می خواهی نزد تقریبن غریبه ای بروی و به سبب گوشه چشمی، حرفی و اشاره ای، سکوت عمیق و غریبانه ات را پیش رویش بشکنی و به بهانه ای جزئی و نه چندان مهم، از همه ی دردت هایت برایش گلایه کنی و تمام عقده هایت را برایش بگشایی... از چند روز قبل بارها و بارها به موازات دیوارها راه رفته ای و حرف هایی را که قرار است رودر روی "هم درد" تازه کشف شده ات بزنی مرور کرده ای و حتا بی محابا چون دختر بچه ای در برابرش زار زار گریسته ای –اما- روزی که به دیدار "آن مرد" می روی... بغض گلویت را چنان مسدود می کند که مشتی دری بری نامفهوم از دهانِ به سکوت عادت کرده ات خارج می شود و بق بقویی می کنی و چون دیوانه ای بی سر و ته مزخرف می گویی. تمام درد و دل هایت "هدر" می رود...
و بدتر اینکه "او" در جواب همین ها نیز با "سخت نگیر"ی آب بر آتش درونت می ریزد که باز شتابان به همان تنهایی ات پناه آوری و معترف که عجب گوش شنوایی دارند جرزهای همین چار دیواری در شنیدن سکوت بلیغ ات.
***
دزفول! ای شهر دز! شهری که میراث هزاران ساله ی "فرهنگ" این مرز و بوم در عمق "شوادان" خانه های به غایت پرداخته ات دارد خاک می خورد!...شهر آجر! ای شهری که چون آثار مدرن، غنای کاخ ها و مساجد را به خانه های "مردم" آورده ای! شهر خانه های باشکوه! ای شهری که معماری رمزآلود، حیرت آور، پسامدرن گونه، "شوخ" و طعن آلوده ات چون لوح مکتوبی از اندیشه ی مترقی و پیشرو ساکنان پیشین تو برای ما پیام آورده است!
...اکنون در "شهر دیوارهای بلند و اندیشه های کوتاه" به یاد تو در شگفتیم... و به خاطر ناشناخته ماندنت افسوس می خوریم.
دستاورد سه سفر دشوار به دزفول، در دو ماه آغازین ترم جاری، حیرتی است که هرگز از خاطرم محو نخواهد شد.
***
وقتی در یکی از دورترین اتاق های زیرزمینِ ساختمانِ غول آسا و پیچ در پیچِ دانشکده ی لعنتی مان نزد پیرمرد رفتم تا تصویر اکتشافات دزفول را برایش ببرم، و بعد از اینکه یادآوری کند آن اتاق کوچک شلوغ پلوغ و پر از آت و آشغال که روی کامپیوترش یک وجب خاک نشسته بود، در اصل مال او نیست و مال دکتر فلانی ست که سال هاست خارج است، و قبل از اینکه بگوید "بی خود نیست فلان آرشیتکت معروف غربی گفته است؛ سبکم را از دزفول الهام گرفته ام" ،
با دستپاچگی دستش را توی جیبش برد و به عنوان قدردانی به من یک شکلات داد.
یادم افتاد به استاد راستی و کلی دلتنگ شدم.
تبلیغات


