سگی هستم زبان بسته ، خمیده كه چـوپانش زبانش را بریده،
سگی كـــو عو كند، لـــكن نفهمند كه گرگی در لباس میش دیده.
سعید حاجی زاده.
مرداد 1388.
مدتی پیش توی ایستگاه BRT بودم. توی صف ایستاده بودم و صف كم كم جلو می رفت و ملت سوار می شدند. درست وقتی نوبت به من رسید اتوبوس پر شد و من ایستادم برای اتوبوس بعدی. در اتوبوس بسته شد و من دستی را دیدم كه آرام رفت توی جیب كت یكی دیگر. اول برای چند لحظه متعجبانه نگاه كردم و اما تا خواستم حركتی كنم اتوبوس حركت كرد. من می دانستم كه تا ایستگاه بعدی جیب این آقا توی شلوغی BRT زده خواهد شد و اما هیچ راهی نداشتم كه به او بگویم. اتفاق جالب تر این بود كه باور م هم نمی شد كه منی كه می دانم كسی دست ش را كرده توی جیب دیگری هیچ كاری ازم بر نمی آید. از وجود این اطلاعات به درد نخور توی سرم تعجب كرده بودم.
حكایت امروز ماست. امروز كه خیلی چیزها را می دانم و حتا باور كردن این كه خیلی ها حرف م را نمی فهمند برای م سخت است. امروز كه از هجوم این اطلاعات به درد نخور گیر كرده ام. چت زده ام. كپ كرده ام. خرد شده ام. انگار لال و افلیجی كه شاهد جنایتی عظیم بوده و اما این اطلاعات ش تنها درون خودش می چرخند و راهی برای بیرون ریختن شان نیست. به قول دوستی، انگار همیشه چشم در چشم قاتلی راه رفتن.
این روزها عجیب هوای "پدر مادر ما متهمیم" را استشمام می كنم. منتها نسخه ی سیاسی-مذهبی اش را.
تبلیغات


