کسی را خوشبخت یا بدبخت مپندار تا فرجام زندگی اش را ندیده ای. ( هرودوت)
می دانی عزیز، ابتدا قرارم بود که از « حر» بنویسم. بگویم که چقدر به او حسودیم می شود. بگویم که خوشبختی عظیمی است از سیاهی شب، از انتهای سیاهی، تا سپیدی روز به قله نور برسی و خلاص! طول نکشد، زمان سراغت نیاید. فرصت رخنه ای در دگردیسی انقلابی ات پیدا نشود. می خواستم از او بنویسم اما برایم غریب بود. دنیای ما دنیای دیگری است. بگذار دوباره بیاغازم. دوباره انتخاب کنم. از همان جمله اول.
غایت خلقت جهان، پرورش انسان هاییست که در برابر شداید، بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی شوند. ( سید مرتضی آوینی)
می دانی که عزیز، دوسال پیش پرشورترین پست هایی که تا به امروز در دیر گذاشته ام در مورد محرم نوشتم. اما امسال آرامم. امسال جای شکر دارد. خیلی زیاد.
امسال چقدر خوشحال شدم که امیر، آن عکس را، عکس سرخش را آپ کرده بود. می خواهم از همان بگویم. خون. همدیگر را دور سر که نمی چرخانیم، رک و راست بگویم. خون، چند نفر را به گریه می اندازد؟ اندوه شاید، تنهایی شاید، هجران شاید، مرگ شاید، همانطور که عشق و وصل و زیبایی و تولد و تعالی شاید کسانی را به گریه اندازند اما خون چند نفر را؟ خون نوعی هراس است. نوعی تنبه. گونه ای بیداری سخت از هر خوابی. و هراس موقعیتی است که مغز به بالاترین سطح کارکرد و هوشیاری خود می رسد. چه جای گریه است که با نوعی رخوت و درماندگی و درهم برهمی همراه است؟ اصلا برگردید همان عکس امیر را دوباره ببینید. حالا به جایش علی اصغر را بگذارید. به جایش حبیب ابن مظاهر را بگذارید... عباس را بگذارید.... حسین را بگذارید....... خدا را بگذارید........... ثار الله. این است که می گویندش ثار الله. ثار الله، جان می خواهد. گریه را برای خودمان نگه داریم...
امسال حرفی از آیت الله مکارم شنیدم که در نظرم خیلی به جا آمد. گفتند: «در عزاداریها، در یاد حسین، دنبال خلسه و سرمستی و شور گرفتن و ضرب گرفتن نباشید. اصلا حسین کشته شد که از خلسه بیرون بیایید و بیدار شوید.»
حال مگر نه آنکه آرمانمان هر روز عاشورا و هر جا کربلا بودن است؟ خب. بیاییم تا روزگار خودمان. دنیایی بی تکیه گاه و پناهی برای آرام گرفتن. بی دلیل موجهی برای شوریدن. بی خلوص یکپارچه ای برای عشق ورزیدن. بی سیاهی مطلقی برای بیزار بودن. دوران «هویت چهل پاره و تفکر ریزوم وار» لعنتی طاقت فرسا. که هر چیز و همه چیز از جنگ ها و صلح ها و توبه ها و توبه شکستن ها و رفتن ها و ماندن ها نمود بیرونی ندارد و داخل ذهن هایمان فرو رفته و همه غوغاها در آنجاست.
نمی توانم بنویسمش. با کلام نمی چسبد. فقط می خواهم بگویم که ما باز در همان خیمه ایم. باز همان شبی است که بانگ « هر که می خواهد برود، برود.» برخاست. ولی هم حسین بانگ می زند. هم یزید. و آنهایی که مانده اند، دسته ای برای یاری حسین مانده اند و دسته ای برای کشتن حسین. بین الحرمین ذهن های ما یک پایش حرم حسین است و آن طرفش حرم یزید! بد موقعی و بد جایی چراغ ها را خاموش کرده ایم. بد موقعی و بد جایی برای شور گرفتن و گریستن برگزیده ایم. چراغ ها را روشن باید کرد. دست رد به سینه های هر دم بیلمان باید زد. سینه زنی ما تازه شروع شده. دهه اول محرم ما، تازه آغازیده... دهه ای به طول عمرمان. ببینیم آخرش به عاشورا می رسیم؟......... آخرش بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق اس... ببینیم حسینی می ش.... ببینیم ثار الله....
تبلیغات


