.
.
.
چشم هایم می سایم،
به سان کله های قند،
بر توری.
و عروسی که شاید...
***
شام می دهند،
بر گرد ِکوری،
میانه ی تابوت.
نقب می زنند،
به عمق گوری.
***
هلهله های مسکوت.
گل هایی که تمام نمی شوند،
چون اشک های شوری،
از برچیدن.
***
ضربه های گورکن به ریشه های توت.
چو کابل های قطوری،
به انتها: ملکوت.
***
زمان: هزار و سیصد و قحط گلاب، فرمودند:
"برای بار هزارم است می پرسم..."
هزار نطفه امیدی که زود می میرند،
ثقیل کنتوری.
صدای سوت قطاری,
هزار واگن خالی به سوی ماه عسل.
هزار منع موازی میان دو ریل.
***
و خیل عظیم بشر گرد جسم مقبوری.
هزار...
نه!
"یکی" کم تر از هزار نفر.
و پلک های حزینی که باز،
باز ماندند.
ز اوج حضیضی برای دیدن آن "یکی" ...
نوری...
حوری...
***
آی حوری!
کدام گوری بوده ای،
تمامی این چند هزار هزار هزار ثانیه را؟
***
رها کنم این وهم های آنیه را،
کجای قصه ی پیش از وفات مستوری؟
سعید حاجی زاده.
مهر 1388.
تبلیغات


