سفرنامه مارکو پلو به غول آباد(۱)

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 28 دی 1384

.... و مارکو گم شد. چند هفته بدون آب و غذا و بی هیچ امیدی در بیابان های خشک و سوزان راه می پیمود. دو روز بود که الاغش از تشنگی و گرسنگی تلف شده بود و او با پاهای زخمی اش راه می پیمود. ناگهان تپه های کوچکی را بر سطح کویر دید که  رنگهای مختلفی داشتند. در نظرش به جوش های چرکینی بر روی صورت کویر شبیه بودند و از همان جا ازشان بدش آمد. جلوتر که رفت از چیزی که پیدا کرده بود چنان خوشحال شد که می خواست پرواز کند، آشغال. آری این تپه های زشت و بدبو خبر از آبادی نزدیک می داد. دیگر سر از پا نمی شناخت و با آخرین سرعتی که می توانست می دوید تا اینکه بالاخره در افق چند خانه دید. اول تصوری پنداشتشان. اما کم کم یقین پیدا کرد که اینها خانه اند. ابتدا حرفی از جلال آل احمد در خاطرش نقش بست:« یک لانه زنبور گلی و به قد آدمها، کنار آب باریکه ای یا چشمه ای یا استخری یا قناتی یعنی که آبادی، دهی مثل همه دهات.» و این اولین و بزرگترین اشتباه او بود. آنجا دهی مثل همه دهات نبود.آنجا نه علی آباد و محمد آباد و حسن آباد و کلاً آدم آباد که غول آباد بود. همین که به ده داخل شد، همه پسران و مردان پیر و جوان و از هر قد و سنی را سوار بر وسیله های نقلیه ای دو چرخ یافت که همگی با یک چرخ حرکت می کرد و چرخ جلو در هوا و به فاصله نیم متر از زمین بود. مسئله پیچیده ای بود. یعنی فایده چرخ جلو چه بود؟ هیچ توضیحی برایش نداشت.

   بالاخره مارکو در سال هزار و سیصد و اندی وارد منطقه خود گردان غول آباد شد. جا به جا بر روی دیوارها عباراتی نوشته بودند، با فارسی دست و پا شکسته خود بعضی از آنها را خواند: گذر ببر، گروه عقرب سیاه، مگه چه موبایل؟، لیس کش والخ. شاید نام انسانها در اینجا از گونه باشد. چیزهایی در مورد اسمهای عجیب سرخپوستان شنیده بود اما رنگ پوست این مردم که سرخ نبود. در میان ساختمان ها چند ساختمان بزرگ و چند طبقه دید. در فکرش گذشت که باید خانه رئیس قبیله باشد که این چنین بزرگ تر از بقیه ساختمانهاست. ناگهان صدای زنگی آمد، چون صدای زنگوله شتر که بسیار سریع تکان دهند و به بلندی صدای ناقوس کلیسای واتیکان. برای چه این زنگ به صدا درآمد؟ نکند جنگ شده است؟ آری به یقین چنین بود. بلافاصله 200 -300 نفر از جنگجویان رئیس قبیله بیرون ریختند بسیار سریع اما بدون زره و سلاح. از یکی اشان پرسید:«پس سلاح شما کجاست؟» جواب داد که سلاح ما قلم است. با خود گفت حتماً دلقک است یا دیوانه. اما وقتی که توپی را در دست یکی از آنها دید فهمید که توپچی اند اما چه سهل انگار، که با گلوله توپ بازی می کردند و به جای دشمن آن را به سمت یکدیگر پرتاب می کردند و همه سعی داشتند که توپ را به سمت دیواری شلیک کنند اما غافل از اینکه دیوار قبلاً خراب شده بود و جز پرده ای سوراخ سوراخ چیزی از آن باقی نمانده بود. ناگهان توپ با سرعت زیادی به سمت او شلیک شد، ناخودآکاه شمشیرش را جلو آورد تا از خود محافظت کند که ناگهان.....تق...... توپ از هم درید. یکی از توپچیان فریاد کشید:     « غول آبادی توپ را پاره کرد.» و بلافاصله همه سربازان به سمت او حمله ور شدند. نکند آدمخوار باشند؟ خواست فرار کند اما دیر شده بود کت بسته به داخل ساختمانش بردند. از پله ای باریک بالایش می بردند که مردی دید با نی آتشین و نفسی دودزا در حیرت مانده بود که چگونه انسانی آتش میخورد؟ که صحبت مرد فکرش را قطع کرد، مرد پرسید:« نامت چیست؟» زبانش بند آمده بود، گفت:           « ممم...ما....... .»

_ چی گفتی؟ ما ؟ نیم نمره از ادبیاتت کم شد.

_ آخر چرا؟ اسمم مار...

چند کشیده آب دار پاسخش را کاملاً داد.

به داخل اتاقی رفت. مردی دید، ریشدار با نگاهی غضب ناک و پرجاذبه و هیبتی عظیم. خطاب به مارکو گفت:« لات شده ای تن لش؟ شنیده ام در زمین فوتفال بازی می کردی؟ همون مارکار به دردت می خورد.» مارکو به خیال آنکه مارکار از اقوام خودش در اینجاست. گفت:« آری خیلی مارکار را دوست دارم.»

_ زبان دراز هم شده ای در همه تستهایت که آخر می شوی لباسی به این وضع هم که پوشیده ای و بی تربیت هم که هستی. دفتر انضباطی را بیاورید و فی الحال 5 نمره از انضباتش کم کنید.

با خود گفت که شکنجه ای سخت و جانکاه در انتظار اوست.   

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 06:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©