یاد قصه های بچگی به خیر.
یاد قصه های بچگی،
كنار بستر شبانگی،
از زبان پیر راوی عزیز و با زبان گرم خانگی به خیر.
قصه ای كه دیو آن سیاه و بدقواره بود.
زشت روی
و تند خوی
و لاشه بوی،
دم بلند و شاخ موی.
زشتی اش فزون تر از شماره بود.
قصه ای پری در آن چو ماه ِ نیمه ماه.
خوش كلام و نیك نام.
عشق و مهر و لطف و دانش اش تمام.
جمله نیكی و تمام نیكی اندر او و والسلام.
لیك زندگی حقیقتی است،
آن چنان كه قصه های كودكی نبود.
زندگی نه قصه ای ز غصه تار و پود ِ هم تنیده است.
قصه ی مصوری كه دیو و حوریش به سان همدگر خدا كشیده است.
گاه پشت حوری اش خلاف قصه های كودكی خمیده است.
گاه روی دیو آن خلاف رسم قصه ها به مثل قرص ماهی از طلا،
به سان آسمان پر ز نوری از سپیده است.
این كلاغ ِ زندگی ولی چو قصه های ِ ناب ِ كودكی است.
تك كلاغ ِ رو سیاه ِ زندگی میان یك مسیر روده وار،
تنگی ِ مسیر و خار
و راه نیمه تار
و لحظه های رفته، رفته رفته بیشتر چو كوله بار.
آری آری، این كلاغ ِ زندگی چو قصه هاست.
زندگی چو قصه می رسد به سر ولی،
روسیاه زندگی به خانه اش نمی رسد.
زندگی چو جمله ای به نقطه ای تمام می شود، ولی،
همچو قصه ها همیشه خوش به آخرش نمی رسد.
سعید حاجی زاده
مرداد 1386


