چیزی برای گفتن ندارم ...همین!
(اصولن هم برای شعر نمی شود مقدمه نوشت...)
ای پادشه خوبان گم شد غم تنهایی
دل ها ز طمع پر شد از بهر چه باز آیی؟
ما گم شدگان ره، رهیاب نمی خواهیم
ره یافته ی نفسیم، شیطان شده دمپایی!
چون آدم امروزی عالم به همه علم است
دینش به چه كار آید بر قله ی دانایی!؟
ما منتظرت هستیم، هااا...حضرت عباسی!
بین چون همه می نالیم با صوتِ هم آوایی
در دایره ی قسمت ما گردش پرگاریم
حكمت كه قدیمی شد لطف آنچه تو فرمایی!
این خرمن ما دیگر برق تو نمی گیرد
خیسیده شده انگار، در بارش رسوایی
بر دار شده اخلاص با حكم ریا امروز
چون ضد دورویی بود با منطق شیوایی
ما را كه امیدی نیست تا سوی تو باز آییم
باشد كه تو خود راهی بر آینه بنمایی
تبلیغات


