سفرنامه مارکو پلو به غول آباد(۲)

از کلاسور غولاباد ,

دوشنبه 3 بهمن 1384
با خود گفت که شکنجه ای سخت و جانکاه در انتظار اوست. کتابی آوردند، عریض و طویل و ضخیم و سترگ و اسمش را نوشتند و 5 نمره از انضباطش کم کردند. او که باورش نمی شد این شکنجه به این راحتی باشد با بهت زدگی گفت:« همه اش همین بود؟؟» مرد ریشدار از غضب قرمز شد و گفت:« شانس آورده ای که من دارم می روم وگرنه دمار از روزگارت در می آوردم. پسره پرروی پوست کلفت.» این را گفت و یقه اش را گرفت و با لگدی او را به بیرون از حجره انداخت. در حیاط چیزی دید نه مناسب حال درویشان. مردی نردبان بر چوبه باریکی گذاشته بود و بی پروا به بالای آن می رفت. نگاهش به پارچه ای سه رنگ بود که علامتی باشکوه در میان داشت. مارکو خواست جلو برود و به او بگوید که این چوبه بی تردید از وزن او خواهد شکست که پسری نزدیک مرد آمد و چیزی به او گفت. مرد از نردبان پائین آمده و نزدیک چوبه به شکلی عجیب دست خود را بالا و پائین برد. ناگاه پارچه با شکلی سحر آمیز آرام آرام پائین آمد. در همان لحظه عده ای از جنگجویان به شدت شروع به خندیدن کردند. با خود گفت اینجا حتی قوانین جاذبه و شتاب گرانش نیوتون هم حکم فرما نیست . از این فکر تنش بر خود لرزید. از پلکان آبی پائین آمد و به سمت عمارتی بزرگ در میان محوطه رفت که درختان زیتون بسیار در اطرافش کاشته بودند. در گوشه ای عده ای از جنگجویان را دید که همگی شلوارهایی نصفه و پاره پاره به پا داشتند، از یکیشان پرسید شما کجا بوده اید؟ مرد هیچ نگفت. دوباره پرسد. دوباره جوابی نگرفت. ناگهان نگاهش به گوشهای مرد افتاد. دلش به هم پیچید از دو گوش او خون دلمه بسته ای تا روی لباسش جریان یافته بود. از بغل که نگاه کرد متوجه شد که انگار میخ در گوششان کوفته اند. از یکی دیگر از جنگجویان که سالم بود پرسید: اینها از کجا آمده اند؟ چه شده است؟ جواب داد که اینها از غزو SPG می آیند( رجوع کنید به « یک پارتی غول آبادی») مارکو پرسید که خوب چرا گوششهایشان این چنین خونالود است؟ اشک در چشمان جنگجو جمع شد و گفت این از نیروهای شیطانی SPG است، او میله ای سیه رنگ و کوتاه را در جلوی دهانش می گیرد و بیخ گوش جنگجویان چنان صدایی از خودش در می آورد که صور اسرافیل نخواهد توانست و چنان این صدا مهیب است که امواجش در هوا هویدا می شود و به داخل گوش جنگجویان می رود و بلافاصله خون از گوششان جاری شده و تا آخر عمر، کر و موجی می شوند. چیزی نمانده بود مارکو از ترس شلوارش را خیس کند راهش را ادامه داد به سمت همان عمارتی که درختهای زیتون در اطرافش بود. داخل عمارت که شد، پنجره ای دید که شیشه اش شکسته بود. جلو رفت تا به دقت آن را بررسی کند که مردی سپید پوش و کوتاه قامت و با محاسن بسیار در جلویش سبز شد. مرد به او گفت:« اسم شما چی بود؟» گفت:« مارکو پلو هستم سینیور.» _ چی؟ شیشه را که شکسته ای، سیانور هم که از آزمایشگاه دزدیده ای، من پول همه اش را از حلقومت بیرون می کشم، نمره آزمایشگاه شما 7 است. الآن به آقای معاون تلفن می زنم. سپس چیزهایی ازجیبش بیرون آورد. کبریت، کتاب، چاقو، لنگر، گالن نفت، ماشین ریش تراش، اره برقی و... _ آهان. پیدایش کردم این هم از تلفن. الآن سیمش را در پریز میزنم و به آقای معاون ..... در همین موقع مارکو پلو با تمام قدرتش به سمت درب عمارت دوید. از آن که خارج شد با سرعتی وصف ناپذیر یکراست به سمت در خروجی اصلی رفت که از آن ساختمان ها خارج شود. نزدیک در، مردی دید که در حال وارد شدن به مدرسه بود، بلند قامت، با موهای مشکی که تازه دو سه شاخه ای از آنها سپید شده بود، عینکی و لاغر و با لبی خندان. همین که به مارکو رسید، با او دست داد و سلام و احوال پرسی کرد و گفت: ان شاءا...( مارکو معنی این کلمه را نفهمید) بیشتر با هم آشنا خواهیم شد. ولی پسرم به یاد داشته باش که پرت وقت بدترین چیز در این عالم است. با برنامه ریزی پروسه ای باید بر پرت تایمت غلبه کنی. مارکو خواست به او بگوید که به آنجا وارد نشود چون معلوم نیست چه اتفاقی برایش بیفتد اما در دل گفت نباید ناامیدش کند. هیچ نگفت. مارکو پلو در سال هزار و سیصد و هشتاد و اندی ( میلادی) بالاخره با تن سالم از آن ولایت رفت و دیگر هیچگاه حتی فکر بازگشتن به آنجا هم به سرش نزد. از آن زمان تا کنون 621 سال می گذرد و آن آبادی، به یک کشور بزرگ تبدیل شده است... . جاوید باد غول آباد.
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 11:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©