کربلا بارگاه پادشاهی حسین است. بی چون چرا. اما عاشورا.... عاشورا....عاشورا آنقدر پادشاه دارد که از هر که بگویی در مقابل دیگری شرمنده می شوی. حبیب بن مظاهر، حر بن یزید، عبدالرحمان غفاری، حنظله، بریر بن خضیر... حسین بن علی، اما علی نماینده دیگری هم در این حرب دارد...
عاشورا مظهر جبروت عباس است. عباس در عاشورا خود را به رخ عالم می کشد...
عباس در عاشورا خود را به رخ حیدر می کشد که پدر! می بینی پسرت را؟ می بینی چه می کند؟ اگر تو پای عمرو بریدی، من دستان خود بریدم! اگر تو با آنکه بر فرقت تیغ زهر آلود زد، مدارا کردی، من حتی برنگشتم ببینم که بر فرقم عمود آهنین کوبید!
عباس در عاشورا خود را به رخ حسین می کشد که مولای من رخصت هست آب بیاورم؟ پسر فاطمه! می خواهی ببینی پسر ام البنین چه می کند؟ هر چه باشد در رگ های من هم خون اسد الله جاری است برادر! چه صحنه ای بوده وداع حسین با عباس! خیال می کنی حسین نمی داند چه خواهد شد؟ یا پنداشته ای ابا فضل نمی داند چه خواهد کرد؟ حسین منتظر شنیدن ادرک یا اخاک علمدارش است. حسین از دل می خواهد عباس برادر صدایش کند.
عباس در آن روز خود را به رخ الله می کشد! این بار نه به کنایه که به عین معنا. عباس خود را به رخ الله می کشد. مگر نشنیده ای که وجه خدا در چهر یارانش متجلی است؟ یعنی فکر کرده ای آن چهره خونین بی چشم کوفته شده از آن یک آدم است؟ نه... در آن چهره، الله پیداست. الله. الله هم در آن زمان فتبارک الله می گوید. که می بینید فرشتها؟ می بینید آن چیزی را که من می دانم و شما نمی دانید؟ می بینید چه آفریده ام؟ می بینید ساقی کوثرم را؟
و می دانی عزیز، عباس در آن روز خود را به رخ من و تو هم می کشد... هنوز که هنوز است خود را به رخ ما می کشد که مگر شما به ما رفته اید؟ مگر شما هم مسلمانید؟ مگر شما هم دین دارید؟مگر شما هم...
چشمه چشمه مشک می جوشد ز آب وای از دستان پور بو تراب
دست او در خاک و خون پامال شد دست ما در جیب بیت المال شد
دین او صد باغ ایمان می دهد دین ما بوی غم نان می دهد
قلب او در فکر طفلان زار شد قلب ما در حسرت دینار شد
آخرین پست فیروزه ای بود. یاحق.



