز کیفیت دیرنو بالاتر رفت. دیگر خودمان معتادش شده بودیم. مثل بت دوستش داشتیم. بهر حال هر چه باشد، زحمت خودمان بود که به بار نشسته بود. کشاورزان عجب کیفی می کنند وقتی سیب های کال را بر درختان می بینند. دوستداشتنی ترین وقتش همین است. وقتی رسیده شود و زیاده از حد بزرگ، دیگر آن معصومیتش را از دست می دهد. سیب رسیده فقط آدم را به یاد آن نیوتون لامصب می اندازد و مساله های شتاب گرانش و تست های فیزیک کنکور...کشاورزان بهتر از همه می دانند که تنها زمان مهم است.

مدت ها بود کسی حرف نزده بود. الهام اهورایی به همه فهمانده بود که آن مولود منتظر است، منتظر خواندن اسمش. تنها زمزه ای یا غرولندی یا آهی یا حتا نگاهی به آن اسم کافی بود تا همه چیز از دست برود.مردمان چون کودکان معصوم چشم امید به سکوت بهت آور دوخته بودند. اما بالاخره آن اسم آورده شد.بالاخره سیاهی چشم های امیدوار چون برجهای متروک خاک گرفته و پوسیده فرو ریخت. عصیان جان گرفت. دیگر تنها زمان مهم بود.

خیلی سخت است که بخواهی از عزیزت دل بکنی.دیرنو عزیز ما است.ولی خوب کاری نمی شود کرد. تقصیر خودتان بود. می خواستید آن اسم را نخوانید.کاف نون کاف واو را، ورد شفا بخش صوفی نیست. طلسم مرگ است. شرمنده اخلاق ورزشی تان آن مولود اسم خود را شنید و بذر ترسش در نهاد ما جوانه زد.

غولاباد هم در غول کنکور درمانده است. یک سال و نیم دیگر آن مولود مزخرف از ما می گذرد.و بعد از آن شوق جوانه زدن، سبز شدن و باز گشتن، دیرنو را دوباره احیا خواهد کرد.بعد از کنکور دیرنو پرتو پیام آور خورشید را بر چشمه چشم هایمان تجلی خواهد داد.تنها زمان مهم است...

 اعوذ بالله من الکنکور رجیم.

   

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

بیست و هفتم

از کلاسور دیرنو ,

شنبه 27 اسفند 1384

                         

به قول ملا ، می دانی عزیز، بیست و هفتم ها همواره مهمند.بیست و هفتم آبان بود که اولین خشت دیر نو را نهادیم...بیست و هفتم آذر، روز وحدت حوزه و دانشگاه بود و بیست و هفتم دی هم میلاد حقیر...بیست و هفتم بهمن سالروز هبوط هیتلر است به جهان خاکی، البته به روایت برادران اهل سنت.

زین رو چندی پیش نگاهی به تقویم انداختم در تجسس بیست و هفت اسفند ماه...آنچه یافتم باورکردنی نبود، صفحه ای سفید و بی زیرنویس. تقویم های دیگری یافتم و باز هیچ.

با دوستان مشورتی کردم اما راستش هیچ حاصل نشد، لاجرم کمک خواستیم، از تاریخ و از طبیعت، از زندگی و از سیاست...تاریخ را گشودیم گفت انقلاب، طبیعت را نگریستیم گفت دگرگونی...زندگی را خواندیم گفت مرگ...سیاست را پرسیدیم گفت انقضا...آری هیچ نیافتیم جز تحول...این است اساس طبیعت، آنچه خود نمیرد را می کشد و آنچه راکد بماند متحول می کند و آنچه سقوط نکند خود به فرش می کشد.

آری عزیز، دیر نوین در جمعه 27 آبان متولد شد و امروز،27 اسفند خواهد مرد...از جمعه ظهر تا شنبه صبح...کمتر از یک روز...اما چه روز زیبا و دلنشینی...چه ساعات آفتابی و صافی داشتیم با مطالب "عشق/نفرت/جنون" ، "مرغ و فلسفه"، "دیویت کافرپیلد"،"برابری و مساوات"و...و چه ساعاتی بارانی  و نمناک با پستهای فیروزه ای و گاه طوفانی با "و اما جنگ" و "چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشیم"...یا نسیمی آرام با "اساطیر ایران" و "اساطیر غولاباد"...و البته آری،گاه هم برفی و یخبندان.

پروژه دیرنو افتخارش به بازدید کنندگان خاصش بود، اگر ما نیلی بودیم، شما هم بودید...آنطور که من حساب کرده ام ما حدود پنجاه دوست نیلگون داشتیم که بازدیدکننده ثابت ما بودند...دلمان برای تک تک آنها تنگ خواهد شد...

دیرنو با مطلب ملا متولد شد و با مطلب ملا می میرد...البته مرگ که نه،به کما می رود...و اما:

ای دوست! اگر یک بار هم به ما سر زده ای، در مطلب آخر یک نظر بده، حرفی داری بگو، فحش می خواهی بدی بده- منتهی در گوشی- و حتما نشانی ایمیلت را بگذار تا وقتی دیرنو دوباره جوانه زد، تو را خبر کنیم و بار دیگر دور هم جمع شویم...

و ای ایرانی! اولا نوروز را تبریک و دوما اگر گذرت به خاک پاک غولاباد افتاد حتما قدم بر دیدگان ما بگذار که خوانندگان دیرنو را برای دخول، نیازی به گذرنامه نیست...

چهار ماه از خواب طبیعت را بیدار بودیم و حال طبیعت بیدار شده...وقت آن است که ما بخوابیم...

بیست و هفت اسفند، پادشاه بیست و هفتم ها...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

اساطیر غولاباد

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 24 اسفند 1384

قسمت سوم: ارتشبد SPG

بعد از نوشتن مطلب "و اما جنگ" و تولد دوباره غولیسم نامه های زیادی به دستم رسید که خواهان اطلاعاتی بیشتر در مورد سردار سرلشکر spg  بودند، از این رو قسمت سوم اساطیر غولاباد را به بیوگرافی ایشان اختصاص می دهم...

SPG در سال هزار و نهصد و اندی در خاک غولاباد و ارتفاعات قله دُربید به دنیا آمد. وی از همان سنین نوزادی میل به استقلال و قدرت داشت به طوری که در سن دو سالگی خانه را ترک کرد و در خیابان چاه تقویه آپارتمانی اجاره کرد.در سن سه سالگی از پنجره همان آپارتمان به سخنرانی بر ضد انگلستان پرداخت که موجب شد او را 6 سال به زندان بیاندازند...

گفتنی است که وی از همان زمان هنجره ی فوق العاده ای داشت و تا چهار سال بعد از آزادی در یک موسسه برگزاری کنسرتهای موسیقی، به عنوان دستگاه آمپلی فایر، کار می کرد.

در سن 13 سالگی به عنوان "تبل زن" در ارتش غولاباد استخدام شد. از آن زمان تا سن بیست سالگی وی زندگی بسیار سختی داشت و از چهار صبح بعداز خوردن یک پرس پاچه،که غذای مورد علاقه اش بود، تا دوازده شب یک ریز تبل می زد...

تا اینکه بالاخره روز شانس وی نیز  فرا رسید، آنروز مسئول بود جلوی کاخ پادشاه فتوح الدوله تبل بزند که بعد از سه ساعت پادشاه بیرون آمد و درجه سرهنگی را بر دوش او چسباند و فرمود:"پسر جون هرکی دوس داری دیگه تبل نزن باشه؟"

بعد از این او سمتهایی چون فرمانده تیپ 55 تبل به دوش ارتش،مسئول تیپ 66 سربازان شورت پوش، فرمانده نیروی رِیلی ارتش غولاباد، فرمانده تیپ 41 underground، سفیر غولاباد در چچن، محافظ اول پادشاه و... را بر عهده داشت.

و گذشت و گذشت تا اینکه بیست سال بعد همه دیدند که چطور هیتلر، در حالی که پاچه هایش را در پوتینش کرده بود او را در بغل گرفت و گفت:" اگر یک نفر لایق فرماندهی ارتش غولاباد باشد همینspg است".

                                   

                          هیتلر و SPG ،پاییز 1937 (به پاچه های هیتلر توجه کنید)

در زمان جنگ جهانی وی درخشش بسیاری داشت و فتح پاریس در حالی انجام شد که وی برای بازدید به ارتش آلمان نازی ملحق شده بود.

SPG آنقدر محبوبیت داشت که حتی بعد از خیانت فرزانگان (لعنت ا... علیهن) و فتح غولاباد ، متفقین نتوانستند او را محاکمه، و حتی عزل کنند. زیرا در این صورت باید برای تمام ارتش انگلیس و روس، شلوارهای نو می خریدند...

وی فرمانده ارتش باقی ماند تا اینکه با به سلطنت رسیدن بزرگنژاد شاه کبیر، و حکم فرمایی دموکراسی به جای دیکتاتوری، SPG شبانه تبلش را برداشت و از غولاباد رفت...

به نقل از کتاب چرندیات محض، به گزارش G.H.I.B  وی خواننده Rock شده است و در جزیره لیبرتی تمبک می زند...

هنوز هم اگر خوب گوش کنی طنین فرا گیر "آقا برو کلاسش" شنیده می شود...

به امید روزی که وی به جمع نیو غولیسم بپیوندد.SPG، دیر زی...شاد زی.

       

                           آپارتمان SPG، قبل از جنگ جهانی و همان مکان، امروز

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 02:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

مترسک

از کلاسور حرف نو ,

دوشنبه 22 اسفند 1384

سلام.

بی مقدمه:

امروز اومدم از عشق و این حرفا بنویسم دیدم که متی جون زحمتشو کشیدن و اونم چه زحمتی ... توپ.

اومدم از خدا و عرفان  این حرفا بنویسم دیدم که نیلرام و ملا اون قدر از این حرفا نوشتن و گفتن که دیگه چیزی واسه گفتن نمونده.

گفتم از تاریخ غول آباد بنویسم که شرمم اومد تا وقتی مورخ بزرگ، امیر، هست حرفی بزنم.

گفتم یه دونه از اون چرت و پرتا و آشفته نویسی های قبلیم رو یاور کنم دیدم که اینم واسه خودم تکراریه.

خلاصه که به هر دری زدم دستم کمونه کرد و محکم خورد تو پوز خودم.

بالاخره یاد اون مترسکی افتادم که سالها پیش باهاش رفیق بودم. گفتم بذار یه دفم شده حرف دل اون رو بنویسم:

                        به نام یزدان پاک

قصه ی ما توی یه مزرعه اتفاق افتاد....

تو این مزرعه یه مترسک بود. یه مترسک چوبی که از هرچی پرنده بود متنفر بود. مترسک ما خیلی خوشش می یومد اونا رو بترسونه. مترسک ما شده بود عین یه ربات برنامه ریزی شده. مترسک ما فقط کاری رو می کرد که صاحباش می خواستن. فقط همین.

هر روز غروب، وقتی که مزرعه دار پیر می رفت خونشون، مترسک قصه ی ما چشماش رو باز می کرد. باز باز.و نگاه می کرد. همه جا رو. تا نکنه یه کلاغی، گنجشکی، پرنده ای چیزی پیدا کنه و تا می تونه بترسونتش.

اما یه روز، توی سرمای زمستون، وقتی که برف روی مترسک رو پوشونده بود و داشت از سرما می لرزید، درست وقتی که صاحبش توی خونشون کنار آتیش نشسته بود و با بچه هاش گل و می گفت و گل می شنوید، یه قناری که توی اون سرما جایی رو برای زندگی پیدا نکرده بود اومد و اومد و اومد و تلپ... خورد به مترسک.بعدشم همون جا افتاد رو زمین.

مترسک آروم سرشو چرخوند و یه نگاه به قناری انداخت.بالای ظریفش تقریبا یخ زده بودند و صورت زردش هم سیاه شده بود.

مترسک ما اومد دولا شه...... اما نتونست. آخه از پایین تا بالای بدنش رو با یه تکه چوب صاف ساخته بودن.

یه دفه دید جایی بین دو تا دستش، وسط اون همه کاه، یه حس تازه ای داره شکل می گیره. یه حرارت خاصی احساس کرد. یه جورایی برای اولین بار نسبت به اون پرنده تنفر نداشت.

دوباره تلاش کرد.

می خواست دولا بشه. باید اون قناری رو بر میداشت. وگرنه قناریه می مرد. دوباره زور زد. به چشمای قناری نگاه کرد..... زور زد...... قناریه سخت نفس می کشید..... زور زد...... قلب قناریه خیلی آروم می زد....... زور زد....... رنگ زرد قناری کم کم داشت سیاه می شد... و مترسک ما همین طور زور می زد. تا این که......

تق.

آره.

مترسک ما شکست.از وسط شکست. شکست و افتاد روی قناری.

صبح روز بعد، وقتی زارع اومد و مترسک شکستش رو دید بچش رو صدا زد. و از اون خواست که یه مترسک نو بذاره سر مزرعه.

درست وقتی که اون بچه می خواست مترسک رو برداره یه قناری از زیر اون مترسک در رفت. پرواز کرد و رفت... رفت و رفت.

سال بعد که به اون مزرعه رفتم از زبون زارع شنیدم که مترسک قبلیه رو سوزوندن. وقتی رفتم سر مزرعه، یه مترسک نو دیدم که انگار خیلی از پرنده ها بدش میومد.خیلی.                                                   
 

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 03:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

کورباقه این حیوان دوستداشتنی.

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 18 اسفند 1384

    شما برای صبحانه چه غذایی می خورید؟ پنیر، کره، شیر، چای شیرین......یا قورباغه؟؟؟

    تا حالا شده که خواسته باشید برای صبحانه یک قورباغه را زنده زنده بخورید؟

    اجازه بدهید تا به این موضوع خیلی جدی نگاه کنیم. شما رأس ساعت هفت صبح هنگام گوش دادن به اخبار بامدادی تصمیم می گیرید که یک قورباغه زنده را بخورید قبلاً قورباغه را آماده کرده اید. به سراغ ظرفی که قورباغه را در آن گذاشته اید می روید، خوب که نگاه می کنید قورباغه هیچ کثیف کاری ای نکرده است، کمی امیدوار می شوید، شاید قورباغه بهداشتی و تمیزی باشد. به هر حال آن را با دست می گیرید و به آن خوب نگاه می کنید اولین بار است که به این دقت قورباغه ای را نگاه می کنید رنگ سبز روشن با انگشتان خیلی باریک و پوستی خیلی صاف و لزج. فکر می کنید می توانست حیوان زیبایی باشد اما نه برای خوردن. در هر حال تصمیم شما جدی است دست خود را بالا می آورید دیگر خیلی به صورتتان نزدیک شده حتی صدای نفس هایش را هم می شنوید. از ته دل می خواهید چشمانتان را ببندید اما می دانید که نباید چشم بسته کاری را انجام داد. کم کم خودتان را راضی می کنید و سر مثلثی قورباغه را درون دهان خودتان می کنید. قورباغه متوجه وخامت اوضاع می شود و شروع می کند به فعالیت و سروصدا اما شما در عزمتان راسخ هستید. حالا دیگر می توانید پوست صافش را زیر زبانتان احساس کنید. قورباقه را درسته در دهانتان جا می دهید. قورباغه با انگشتان باریک خودش به اطراف دهان شما فشار می آورد. اگر درسته قورتش دهید توی گلویتان گیر می کند باید بجویدش!!! از این فکر دندان هایتان با تمام قدرت پس کشیده می شوند، آنها تا حالا قورباغه نجویده اند و اصلاً مایل به چنین کاری نیستند اما شما جانتان را دوست دارید، با اکراه دندان هایتان را روی هم می آورید. دندان نیشتان در چشم قورباغه فرو می رود و مایع لزج و سرد داخل چشمش را روی دهانتان احساس می کنید. کم کم پوست قورباغه سوراخ می شود و مواد درون بدنش زیر زبانتان می رود به خودتان تلقین می کنید که خوب خیلی هم بد نیست مثل پیراشکی می مونه ولی نه!!! اون یه قورباغه بد مزه زنده است.مزه اش خیلی عجیبه چندان چنگی به دل نمی زنه ولی می توانید کار را ادامه دهید. بعد از چند دقیقه دیگه قورباغه نرم شده است اما هنوز بعضی چیز های سفت زیر دندانتان می رود شاید استخوان یا تکه های پوست قورباغه باشد. از همه اینها گذشته شما هنوز کار اصلی را انجام نداده اید، شما هنوز هیچ قورباغه ای را نخورده اید. حالا باید آن رو قورت بدهید. اندک اندک عضله های انتهای دهانتان جمع می شوند و لقمه چرم و نرم به نزدیک حلق شما می رسد. کمتر از یک ثانیه طول می کشد تا قورباغه به درون معده شما برسد.

صدای تلویزیون به گوش می رسد«.... امروز هوایی گرم با گرد خاک در پیش خواهید داشت.....» به یاد می آورید که دیروز هم تلویزیون همین را گفته بود ولی شما یک ساعت بدترین فحش هایی که بلد بودید را به این آب و هوای آشغال داده بودید. اما امروز؟؟؟ امروز فحشی در کار نیست. اصلا حوصله این حرفهای بیخود را ندارید. امروز روز خیلی خوبی است. امروز شما می توانید یک کوه را از جا بکنید، شما سخت ترین کاری که می شد انجام داد را انجام داده اید. دیگر بقیه کارها مثل آب خوردن آسان شده است. شما امروز قادر به تغییر دادن جهان هستید، به راحتی تغییر دادن صبحانه امروزتان.

امروز آسمان مال شما است.

                     پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال شما است.

            

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 05:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

ان كس كه بداند...

از کلاسور حرف نو ,

سه شنبه 16 اسفند 1384

ان كس كه بداند و بداند كه بداند              اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

ان كس كه بداند و نداند كه بداند              بیدار كنیدش كه در خواب نماند

ان كس كه نداند و بداند كه نداند              لنگان خرك خویش به منزل برساند

ان كس كه نداند و نداند كه نداند              در جهل مركب ابد الدهر بماند

پریدن كار دل است و قدم زدن كار عقل،اگر لذت جهان خواهی با دل همسفر شو و اگر مقصد خواهی اهسته رو.

موضوع بهتر شدن از بقیه نیست بلكه رسیدن به بالاترین قابلیت خود است.تنها باید سعی كنیم تا در كنار انسانی دیگر، انسان باشیم و انسان بمانیم.

هیچ كس نمیتواند به عقب برگردد و از نو شروع كند اما همه می توانند از همین حالا شروع كنند و پایان تازه ای بسازند.

اینها همه یك شرط  میخواهد  و ان هم اینكه از جهل مركب خارج شویم و بدانیم كه هیچ نمیدانیم ،مانند سقراط.

ان كه هیچ نمی داند به چیزی عشق نمی ورزد.انكه از عهده ی هیچ كاری بر نمی اید،هیچ نمی فهمد.ان كه هیچ نمی فهمد،بی ارزش است.ولی انكه می فهمد،بی گمان عشق می ورزد؛مشاهده می كند،می بیند...هر چه بیشتر دانش ادمی در چیزی ذاتی باشد،عشق بدان بزرگتر است...هر كه فكر كند همه ی میوه ها در همان وقت می رسند كه توت فرنگی،از انگور چیزی نمی داند.

پس ای كاش دست كم بدانیم و بپذیریم كه هیچ نمیدانیم تا در جهل مركب گرفتار نمانیم.و هنوز هم حماقت همه ی ان چیزی است كه برای بخشیدن به شما دارم و هنوز هم میتوانید بدین خاطر مرا نكوهش كنید.اما...دست كم میدانم كه هیچ نمیدانم و این سراغاز دانستن من است.

نوشته شده توسط نیلرام دیر نو ساعت 09:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

درخت

از کلاسور حرف نو ,

شنبه 13 اسفند 1384

معمولا خیلی مسخره به نظر میرسه که کسی در مورد درخت بنویسه، یا اصلا خیلی ها درخت رو در حدی نمی دونن که در موردش فکر کنن. از این رو من تصمیم گرفتم که این پست رو به طور کامل به درخت اختصاص بدم، تا همه بفهمن که ما در دیر نو چقدر آزادی بیان داریم.

شاعر می گوید:" درخت تو گر بار دانش بگیرد/به زیر آورز چرخ نیلوفری را". در این بیت بین درخت، نیلوفر و گر تناسب دیده میشه، همچنین دانش به بار تشبیه شده و چرخ برای دوچرخه نیلوفر خانم مجاز آورده شده. "را" و "بار" جناس مقلوب افزایشی داره و کلا کنایه از اینه که کارت به کار خودت باشه و ادامه متنو بخون...به هر حال از اونجایی که این بیت هیچ ربطی به موضوع مورد نظر من نداره پس اونو رها می کنیم و به درخت بر می گردیم.

درخت موجود جالبی است.حرف نمی زند، غیبت نمی کند، موجود دیگری را از زندگی ساقط نمی کند. نمی دَرَد، نمی پرد، عرعر و واق واق و ماما سر نمی دهد، کثافت کاری هم ندارد و کلا مزاحم کسی نمی شود.با این حال آدمیزاد برای اینکه اشرف بودنش را به رخ تمامی موجودات بکشد، از این موجود بی زبان هم نمی گذرد و هر وقت کم می آورد، ترق...یکی از این درختان را قطع می کند.

ظاهرا تو این دوره زمونه تنها عامل حفظ همین سه-چهار تا درخت ، یکی جریمه نقدی آن است و یکی گناهی که می گویند بریدن آن در فصل بیداری دارد. سد گناه که خیلی وقت است شکسته و مردمان سر را در برف می کنند و عده ای هم آخر شبها که خدا خواب است و فرشته ها هم چرت می زنند به قطع درختان بی زبان می پردازند. از لحاظ جریمه هم که می کشیم، پولشم می دیم( تیریپ بچه مایه داری). تازه مثلا شهرداری را که نمی توان جریمه کرد، استغفرالله...علاوه بر آن جریمه که درخت مرده را زنده نمی کند، پولی می شود در جیب تبر به دستانی دیگر. شاعر میگه: رو درخت با نوک خنجر، زنده باد درخت نوشتیم.

به یاد دارم که سال پیش ده-بیست تا درخت بی زبون رو برای اینکه جلوی یک مجتمع تجاری بودند با لودر و اره و آر پی جی و ضد هوایی و اینها، تکه تکه کردند.آن هم در شهر کویری ما...مردم که نمی دانند آن درختهایی که قطع شدند 30 سال پیش با دستان فردی کاشته شده بودند که این درختان رو از بچه های خودش بیشتر دوست داشت و آنها رو با اشک چشم و خون دل در این آب و هوای خشک آبیاری کرده بود. آری، کسی او را نمی شناسد و حتی یکی از پارکهایی که ساخته به نامش نیست چون غلطی کرده بود و یکی از آن پارکها رو تقدیم فرح( لعنت ا... علیها) کرده بود، حال کسی نیست بگوید آخر آن مرد نیکوکار را چه به سیاست...و امروز دیگر کسی از آن درختکار پیر یادی هم نمی کند.

تازه این نوع عملیاتهای نابودی که خوب است، حداقل در روز روشن انجام می شود، آنهایی را که روزی چند لیتر نفت پای درختان شهرداری خالی می کنند را چه می گویید...

مشکل اینجاست که این درختان بی زبان، چنگال عقاب و پنگال ببر و جوانمردی انسان را ندارند که از خودشان دفاع کنند...

قتل قتل است، حتما که نباید شاخ و دم داشته باشد، شاخه و برگ هم قبول است، کسی که برای منافع خودش درخت سالمی که در انتظار بهار است را قطع می کند باید قصاص شود...تا به حال شده جلوی یک منظره پر درخت بایستی و تو ذهنت درختا رو  حذف کنی تا ببینی چی میشه؟ به خدا قسم اگر درخت نبود زعفرانیه عین جوادیه بود، گرونی اونجا به آدماش نیست، به درختاشه.

به هر حال، ای دوست! یادت باشه این دفعه که دیدی درختی چند ده ساله رو قطع می کنن فقط به دید رهگذر به آن نگاه نکن، بدان که دارند موجودی را که سراسر لطافت و زیبایی و مروت است، بی گناه بی گناه، پاک پاک، اعدام می کنند...

این هم به مناسبت روز درختکاری آدمها...

پ.ن: رمض، عضو افتخاری وبلاگ و وزیر کشاورزی غولاباد رسما این روز را به بازماندگان درختان تبریک گفت.

 

                                

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 08:03 ق.ظ

ویرایش شده در جمعه 29 تیر 1386 و ساعت 01:07 ق.ظ


 

عشق

از کلاسور مقاله ها ,

چهارشنبه 10 اسفند 1384

دیروز صبح تو فکر یه مطلب واسه وبلاگ بودم که سران نیو غولیسم اومدن گفتن :" متی وبلاگ زیادی افتاده تو جنگ ، اگر میتونی یه مطلب عشقولانه بزن ! " من قبلا بهش فکر کرده بودم ولی آماده نبود. این بود که دیروز شروع کردم :

عشق چیه ؟ چی کار میکنه ؟ خودم خیلی وقت ها بهش فکر کردم، خیلی نظرها داشتم، خیلی تعریف ها ازش شنیدم ولی . . . موضوع اینه که هر کسی یه تعریفی داره و هر کسی یه نظری، رفتم کتابخونه، فرهنگ فارسی معین رو برداشتم . معنی عشق رو پیدا کردم:

عشق:1- به حد افراط دوست داشتن 2- دوستی مفرط ، محبت تام 

                                    

یکی از عواطف است که مرکب میباشد از تمایلات جسمانی، حس جمال، حس اجتماعی، تعجب، عزت نفس وغیره. علاقه بسیار شدید و غالبا نامعقولی است که گاهی هیجانات کدورت انگیز را باعث میشود و آن یکی از مظاهر مختلف تمایل اجتماعی است که غالبا جزو شهوات به شمارآید. به عقیده صوفیان اساس و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده و جنب و جوشی که سراسر وجود را فراگرفته به همین مناسبت است. پس کمال واقعی را در عشق باید جست و جو کرد. رفتم دهخدا رو برداشتم اغلب نوشته بود برگرفته از فرهنگ فارسی معین و چیز جدیدی نداشت.

یادم افتاد سال دوم راهنمایی که بودم یکی یه سالنامه به من داد و گفت تمام سوال های توی اونو جواب بده گفتم باشه ! رسید به یه صفحه بالاش نوشته بود عشق یعنی چه ؟ یکی نوشته بود عشق یعنی سراب، یکی نوشته بود یک نوع بیماری است، دیگری گفته بود مگه میشه از عشق گفت ؟ ( خیلی دلم میخواست به این یکی بگم ابله )

                                

یکی دیگه هم نوشته بود عشق یعنی احمقانه ترین احساس در انسان و بهترین چیز در زندگی، من اون زمان یه تعریف داشتم و همون رو نوشتم : عشق یعنی ابراز احساسات و محبت به کسی یا چیزی. چند وقت بعد از اون یه فیلم دیدم، یه فیلم ایرانی، نیمه پنهان، توی اون گفت عشق یک نوع جاذبه است که انسان نتواند در برابر آن مقاومت کند.بعد به یاد SMS هایی که بهم زده بودن افتادم، قشنگ هاش اینا بود :

عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست! عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد!

عشق از دوستی پرسید تفاوت من و تو در چیست ؟ دوستی گفت: من دیگران را به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی، من آنها را با دروغی جدا میکنم تو با مرگ!

ولی آیا عشق فقط محبت بین دو انسان، یک زن و مرد، یک دختر و پسر، یک فرزند و مادر و . . . هست ؟ فکر کنم جواب این سوال رو آقای راستی در جواب سوال من دادن :" عشق واقعی بسیار بسیار بسیار جالبه و در هر چیزی میتونه تجلی پیدا کنه! مثلا اونی که میره یه قناری میخره به 100 هزار تومن یعنی عشقش قناری و نگه داشتن اونه دیگه! معنی عشق تو ایران عوض شده، تا میگی عشق اولین چیزی که به ذهن میاد افکار منفیه، درضمن 100% در مقابل عقله! بعد هم نباید با هوی و هوس اشتباه گرفته بشه! "

باز به یاد مطلبی افتادم که 2سال پیش خونده بودم : عشق از زیباترین مفاهیم زندگی است. عشق جنسی که یک بال آن هوس و غریزه و بال دیگر آن صمیمیت و تعهد است و به 5دسته تقسیم میشود:1-عشق به خدا 2-عشق به خود 3-عشق مادرانه 4-عشق برادرانه 5-عشق جنسی ، شما کدوماشو تا حالا حس کردید ؟؟!! 

                        

باز به یاد حرفی افتادم که ملا میگفت از سید هادی شنیده:" عشق خود خداست. چون تو عاشق هر چی که بشی خدا اونو آفریده! " اومدم از دوستان تعریف عشق و نظرشونو راجع به اون پرسیدم. ملا گفت:" ما فعلا معلقیم عزیز! نه اینور نه اونور! نه تعریفی دارم نه نظری." رمض تعریف مشخصی نداشت و نظرش هم این بود که خیلی مزخرفه! رئیس گفت:" اگر در موقعیت مناسب پیش بیاد خیلی خوبه!" یکی دیگه گفت:" عشق اینه که فقط به خاطر معشوق حالا شخص یا چیز زندگی کنی و نظرم هم اینه که پایدار نگه داشتنش سخته!" بعدی در جوابم گفت:؛ گنجی است وجود و پاسبانش عشق است / مجموع جهان تن است و جانش عشق است

    این قلعه نه قله که نامش فلک است / بامیست بلند و نردبانش عشق است "

میخواستم چیزهای دیگه ای هم بنویسم ولی دیگه مطلب خیلی طولانی میشد. در انتها براتون قسمت هایی از کتاب "عطیه برتر" از پائولو کوئلیو رو میذارم و بعد از اون چند تا شعر قشنگ:

اگر به زبان مردم و فرشتگان سخن بگویم و عشق نداشته باشم، به نحاس صدا دهنده و سنج فغان کننده مانند شده ام. اگر صاحب عطیه پیشگویی باشم و آگاه باشم به تمام اسرار و بر تمامی دانش ها، اگر ایمانم چنان کامل باشد، تا آنجا که کوه ها را جابجا کنم ، و عشق نداشته باشم ، هیچم.

عشق مهربان است. در آتش حسد نمیسوزد، کبر ندارد، غرور ندارد، اطوار ناپسندیده ندارد، نفع خویش را خواهان نیست، خشم نمیگیرد، سوءظن ندارد، از ناراستی شاد نمیشود اما با راستی به شعف می آید، در همه چیز صبر میکند، همه را باور میکند، همواره امیدوار است و همواره بردبار. عشق هرگز نابود نمیشود. عشق زندگی است.

چرا میخواهیم برای ابد زندگی کنیم ؟ چون میخواهیم فردا، کسی را که دوست داریم، به سوی ما بیاورد. چون میخواهیم یک روز دیگر با کسی که کنار ماست زندگی کنیم. چون میخواهیم کسی را بیابیم که سزاوار عشق ما باشد . او نیز به نوبه خود بتواند که همان گونه که ما سزاوار آنیم، به ما عشق بورزد.

بدترین سرنوشتی که ممکن است کسی داشته باشد تنها زیستن و تهنا مردن است، بدون عاشق شدن و بی معشوق ماندن.

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا / گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

گفنم غم تو دارم گفتا غمت سر آید / گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم / بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

تا که یک روز تو رسیدی/توی قلبم پا گذاشتی/غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی/زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد/برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد/تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه/ ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

از خدا یه عشق تازه نمیخوام اون که میگه اهل سازه نمیخوام ، من فقط میخوام تورو داشته باشم واسه اینم اجازه نمیخوام . . .

 

نوشته شده توسط مهدی توحیدی فر ساعت 05:03 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 8 آذر 1386 و ساعت 10:11 ق.ظ


 

چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشیم؟

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 7 اسفند 1384
 دم غروب. هوا ابری و باران خیلی نرمی در حال باریدن و صدای اذان از هر طرف به گوش می رسد. به جای مسجد سر خر را کج می کنم به طرف نمایشگاه جنگ. دو سه کیلو متری راه است و پیاده روی در آن هوا بسیار لذت بخش. نمایشگاه در محوطه یک مسجد قدیمی برگزار شده.غرفه های اولی فشنگ بود و تفنگ بود و جفنگ بود و تنگ.در غرفه ای آلبومی بی بازدید کننده افتاده بود که برداشتم و نگاهی و چه عکس هایی!!! اکثرا چهره شهدا بعد از شهادت و برخی بسیار متلاشی و خونالود(نمی خواهم بگویم وحشتناک).بعضی ها که اصلا نمی شد سر و بدن را به تفکیک نگاه کرد که همه جسد مانند توده ای گوشت و استخوان چرخ کرده بود.تجلی خداوند بر روی انسانها به جای کوه. یادت هست که چه بر سر کوه موسی آمد!!! رها کنم. در غرفه ای آقاسی شوری به پا کرده بود و خوب بر موسیقی متن از کرخه تا راین چربیده بود. غرفه ای هم گذاشته بودند برای محصولات فرهنگی و درونش یک عالمه پوستر بیخود و چفیه از نوع اول و دوم و سوم! خاک بر سر محصولات مذهبی مان کنند که همه شان را یا دور گردن می اندازیم یا به دیوار می کوبیم. از درون آدمها خبری نیست ظاهرت درست باشد، گور پدر باطن.ناگفته نماند که چندتایی هم کتاب داشتند که البته کتابهای بدی نبود ولی تا خوب خیلی فاصله داشت. تکه پایانی نمایشگاه را دیگر گل کاشته بودند! جمعیت بازدید کنند هم فراوان بود از این قسمت. و همه هم زن. من نمی دانم چرا زنها را در این نمایشگاه ها راه می دهند. فقط می آیند که جلف بازی ای در بیاورند و خوشی بگذرانند و گند بزنند بر ریخت کار فرهنگی مذهبی. همه جا همین قصه است. داشتم می گفتم از قسمت پایانی نمایشگاه... نمایشگاه کتاب بود خیر سرشان. وکتابهایش... نوزده روش برای جلوگیری از بارداری! چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشیم! نکات آموزنده روابط دختر و پسر... باز هم بگویم؟ من نمی دانم با چه رویی این کتابها را جلوی چشم این چهره های خونین گذاشته بودند؟ رفته ای نمایشگاه شهید و توشه ات از نمایشگاه می شود این که چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشی. بگذرم. در انتها دفتری هم گذاشته بودند برای ثبت یادگار. من که بازش کردم نفر قبلی من نوشته بود« شهدای عزیز دوستتان دارم». که به یاد متی افتادم. و قبلیش جالب تر که برای شهدا کاریکاتور کشیده بود! و بسیار زشت تر از کاریکاتور های سعید. دفتر را بستم و بیرون زدم. سرم پایین بود و حواسم از هفت دنیا پرت که ناگهان با دختری شاخ به شاخ شدم. مانتویی کوتاه و شدیدا تنگ و صورتی رنگ پوشیده بود با شلوارهایی که از زیر دستSPG در می آیند و.... مابقی اوصاف که خنده ام گرفت. تفی روی پیاده رو انداختم و خندیدم برای آنها که بهر اینها کشته شدند.برای ما که در بحر آنها و اینها مانده ایم. برای محمد رضای آقاسی که همچنان از علی می خواند. برای تابلو بزرگ «بعد از شهدا ما چه کرده ایم» که دیگر از کنارش عبور کرده بودم...
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 06:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

و اما ج/-َ/ن/گ ...

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 3 اسفند 1384

                                                   

در سال 1889 آدولف هیتلر در خاک اتریش و شش متری مرز آلمان به دنیا آمد. مادرش آلمانی و پدرش غولابادی بود. در سنین نوجوانی و جوانی به گروههای ضد یهود پیوست و بارها به غولاباد سفر کرد. بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی اول وی آماده تسخیر فضای سیاسی آلمان شد. او در طی چند سال سخنرانی های کوبنده ای در آلمان و غولاباد انجام داد و مکتب نازیسم را در آلمان و غولیسم را در غولاباد تاسیس کرد. با افروخته شدن آتش جنگ جهانی در سال 1939، مردم غولاباد با آتش زدن پرچم غولاباد که پرچم انگلستان در گوشه آن بود رسما به متحدین پیوستند.

در سال 1940 غولیک ها به فرماندهی SPG  به اوشایی یورش بردند و پس از یکسال جنگ در نوروز 1320/1941 اوشایی را فتح و 6 میلیون اوشیک را اسیر و زنده زنده در کوره انداختند. این پدیده که بعدها به "اوشیکاست" معروف شد ، عامل اصلی استقلال ایالات متحده اوشایی در سال 1960 بود.

                       

                               SPG  در میان افرادش، پس از فتح اوشایی (نوروز 1320)        

با رسیدن خبر فتح اوشایی به گوش سران متفقین ، دولت انگلستان رضا شاه ،پادشاه وقت ایران را برای سرکوب غولابادیها زیر فشار قرار داد. اما رضا شاه که نقشه پیوستن به متحدین را در سر داشت از این کار سر باز زد.

بنابراین متفقین در شهریور 1320 وارد ایران شدند و ضمن عزل رضا شاه ،غولاباد را محاصره کردند. جنگهای ارتش غولاباد با متفقین تا سال 1945 ادامه یافت و غولابادی ها نیمی از کل ارتش آنها را به هلاکت رساندند.

اما بالاخره مثل همیشه، دسیسه کاریهای انگلستان کارساز شد و گروهکی به نام "فرزانگان" به غولاباد خیانت کردند و شبانه دروارزه های  غولاباد را بروی متفقین گشودند.

غولاباد با حداقل درگیری فتح شد و متفقین ضمن تعویض دوباره پرچم غولاباد به دستگیری سران غولیسم پرداختند.

با رسیدن خبر فتح غولاباد به برلین ،هیتلر با اینکه که از پیروزی ارتش ss در برابر ارتش سرخ مطمئن بود، دست به خودکشی زد. و اینگونه جنگ پایان یافت.

از آن زمان غولابادی های راستین لقب هایی چون تن لش، پوست کلفت، لات، فَشَلِ بی خاصیت و...گرفتند و فرزانگانی ها صاحب زمین ها ، املاک و ثروتهای کلان گشتند.

اکنون شصت سال از آن زمان می گذرد و با تعویض پادشاه غولاباد و فراهم آمدن شرایط وقت آن رسیده که انتقام جهان را از فرزانگانیها بگیریم.

در این راستا اعضای دیر نو با در دست گرفتن مشعل هدایت در یک دست و پرچم غولیسم در دست دیگر آماده گشته اند تا به دنیا نشان دهند غولیسم هنوز زنده است.

            سران نیو غولیسم،  از راست به چپ: متی، ملا ، غولیک، سعید ، رمض(زمستان 84)

ای دوست! اگر می بینی که جهان امروز به جای اینکه جهان ژرمن و آریایی و غولابادی باشد جهان انگلیسی و آمریکایی و صهیونیست است،

و ای ایرانی! اگر می بینی امروز برای چندتا دانه اتم ناقابل و انرژی هسته ای اینقدر باید سختی بکشی،

و ای غولابادی! اگر امروز برای رفتن به پژوهشگاه باید از صد نفر اجازه بگیری و در آخر با پوزخند فرزانگانی ها روبرو شوی، بدان که همه ی اینها  از خیانت فرزانگانی ها در شصت سال پیش سرچشمه گرفته است!

                           

                              سران فرزانگان غولاباد (شخصی در همین دو متری)

پس ، چه غولابادی هستی، چه نیستی، به پا خیز تا انتقام خون هیتلر را از فرزانگانیها بگیریم!

                  

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 05:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

دیویت کافرپیلد

از کلاسور حرف نو ,

دوشنبه 1 اسفند 1384

این بار بهتر دیدم در راستای اهداف افزایش بار علمی وبلاگ و تشکیل پایگاه آموزشی و خدمت به هموطنان ، مطلبی داشته باشیم درسی، مناسب حال عزیزان انسانی.

بله. امروز می خواهم در مورد تاریخ ادبیات بحثی داشته باشم.

در میان مباحث عمیق رمان نویسی بحثی چون دیویت کافرپیلد درخشان و تابناک نیست.

وی در اوان کودکی تخیل بی نظیری داشت. به همین خاطر بود که در سن هفتاد و هفت سالگی تصمیم به نوشتن اولین رمان خود، برادران کارامازوف، گرفت. این رمان پرفروشترین رمان سال بود و وی توانست با نویسندگانی چون هری پاتر، چارلز اسپنسر هاردی و حتی آهو خانم و جاری مشهورش موسیو پوآرو مقابله کند.

براداران کارامازوف، جو دالتون، آوریل دالتون، جک و لوبیای سحر آمیز و مردی که می خندد در این اثر بی نظیر به شکلی عرفانی مباحث عمیق حضور خالص و عدم مطلق را بررسی می کنند. سفر کارگران دریا از پاریز تا پاریس نقطه ی عطف این داستان به حساب می آید. تصویر گری بی نظیر سه نفر از برادران (نفراول سه تفنگدار، نفر دوم سه تفنگدار، نفر سوم سه تفنگدار) به شکلی خیالی صورت گرفته است . تا آنجا که شکسپیر بوزجانی رمان نویس معروف تاجیک در رابطه با آنها گفته است:

ده، بیست، سه پونزده، هزار و شست و شونزده.

هر که بگه شونزده نیست.... هفده هجده نوزده هپ.

یا سروده ی زیبای اسطوره ی سخن پارسی اسحاق نیوتن در وصف مراحل شکل گیری این اثر عظیم آنجا که می گوید:

برادران کارامازوف گره از زلف یار باز کنید.

کشه پا بزنید، دستا تو بینی، بادگلو ساز کنید.

همچنین این اثر مشهور بار ها مورد تقلید واقع شده است. برای مثال کتاب شاهنامه اثر سهراب یوشیج(ئلی اصفنتیاری) به تقلید از این اثر مشهور دیویت کافرپیلد صورت نگرفته است.

در پایان بد نیست قطعه ای زیبا از این اثر را آنجا که به تفکیک ژرفای مباحث انسانی و وجود عدم در عین حضور مطلق می پردازد برای خاتمه بیاوریم:

جو دالتون از در آمد و هی گفت سلام.

آوریل که جک را می شناخت گفت السلام.

مردی که می خندید نیشش باز شد.

از سوی جمله برادر ها آهنگ بادگلو هی ساز شد.

پس کوچولوی خوبم.

شب اومده دوباره.

داستان نتیجه نداره.

هر که بگه که داره.

خودش کله نداره.

 

 

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 08:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©