چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشیم؟
از کلاسور حرف نو ,
یکشنبه 7 اسفند 1384
دم غروب. هوا ابری و باران خیلی نرمی در حال باریدن و صدای اذان از هر طرف به گوش می رسد. به جای مسجد سر خر را کج می کنم به طرف نمایشگاه جنگ. دو سه کیلو متری راه است و پیاده روی در آن هوا بسیار لذت بخش. نمایشگاه در محوطه یک مسجد قدیمی برگزار شده.غرفه های اولی فشنگ بود و تفنگ بود و جفنگ بود و تنگ.در غرفه ای آلبومی بی بازدید کننده افتاده بود که برداشتم و نگاهی و چه عکس هایی!!! اکثرا چهره شهدا بعد از شهادت و برخی بسیار متلاشی و خونالود(نمی خواهم بگویم وحشتناک).بعضی ها که اصلا نمی شد سر و بدن را به تفکیک نگاه کرد که همه جسد مانند توده ای گوشت و استخوان چرخ کرده بود.تجلی خداوند بر روی انسانها به جای کوه. یادت هست که چه بر سر کوه موسی آمد!!! رها کنم. در غرفه ای آقاسی شوری به پا کرده بود و خوب بر موسیقی متن از کرخه تا راین چربیده بود. غرفه ای هم گذاشته بودند برای محصولات فرهنگی و درونش یک عالمه پوستر بیخود و چفیه از نوع اول و دوم و سوم! خاک بر سر محصولات مذهبی مان کنند که همه شان را یا دور گردن می اندازیم یا به دیوار می کوبیم. از درون آدمها خبری نیست ظاهرت درست باشد، گور پدر باطن.ناگفته نماند که چندتایی هم کتاب داشتند که البته کتابهای بدی نبود ولی تا خوب خیلی فاصله داشت. تکه پایانی نمایشگاه را دیگر گل کاشته بودند! جمعیت بازدید کنند هم فراوان بود از این قسمت. و همه هم زن. من نمی دانم چرا زنها را در این نمایشگاه ها راه می دهند. فقط می آیند که جلف بازی ای در بیاورند و خوشی بگذرانند و گند بزنند بر ریخت کار فرهنگی مذهبی. همه جا همین قصه است. داشتم می گفتم از قسمت پایانی نمایشگاه... نمایشگاه کتاب بود خیر سرشان. وکتابهایش... نوزده روش برای جلوگیری از بارداری! چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشیم! نکات آموزنده روابط دختر و پسر... باز هم بگویم؟ من نمی دانم با چه رویی این کتابها را جلوی چشم این چهره های خونین گذاشته بودند؟ رفته ای نمایشگاه شهید و توشه ات از نمایشگاه می شود این که چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشی. بگذرم. در انتها دفتری هم گذاشته بودند برای ثبت یادگار. من که بازش کردم نفر قبلی من نوشته بود« شهدای عزیز دوستتان دارم». که به یاد متی افتادم. و قبلیش جالب تر که برای شهدا کاریکاتور کشیده بود! و بسیار زشت تر از کاریکاتور های سعید. دفتر را بستم و بیرون زدم. سرم پایین بود و حواسم از هفت دنیا پرت که ناگهان با دختری شاخ به شاخ شدم. مانتویی کوتاه و شدیدا تنگ و صورتی رنگ پوشیده بود با شلوارهایی که از زیر دستSPG در می آیند و.... مابقی اوصاف که خنده ام گرفت. تفی روی پیاده رو انداختم و خندیدم برای آنها که بهر اینها کشته شدند.برای ما که در بحر آنها و اینها مانده ایم. برای محمد رضای آقاسی که همچنان از علی می خواند. برای تابلو بزرگ «بعد از شهدا ما چه کرده ایم» که دیگر از کنارش عبور کرده بودم...
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 06:02 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ