بسم الله.
حسابی آقای نظریه پرداز شده بود.
همچی پایش را انداخته بود روی پایش و نطق می کرد که همه میخ کوب ش شده بودند. هنوز لیسانس در پیت اش را از دانشگاه قرقیز آباد نگرفته چنان آقا مهندس شده بود که همه از "چپ" و "راست" بر منکرش لعنت می فرستادند. پایش می افتاد به اش رای می دادند.(!) می فرمودند که:
"این حرف ها کدام است ×××× خانم! عشق دیگر چیست...عشق مال قصه هاست...این چیز ها را فقط توی کتاب ها می توان خواند..." و الخ.
در حین گوش دادن، به پاچه ی آقای به اصطلاح مهندس خیره شده بودم. نه چیزی می گفتم، و نه کسی حتا مرا می دید.
داشتم با خودم فکر می کردم که آقا حتمن چند وقت اخیر رفته است توی خیابان و مشتی داد و بی داد هم کرده و چهار تا باتوم هم نوش جان کرده، چنان خوراک نظریه پردازی و روشنفکری اش جور است که تا چند وقت هرجا بنشیند بجای نفی عشق، از رشادت ها و آزادی خواهی هایش خواهد گفت. تف.
خلاصه می فرمودند که "عشق، مال قصه هاست"به همین لحن. و من، البته به "آقای عقل" حق می دادم. پاچه ی دیگر جای پاچه ی اولی را گرفت و من دیگر نمی شنیدم چه می گفت...همچنان داشتم حق می دادم به یک همچه آدمی. آدمی که توی زندگی "عقل اندر سفیه" آنه اش نه جلال را دیده و نه جلیل را. نه مجنون می داند کیست و نه فرهاد. نه نالیدن علی شنیده است و نه محبت محمد درک کرده...و داشتم فکر می کردم به ارزش کل زندگی آقاهای عقل، جمعن. و بعد هم البته به مناسبتی به فرهاد.
فرهاد، که هنرمند و آرشیتکت بوده است، اما بدون شک کلی فرق داشته با بچه قرتی های باغ هنرمندان و دانشکده ی ما... فرهاد، که حتمن، با وجود داستانی بودنش، خیلی از آقای عاقل سر است.
حیف که آقای مهندس دکتر نظریه پرداز عاقل، نمی فهمد، و هیچ جوری هم نمی توان به اش فهماند...
تبلیغات


