تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

انسان بودن نیست شدن است (۲)

از کلاسور مقاله ها ,

سه شنبه 25 بهمن 1384

انسان. خلیفه خداوند بر زمین. حامل امانت الهی. موجود متفکر و مختار. خداگونه ای در تبعید! فتبارک الله احسن الخالقین.

درنگ اول: قرون وسطی، مفتش بزرگ: مفتش بزرگ، معروفترین مأمور کلیسا در حوزه تفتیش عقاید در قرون وسطی است. کوششی که وی در راه ترویج دین الهی کرد بسیار شایسته و درخور تامل است. بسیار بودند دهقانان و کارگران ساده ای که دست و پاهاشان با سیم های برنده این مفتش بسته می شد و مدتها در زندان می ماندند در حالی که سیمها گوشت دست و پایشان را بریده بود و به استخوان رسیده بود. مفتش در روز موعود آنها را لخت مادرزاد در سراسر شهر می چرخاند و نهایتا در میدان شهر روغن بر بدنشان می ریخت و آتششان می زد تا با جلز و ولز سرخ شوند و یادشان بماند که دین مسیح دین بخشش و رحمت و عشق است.

 درنگ دوم: قرن اول هجری، حجاج ابن یوسف: همین بس که در هر وعده غذا انسانی را بر سر سفره سر می بریدند تا غذا به کام حضرت والا بچسبد! بگذرم از زندانها و شکنجه گاهها و آزارها و تبعید ها.

درنگ سوم: بوسنی، جنگ صربها و مسلمانان، به روایت مستندی از صدا و سیما: آنروز سربازان صرب اسیر خوبی شکار کرده بودند. یک زن مسلمان زیبارو. شب آنروز شانزده سرباز صرب به آن زن تجاوز می کنند! شب بعد آن شانزده نفر دوستانشان را هم صدا می زنند. شب سوم اول شب، سربازان آن زن مسلمان را که گریه کننان التماسشان می کند، کشان کشان به خوابگاه خودشان می برند و نیمه شب، جسد خونالود زن را بیرون می اندازند!

درنگ چهارم: دهه هزار و سیصد و پنجاه، ایران، مبارزات انقلاب اسلامی: مأموران پادشاه آریامهر ایران( نور به قبرش ببارد)برای اعتراف گرفتن از یکی از مبارزان انقلابی جلوی رویش نوزاد چند ماهه اش را با قیچی، تکه تکه می کنند!!!

درنگ پنجم: دهه هزار و سیصد و شصت، جنگ ایران و عراق: نیروهای ایرانی عملیاتی انجام می دهند و عملیات لو می رود و مجبور می شوند فرار کنند. پیرمردی نمی تواند پا به پای بقیه بدود و جا می ماند. جیپ های عراقی به او می رسند و دو دست و پایش را به چهار چیپ می بندند و از چهار سمت می کشند و بدنش را به چهار قسمت افراض می کنند!بدن یک پیرمرد هفتاد ساله را.

درنگ ششم: دهه هزار و سیصد و هشتاد، افغانستان: جنگجویان آمریکایی به خانه یک مرد افغانی حمله می کنند، آن مرد زن زیبایی دارد. به آن زن جلوی شوهر و بچه هایش تجاوز می کنند و بعد از آن سر مرد را جلوی زن و بچه هایش با چاقو می برند! تا یادشان بماند که آمریکا مهد آزادی است.

درنگ هفتم: الحق که شایسته است نگاهی به خودمان بیاندازیم تا مطمئن شویم که نحن الحق! فکر می کنید اگر ما در روز عاشورا بودیم، طرفدار کدام گروه بودیم؟ هرچه باشد حسین آقازاده بود. ریش هم داشت. پدرش هم از آن خشک مقدس ها، چراغ بیت المال خاموش می کرد و حد زانی ها را می زد و... خدا را شکر که تاریخ باز نمی گردد. خدا را شکر که تاریخ باز نمی گردد.

 این پست هم به مناسبت روز ولنتاین تقدیم به همه عاشقان نوع دوست. اگر حد بلد باشید می دانید که حد عدد بر بینهایت همیشه صفر است. حد انسانهای حق هم در برابر انسانهای ناحق صفراست. دراین زمان سخن از انا الحق گفتن خیلی سخت است. صحبت از بزرگی انسان کردن خیلی سخت است. اصلا صحبت از انسان کردن خیلی سخت است.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 01:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

از کلاسور مقاله ها ,

یکشنبه 23 بهمن 1384

انسان،

   بودن نیست،

       شدن است.

 «خویشتن را بشناس، تمامی دانش است.تازه در پایان شناخت همه ی چیزهاست كه ادمی خود را خواهد شناخت.زیرا چیزها تنها مرزهای ادمی هستند.»  «نیچه»

    یزدان بر آن شد كه انسان بیافریند و آفرید.آری،زیباترین و پست ترین موجودات را آفرید.آفرید و آفرید و آفرید...

  مرا آفرید.تو را آفرید.زندگی كردم.زندگی كردی.اما خدا كجای زندگی من و تو قرار گرفت؟

   انسان، تو فراتر از بی كرانه هایی و ابدی تر از همیشه.درون تو، یك نه،هزاران دنیاست.اگر لحظه ای به كائنات گوش بسپری صدای آفرینش را میشنوی و صدای دلنواز بال

  فرشتگان را.اگر چشمانت را ببندی رقص فرشتگان را میبینی.اینها همه یك شرط كوچك دارد.تنها باید با تمام وجودت آنها را باور كنی و فقط نتیجه ی تلقین ندانیشان.

   انسان،خدا درون بی نهایت توست.خدا در هر نفس تو جریان دارد.خدا در چشمان تو جاریست.«حلاج:بیرون ز شما نیست،شمائید،شمائید.چیزی كه نكردید گم از بهر چه جویید؟وندر طلب گم نشده بهر چرایید؟؟»

   تو نه كوچكی و درمانده.تو قطعا بزرگ تر از آنی كه می اندیشی.تو درون نا میرای فلك سیر میكنی.خدایت همین نزدیكیست.همه چیز رنگ خدا دارد.ذره ذره ی خاك.قطره قطره ی ا آب.واز همه بیشتر رنگ خدا در توست.پروردگار از همه ساده تر است.

   انسان به درونت سفر كن،به آنجا كه خدا پنهان است و منتظر تو.دریاب خدایت را و در شناخت حق،در عشق لایتناهی ایزد و در ژرفای وجودت گم شو.در عشق مطلق به بی نهایت  گره خور و با كیهان یگانه شو.تو نمی توانی نسبت به فریاد درونت كه تمنای دیدار خدا را دارد بی تفاوت باشی.

   ای انسان ها،بگذارید امروز احمق باشم، چون امروز، حماقت همه ی آن چیزی است كه برای بخشیدن دارم.می توانم بدین خاطر نكوهیده شوم،اما مهم نیست.شاید فردا چیز دیگری برای بخشیدن داشته باشم.

 

نوشته شده توسط نیلرام دیر نو ساعت 04:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

انقلاب، قلبی که هنوز می تپد.

از کلاسور مقاله ها ,

شنبه 22 بهمن 1384

11 بهمن 57

بختیار گفته است که فردا فرود گاه مهر آباد را می بندد.اما این بار مردم آمدند و فریاد دلشان را به زبان آوردند.

اگر امام فردا نـیاد مســلـسلا بیرون میاد .

صدایی که دل هر ابرقدرتی را می لرزاند.و این مرغ طوفان است که در طوفان دل مردم همچو غریقی در دریای بیکران دست و پا می زند.مردم می دانند چه می گویند و چه می خواهند.آنها روشنی را می خواهند.حتی سرمای طاقت فرسای زمستان نیز در برابر تصمیم و عزم راسخ مردم سر فرود آورده است.هیچ کس نمی داند در دلش چه می گذرد.اما به صداقت دل و راستی پندارشان اطمینان دارند. دل همه اورا می خواهد و دل او همه را.این را همه می دانند و به دانستنش عشق می ورزند.و این حضور میلیونی نشانه ی آرزوی درونی این انسانهاست.آنها که می دانند و با صدای بلند می گویند:

تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست!

12 بهمن 57

 

دل مردم روشن است.همه می دانند که مرغ طـوفان را چه به طوفان. همه می دانند که امام می آید.و او می آید.هواپیمایی از نور آرام بر زمین تهران می نشیند.در میان غلغله ای از انسان و انسانیت.در میان چشمهایی لبریز از انتظار که می دانند انتظار سر آمده.صدای نور در گوش جان مردم می پیچد و سبزی نور امام چشم دل مردم را روشن می کند.هواپیما دیگر ایستاده است و این خورشیــد اســت که از آن طلوع می کند. همیشه خورشیدها پایین می روند تا غروب کنند. اما این بار ، این خورشید از بالای ابرها و به سمت زمین طلوع می کند. این بار یک ملت مشرقش هستند و یک کشور مطلعش.

در میان حکومت ظلم و سیاهی فرود می آید و به بهشت زهرامی رسد.و چه می کنند مردمی که سخنان او را می شنوند:

من مشت توی دهن این دولت می زنم،من به کمک این مردم دولت تعیین  می کنم.

و تکبیر است که پایه های سست ظلمت را می لرزاند.

22 بهمن 57

 

همه جا از ظلمت تهی شده است. همه ی سیاهی ها سپید شده اند و همه می دانند که دیگر مجال نشستن نیست.ستون های ظلم فروریخته و نفس ستم گرفته شده است."نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی".مشتهای گره کرده مردم که صدای درود بر خمینی را به گوش فلک رسانده اند و اکوانهای پلید را از گوشه و کنار زدوده اند.خیابانهایی که بوی اسلام می دهند.همه جا بوی امام می آید و صدای انقلاب است که گوش نوازی می کند.گرمی زیبای جمهوری اسلامی سردی زمستان را شکسته است و تلسم ظلم شکسته است.

22 بهمن 84

 

و حالا ماییم و یک نهضت. یک انقلاب. یک حرکت.

ماییم و یک کشور. ماییم و یک دستاورد. یک موهبت. یک نور.

ماییم و یک ایران که نرگس امیدش رو به ما فرزندان این خاک باز می شود.

27 سال پیش امامی آمد، مشتی بر دهن تاریکی زد و پوچی را برانداخت. امامی که تلالو انوار زرینش مژده می داد بوی بهبود را.

و حالا ماییم و یک کشور منتظر بهبود. ماییم و یک ملت در انتظار نور.

ماییم و وجوب سیانت از این جنبش.ماییم و یک ملت فریادِ نزده، ماییم و یک دنیا کار نکرده، راه نرفته و قله ی فتح نشده.

و می توانیم.

قله ها در انتظارند. ایران صدایمان می زند.

من اگر برخیزم....

تو اگر برخیزی....

همه بر می خیزند.

برخیزیم.

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 07:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

اساطیر غولاباد...

از کلاسور غولاباد ,

جمعه 21 بهمن 1384

                          

قسمت دوم: استاد راستین

ادیب، محبوب، مردمی.آری جناب راستین هم از بزرگان تاریخ غولاباد هستند. ایشان غولاباد را از ابتدا به یاد دارند...چه بسیار برایمان گفته اند  از زمانی که غولیکها همراه آریایی ها به فلات ایران آمدند...البته ایشان همراه آنها نیامدند بلکه با دسته ای از غولیکها به اروپا رفتند و کشوری بنا نهادند به نام" این غولستان است".

البته این نام در طی قرنها ابتدا به "اینغولستان" ، "اینگولستان" و در آخر "انگلستان" تبدیل شد...

سپس در سال 500 ق.م یکی از غولابادی های ساکن ایران رقعه ای نوشت و ظلم و ستم پادشاهان هخامنشی را به اطلاع  جناب راستین رساند...ایشان نیز به لرد استانگین این موضوع را یاد آور شد و این دو تن پا به پای هم لشکر اینغولستان را فرماندهی، و به ایران سرازیر شدند...از آن موقع غولاباد مستعمره انگلستان شد و جناب راستین در آن دیار سکونت یافت...و اینچنین است که ایشان را تاریخ گویای غولاباد نامیده اند.

فعالیتهای سیاسی اجتماعی ایشان ادامه یافت تا اینکه بعد از اولین دوره جنگهای غولاباد و آنگولا ، ایشان سازمانی به نام "ض.ض.م" (ضد ضمیر ما) بنا نهادند...فعالیت این سازمان به قدری تاثیر گذار بود که هنوز هم در غولاباد عده ای  نه تنها برای اول شخص مفرد از "ما" استفاده نمی کنند، بلکه در اول شخص جمع نیز از استعمال آن امتناع، و ضمیر "من ها" را بکار می برند...

امروزه ایشان در دانشگاههای غولاباد ادبیات و عربیات و تاریخ تدریس می کنند و الحق از بهترین و مردمی ترین دانشمندان غولاباد هستند و ما هرچه از ادبیات و عربیات می دانیم از وی آموخته ایم...

جناب راستین، دیر زی...شاد زی...

                              

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

روز دهم : کارنامه سپید

از کلاسور حرف نو ,

سه شنبه 18 بهمن 1384

کربلا بارگاه پادشاهی حسین است. بی چون چرا. اما عاشورا.... عاشورا....عاشورا آنقدر پادشاه دارد که از هر که بگویی در مقابل دیگری شرمنده می شوی. حبیب بن مظاهر، حر بن یزید، عبدالرحمان غفاری، حنظله، بریر بن خضیر... حسین بن علی، اما علی نماینده دیگری هم در این حرب دارد...

عاشورا مظهر جبروت عباس است. عباس در عاشورا خود را به رخ عالم می کشد...

 عباس در عاشورا خود را به رخ حیدر می کشد که پدر! می بینی پسرت را؟ می بینی چه می کند؟ اگر تو پای عمرو بریدی، من دستان خود بریدم! اگر تو با آنکه بر فرقت تیغ زهر آلود زد، مدارا کردی، من حتی برنگشتم ببینم که بر فرقم عمود آهنین کوبید!

عباس در عاشورا خود را به رخ حسین می کشد که مولای من رخصت هست آب بیاورم؟ پسر فاطمه! می خواهی ببینی پسر ام البنین چه می کند؟ هر چه باشد در رگ های من هم خون اسد الله جاری است برادر! چه صحنه ای بوده وداع حسین با عباس! خیال می کنی حسین نمی داند چه خواهد شد؟ یا پنداشته ای ابا فضل نمی داند چه خواهد کرد؟ حسین منتظر شنیدن ادرک یا اخاک علمدارش است. حسین از دل می خواهد عباس برادر صدایش کند.

عباس در آن روز خود را به رخ الله می کشد! این بار نه به کنایه که به عین معنا. عباس خود را به رخ الله می کشد. مگر نشنیده ای که وجه خدا در چهر یارانش متجلی است؟ یعنی فکر کرده ای آن چهره خونین بی چشم کوفته شده از آن یک آدم است؟ نه... در آن چهره، الله پیداست. الله. الله هم در آن زمان فتبارک الله می گوید. که می بینید فرشتها؟ می بینید آن چیزی را که من می دانم و شما نمی دانید؟ می بینید چه آفریده ام؟ می بینید ساقی کوثرم را؟

و می دانی عزیز، عباس در آن روز خود را به رخ من و تو هم می کشد... هنوز که هنوز است خود را به رخ ما می کشد که  مگر شما به ما رفته اید؟ مگر شما هم مسلمانید؟ مگر شما هم دین دارید؟مگر شما هم...

چشمه چشمه مشک می جوشد ز آب    وای  از   دستان  پور  بو تراب

دست او در خاک و خون پامال شد       دست ما در جیب بیت المال شد

دین او صد باغ  ایمان  می دهد          دین   ما  بوی  غم  نان می دهد

قلب او در فکر طفلان زار شد          قلب  ما در  حسرت  دینار شد

آخرین پست فیروزه ای بود. یاحق.                                

                                                                                                              

                                                                                                              

                        

                        

 

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 05:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

حقیقتی به رنگ خون

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 16 بهمن 1384

ظهر بود.

ظهر عاشورا. ظهر بود اما این بار سرخی خورشیدِ زمین تابناک تر از زردی خورشید فلک بود.

کربلا مهد حقایق بود. زمین شاهدی بر رشادت، و آسمان سرابی از هراس.

باد مرثیه ای زمزمه می کرد. سیه حکومت سکوت صحرا را فرا گرفته بود. کربلا، شن به شن می لرزید. صدای حزین و لحن داغ دار باد نشانی از حادثه بود.

صدای سکوت هنوز هم حاکم بود. اما حقیقت فریاد می زد. سرابی از شک نمانده بود. صحرا بویی از حضور می داد. نوری بر صحرا تابیده بود. صدایی بود. زمزمه ای. نجوایی. انگار نوری سخن می گفت. از سرخی می گفت، از رشادت،از تابناکی. از حقیقت می گفت.  آری از حقیقت می گفت. صدای آشنایی بود. دور بود، اما نزدیک لمس می شد. جایی کنار قلب داغ دار کربلا.

صحرا داغ بود. خورشید همچنان همانند همیشه می تابید. گرم و سوزان. اما سردی فنا همه چیز را می لرزاند. وجودی نبود. حضوری کم بود. کربلا گریان بود. اشکهایش قرمز بودند.

غم رعشه ای بر فرات نهاده بود. می خروشید. بانگ می زد. فریاد می کشید.سهمی در رگبرگ های نخل ها جریان یافته بود. در درون شن، در نهاد باد.اما...

اما سرخی حقیقت کم از سیاهی سکوت نداشت.

الله اکبر.

حقیقت سرخ،  کمر سیاهی سکوت را شکست .و پیروز شد.

حقیقت بانگ برآورد: الله اکبر.

سرخی حسین، نور سبزی بود بر پرچم پیروزی.درفشی سرخ که نشانی بود بر سبز پیروزی خونبارش.

آری. حتی سکوت هم نتوانست حقیقت را بپوشاند.

                                        

                    
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 02:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

بوی سیب می آید...

از کلاسور حرف نو ,

جمعه 14 بهمن 1384

میان همه ی پارچه ها ، یا حسین ها و یا ابوالفضل ها ، یکی جدید تر بود،"بوی سیب می آید". نه، آنجا میوه فروشی نبود ، مقصود حسین بود ، البته حسین هم میوه فروش نبوده است ،...آری سیب نماد عشق است، عشق حسین به اسلام. اسلامی که جدش در جهان بنا نهاد.اسلام برای محدودیت و سرگرمی نیامده بود، برای آزادی انسان از نفس ، برای عدالت آمده بود . و این عدالت می رفت که نابود شود و آنگاه قیام حسین و کربلا و آنچه می دانید...

حسین یک تراژدی سرگرم کننده که هر گاه به آن می اندیشیم گریمان می گیرد نیست، حسین درس است،حسین هدایت است، حسین قسمتی از قرآن است...یزید مرد، شمر و تمام افرادش هم مردند، مجازات آنها با خداست...پاداش حسین هم با خداست...اما آیا در جهان دیگر یزیدی نیست؟

یزید شرابخوار بود اینها صدها و هزارها را به دام  الکل واعتیاد می افکنند و خود بدان لب نمی زنند،یزید با سگ بازی می کرد ، اینها با زندگی و دین و فرهنگ صدها و هزارها بازی می کنند،یزید مخالفانش را قتل عام کرد اینها مردمی که از سیاست هیچ نمی دانند بمباران می کنند، یزیدیان با شمشیر و رودر رو جنگیدند اینها از کیلومتر ها دورتر شهری را نابود می کنند...

آیا حسین تنها داستان است؟...یا درس است؟...حسین قسمتی از دین است...

ما در دنیای به مراتب کثیف تر از شام و کوفه زندگی می کنیم...بیدار شو!

جهان در انتظار حسینی دیگر است...آیا تو از 72 تن هستی؟

                                                                                    

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 12:02 ب.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

این؛ همان میعادگاه محشر است...

از کلاسور حرف نو ,

چهارشنبه 12 بهمن 1384

می دانی که عزیز، سال قمری ده روز کمتر از بقیه سالهاست. یعنی هر ساله ده روز از سال شمسی و میلادی عقب می ماند. اما نقطه انحرافی همین جاست. آن ده روز اصلا یک ده روز معمولی نبوده. اصلا در قید زمان نمی گنجیده. اصلا یک سال نمی توانسته آن را برای خودش بردارد و وقتی هم تمام شد، آن ده روز هم مثل 355 روز دیگرش دفن شود و بپوسد و از یاد برود. آن ده روز خود یک تاریخ است. تاریخی که به صورت جغرافیا نمایان شده است. در برهوتی نزدیک فرات. در سرزمین و اشک و مشک و شک! در سرزمینی که مقبره پادشاهش، هرم بزرگش، شش گوشه است و خورشید در آن هرم آرمیده.

می دانی عزیز... واحد اندازه گیری این تاریخ، متر مربع نیست، متر مسدس است! و تازه مسدسی نامتقارن که تقارن در این وادی تعریف نمی شود. خاک این تاریخ، معطر است. یعنی ازآن زمانی که هور حسین در این ملک تابید، هر جا که آفتاب افتاد، بوی خورشید گرفت و نور خورشید. برای همین این که وقتی آن خاک را بر چشم می گذارند، خورشید چشم به احترام حسین طلوع می کند. خورشید ها این گونه اند دیگر. وقتی به هم می رسند که نمی توانند پیش پای هم بلند شوند، لابد طلوع می کنند.

می دانی عزیز... فکر کنم اگر در این خاک، چای بکاری، چایش، چای معطر می شود اما آن زمانها که این چیزها نبود. به جایش هم رنگ چای کاشتند. خون! خون کاشتند و سدرة المنتهی برداشت کردند. همین است دیگر. دنیا دو دو تا چهارتاست. اگر بذر از جان بگذاری، محصول جانان برداشت می کنی...

                                            

                                              

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 02:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

روز اول: حاء و سین و یا و نون

از کلاسور حرف نو ,

دوشنبه 10 بهمن 1384

میدانی که عزیز، عید بوده است، اول سالشان بوده است، مثل نوروز دوستداشتنی خودمان، روز قبلش هم روز ملی شدن صنعت نفت بوده....بوده؟ نه بابا. نفت اینها که ملی نشده است.ولی روز ملی شدن صنعت نفت که دارند.مثل خودمان. همان 29 ذی حجه است اما هر سال قبل از اینکه بیست و نهم بشه، سال جدید شروع میشه... آه سال جدید.

هیچ وقت با خود اندیشیده ای که چرا این ماههای قمری اینجوریند؟ چرا یک ماه 31 روز است و ماه بعدی 28؟ چرا این سال اینقدر متلاتم است؟ چرا همه چیز با شروع این سال دگرگونه می شود؟

می دانی عزیز... ماه اول سال قمری اصلا قمری نیست. شمسی است. با طلوع شمس حسین شروع می شود، با هبوط این مهر مشعشع تابان، با رؤیت جبروت حسن او رقم می خورد. و از آن روز آدمیان را مجنون عشق صبورانه اهورایی خود می کند. این چنین سال قمری آغاز می شود... اگر برای ماها یاعلی گفتن اول عشق است، برای ماه ها هم یاحسین، آغاز جنون و سرگشتگی. چگونه سالی که گل سر سبد ماه هایش مست هور حسین است، بقیه ماه هایش همه سی روزه باشند؟ این همه زمخت و مقرارتی؟

میدانی عزیز... اصلا هرماه مردم به دنبال همان خورشیدند که آغازگر ماه باشد. اما دریغ! تنها یک ماه نحیف کم رنگ زشت، مثل یک عروس خجالتی نصیبشان  می شود.این چنین است که حساب روزها دستشان در میرود و ماه اول 31 روز است و ماه دوم 28. اما سال که تمام شد دیگر مردم نمیتوانند آن ماه مسخره را بربتابند. دیگر تحملشان تمام می شود. دوباره یاد آن خورشید مهربان می افتند و اندوه از دست دادنش و غم فراقش. این گونه است که سیاه می پوشند و یخه می چاکند و بر سینه میکوبند و فرق می شکافند.

این روز عالم مست جنون است. این روز دیگر قلب ها پنج برعکس نیست. شش شده. شش گوشه.مسدس!! این روز دوباره سال آغاز خواهد شد. نفس بکش. بوی حسین می آید.حسین در حال طلوع است.  

                                

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 03:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

اساطیر غولاباد

از کلاسور غولاباد ,

جمعه 7 بهمن 1384

چون بر آنم که از اساطیر غولاباد بنویسم از آغاز شروع می کنم:

قسمت اول:  دایی جان صبوحی (او که همه دوستش داریم)

آری. او محبوب ترین شخصیت تاریخ غولاباد است. وی  در17 غولآبانماه سال 1340 غولابادی در گربه گوون به دنیا آمد. در سن 15 سالگی به زبان فارسی تسلط یافت و عازم دانشگاه شد .وی در آنجا به تحصیل در رشته کاربرد جغرافیا و آبیاری گیاهان دریایی مشغول شد. در سن 25 سالگی با اعلام مصوبه اعدام افرادی که اول اسمشان "ص" است ،به منظور کنترل جمعیت، از گربه گوون به اوشایی مهاجرت کرد.وی در اوشایی زندگی سختی داشت و مورد ظلم  و ستم  پادشاهان آن دیار قرار گرفت...با آغاز دوره اول جنگهای اوشایی و غولاباد در سال 1379، وی توسط نیروهای SPG (فرمانده غولیکها) به اسارت در آمد و به ناچار به غولاباد برده شد . فتوح الدوله ، پادشاه وقت غولاباد، وی را مورد عفو خود قرار داد و او در غولاباد سکونت یافت.

دایی جان (او که همه دوستش داریم) کم کم به محافل غولاباد راه یافت و در سخنرانی معروف غولتیرماه سال 1381 توجه عموم و دربار را به خود جلب کرد و یکماه بعد به پست ریاست سازمان نقشه کشی ارتش منصوب شد.

در سال 1384 به ناگاه همه چیز دگرگون شد و با تعویض پادشاه توسط ملکه انگلستان، او از عرش به فرش سقوط کرد.

کتاب "چرندیات محض" نوشته ی حقیر که در واقع تاریخ مکتوب غولاباد است در مورد عزل وی می نویسد:(متن بسیار خلاصه شده است)

"در صبحی از صبحهای تابستان که قرار بود فتوح الدوله عزل شود،عده ای شوالیه سرتاپا سیاه وارد غولاباد شدند تا امنیت نظامی لازم برای ورود ملکه در سطح بالایی باشد.این شوالیه ها مجهز به تفنک ژ-3 ، کلاشنیکف ، m16، یک قبضه توپ 120 mm از نوع تا شو، کلت کمری ، چاقوی میوه خوری ، mp3 player، تعدادی موچین ، 12 قبضه ناخن گیر ، 13 مثقال نخود و 48 فروند کیسه زباله بودند.این اطلاعات در بدو ورود ایشان توسط ماهواره های غولیک ست، SPG SAT،  FOTOH SAT ثبت و ضبط شدند و من با پارتی فراوان به آنها دست یافتم...

تمام غولاباد به راحتی تسلیم شد و تنها دایی صبوحی (او که همه دوستش داریم) در کوچه چاه تقویه مقاومت می کرد که شوالیه ها با خونسردی تمام دست و پای وی را گرفتند و در حالی که دست و پا می زد به سیاهچال کاخ بردند...دایی جان (او که همه دوستش داریم) تا یک هفته در آنجا زندانی بود و بعد از آن در یک دادگاه صحرایی محاکمه

و به گربه گوون تبعید شد."

گفتنی است که طبق آخرین خبرها وی در بازار پارچه فروشان گربه گوون پرچم کشورهای بزرگ دنیا را می فروشد.

دایی جان ، دیر زی...شاد زی.

دایی جان در اوج قدرت و محبوبیت در روز ملی غولاباد:

                  

          

         

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 09:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

سفرنامه مارکو پلو به غول آباد(۲)

از کلاسور غولاباد ,

دوشنبه 3 بهمن 1384
با خود گفت که شکنجه ای سخت و جانکاه در انتظار اوست. کتابی آوردند، عریض و طویل و ضخیم و سترگ و اسمش را نوشتند و 5 نمره از انضباطش کم کردند. او که باورش نمی شد این شکنجه به این راحتی باشد با بهت زدگی گفت:« همه اش همین بود؟؟» مرد ریشدار از غضب قرمز شد و گفت:« شانس آورده ای که من دارم می روم وگرنه دمار از روزگارت در می آوردم. پسره پرروی پوست کلفت.» این را گفت و یقه اش را گرفت و با لگدی او را به بیرون از حجره انداخت. در حیاط چیزی دید نه مناسب حال درویشان. مردی نردبان بر چوبه باریکی گذاشته بود و بی پروا به بالای آن می رفت. نگاهش به پارچه ای سه رنگ بود که علامتی باشکوه در میان داشت. مارکو خواست جلو برود و به او بگوید که این چوبه بی تردید از وزن او خواهد شکست که پسری نزدیک مرد آمد و چیزی به او گفت. مرد از نردبان پائین آمده و نزدیک چوبه به شکلی عجیب دست خود را بالا و پائین برد. ناگاه پارچه با شکلی سحر آمیز آرام آرام پائین آمد. در همان لحظه عده ای از جنگجویان به شدت شروع به خندیدن کردند. با خود گفت اینجا حتی قوانین جاذبه و شتاب گرانش نیوتون هم حکم فرما نیست . از این فکر تنش بر خود لرزید. از پلکان آبی پائین آمد و به سمت عمارتی بزرگ در میان محوطه رفت که درختان زیتون بسیار در اطرافش کاشته بودند. در گوشه ای عده ای از جنگجویان را دید که همگی شلوارهایی نصفه و پاره پاره به پا داشتند، از یکیشان پرسید شما کجا بوده اید؟ مرد هیچ نگفت. دوباره پرسد. دوباره جوابی نگرفت. ناگهان نگاهش به گوشهای مرد افتاد. دلش به هم پیچید از دو گوش او خون دلمه بسته ای تا روی لباسش جریان یافته بود. از بغل که نگاه کرد متوجه شد که انگار میخ در گوششان کوفته اند. از یکی دیگر از جنگجویان که سالم بود پرسید: اینها از کجا آمده اند؟ چه شده است؟ جواب داد که اینها از غزو SPG می آیند( رجوع کنید به « یک پارتی غول آبادی») مارکو پرسید که خوب چرا گوششهایشان این چنین خونالود است؟ اشک در چشمان جنگجو جمع شد و گفت این از نیروهای شیطانی SPG است، او میله ای سیه رنگ و کوتاه را در جلوی دهانش می گیرد و بیخ گوش جنگجویان چنان صدایی از خودش در می آورد که صور اسرافیل نخواهد توانست و چنان این صدا مهیب است که امواجش در هوا هویدا می شود و به داخل گوش جنگجویان می رود و بلافاصله خون از گوششان جاری شده و تا آخر عمر، کر و موجی می شوند. چیزی نمانده بود مارکو از ترس شلوارش را خیس کند راهش را ادامه داد به سمت همان عمارتی که درختهای زیتون در اطرافش بود. داخل عمارت که شد، پنجره ای دید که شیشه اش شکسته بود. جلو رفت تا به دقت آن را بررسی کند که مردی سپید پوش و کوتاه قامت و با محاسن بسیار در جلویش سبز شد. مرد به او گفت:« اسم شما چی بود؟» گفت:« مارکو پلو هستم سینیور.» _ چی؟ شیشه را که شکسته ای، سیانور هم که از آزمایشگاه دزدیده ای، من پول همه اش را از حلقومت بیرون می کشم، نمره آزمایشگاه شما 7 است. الآن به آقای معاون تلفن می زنم. سپس چیزهایی ازجیبش بیرون آورد. کبریت، کتاب، چاقو، لنگر، گالن نفت، ماشین ریش تراش، اره برقی و... _ آهان. پیدایش کردم این هم از تلفن. الآن سیمش را در پریز میزنم و به آقای معاون ..... در همین موقع مارکو پلو با تمام قدرتش به سمت درب عمارت دوید. از آن که خارج شد با سرعتی وصف ناپذیر یکراست به سمت در خروجی اصلی رفت که از آن ساختمان ها خارج شود. نزدیک در، مردی دید که در حال وارد شدن به مدرسه بود، بلند قامت، با موهای مشکی که تازه دو سه شاخه ای از آنها سپید شده بود، عینکی و لاغر و با لبی خندان. همین که به مارکو رسید، با او دست داد و سلام و احوال پرسی کرد و گفت: ان شاءا...( مارکو معنی این کلمه را نفهمید) بیشتر با هم آشنا خواهیم شد. ولی پسرم به یاد داشته باش که پرت وقت بدترین چیز در این عالم است. با برنامه ریزی پروسه ای باید بر پرت تایمت غلبه کنی. مارکو خواست به او بگوید که به آنجا وارد نشود چون معلوم نیست چه اتفاقی برایش بیفتد اما در دل گفت نباید ناامیدش کند. هیچ نگفت. مارکو پلو در سال هزار و سیصد و هشتاد و اندی ( میلادی) بالاخره با تن سالم از آن ولایت رفت و دیگر هیچگاه حتی فکر بازگشتن به آنجا هم به سرش نزد. از آن زمان تا کنون 621 سال می گذرد و آن آبادی، به یک کشور بزرگ تبدیل شده است... . جاوید باد غول آباد.
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 11:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

وز وز وز.

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 2 بهمن 1384

 دیروز داشتم با یکی از بچه ها صحبت می کردم.

از زنبور باهاش گفتم. از این که تمام تفاوت زنبور کارگر و ملکه در یه وعده غذاست. وقتی که سه روز از بیرون اومدن لارو ها بگذره اگه زنبورای پرستار به یه لارو به همراه شهد گرده ی گل هم بدن اون لارو تبدیل به یه ملکه میشه.

بهش گفتم اگه یه زنبور کارگر بودی...

اگه هر روز مجبور بودی فاصله ی کندو تا یه باغ رو که شاید از 20 کیلومتر هم بیشتر بشه 10 بار بری و برگردی....

اگه وقتی جمعیت کندو زیاد می شد جلو در کندو سرت رو می کندن...

و اگه ...

اون وقت این فکر که لاروی که یه زمانی کنار هم بودین الان ملکس...

 

 این که اون یه گوشه نشسته ها و تو باید براش شهد ببری....

اگه از کندو رفت بیرون باید مثل یه دنباله ی بادبادک باهاش بری...

اگه یه زنبور قرمز بهتون حمله کرد باید خودت رو به کشتن بدی اما اون زنبور قرمز حتی به ملکه نزدیکم نشه....

ناراحتت نمی کرد؟

 

این فکر که شانس، تصادف، احتمال و ... همه و همه دست به دست هم دادن تا اون بشه ملکه و تو بدون این که چیزی از اون کمتر داشته باشی بشی کارگر.

این فکر زجرت نمی داد؟

این جا بود که دوستم نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت:

 

ببینم سه تا گره عصبیم ناراحت شدن داره؟

 

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 10:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©