جوان كه بودم با خود عهد كردم هزار تا قافله را غارت كنم. پیر بودم كه هزارمی را هم غارت كردم...و با خود گفتم: ها قلی خان! هزارتا قافله را غارت كردی حال ببینم می توانی یكی، تنها یكی قافله را به سلامت به مقصد راه بری؟ تپانچه را كف دستم گذاشتم و ماشه را چكاندم تا عهدم از یاد نرود...
من آدم كم حافظه ای هستم. قصه ها، رمانها، شخصیت ها، روایت ها،...كمشان خیلی كمشان در خاطره ام می ماند. اما از سالها پیش صحنه ای در سریال روزی روزگاری هیچگاه از یادم نمی رود. قلی خان پیرمرد نشسته بر سر سنگی كف دستش را كه رد دو گلوله تپانچه بر آن باقی است به خسرو شكیبایی نشان می دهد و آن چپق كشیدنش و آن مرگ نابش، نشسته بر آن سنگ و خیره بر انتهای افق....آن روز و هنوز امروز هم می پندارم كه چه باشكوه است اگر آدمی جرأت كند كف دست خودش گلوله شلیك كند.
مدتهاست كه فكر می كنم خودآگاه و اراده آدمی، در انتهای دالان وحشت آور لذت جویی و آسایش طلبی و تن پروری خودش، نوعی گرایش، نوعی تمایل و خواست سركش و غریب برای از بین بردن جسم خود دارد. عقل، تن را شاید همراه و دوستی می داند كه بسیاری از وقتش را برای مراقبت و آسایش او می گذارد اما گاهی هم از دستش خسته می شود و می خواهد بیازاردش، زجرش دهد...یك همچین چیزهایی...
حال این آزار دادن مسلما خود انواع و اقسامی دارد و توجیهات و تحلیل های متفاوتی را هم در پس خود.
از روحانیان بودایی بگیرید كه در اعتراض به جنگ ویتنام در خیابان چهارزانو می نشستند و خود را آتش می زدند و تا خاكستر شدنشان كوچكترین تغییری در صورت و حالتشان نمی شد دید. تا صوفیانی كه بزرگترین ارزش را خلاصی از دست بدن می دانستند و ریاضت می كشیدند. تا سامورایی ها و رنین ها كه هماره دو شمشیر با خود داشتند یكی بلندتر و برای جنگیدن و یكی كوتاهتر برای خودكشی!( هرگاه رییس یك گروه مبارز كشته می شد بقیه بر زانو ها می ایستادند و انتهای شمشیرهای خود را بر زمین می گذاشتند و نوك تیغه را روی شكم قرار می دادند و خود را روی تیغ رها می كردند تا شمیر از آن طرف بدنشان بیرون آید.)تا راهبه هایی كه با شلاق بدن خود را ریش ریش می كردند تا كسانی كه برای عزاداری قمه بر سر خود می كوبند و بیایید تا همین آخرها و شیطان پرستانی كه در مراسمشان اعضای بدن خودشان را قطع می كنند یا می سوزانند تا همین خود من نفله بیچاره ای یك روز همه سعیم را كردم تا یك سوزن را با ارداه و به آرامش در دستم فرو كنم و تازه نتوانستم هم.
خلاصه یك نوع تحقیر جسم، یك نوع عرض اندام اراده به جسم، یك نوع حس غریب در همه این حالات وجود دارد... بهرحال آنچه هست فكر می كنم عقل آدمی گاه بجوری از شكنجه كردن خودش لذت می برد.
اصلا بگذارید یك تكه از مقدمه بسیار عالی و محشر « برزیگران دشت خون» پرویز خرسند نقل كنم برایتان كه در مورد ساواك نوشته: « و سر از آن خانه بزرگ اشرافی در آوردم كه با همه درختها و باغچه های پرگل و سبزه اش و استخر و حوض هایش بوی خون و مرگ و شكنجه می داد و سنگ سنگ زمین و دیوارها و ساختمانش از جنس وحشت بود اما هرچه بود این حسن را داشت كه وقتی وارد می شدی اگر چهل ساله هم بودی بچه بودی و وقتی بیرون می آمدی در 15 سالگی هم احساس مردی و مردانگی می كردی. آخر كتك خورده بودی. خون از لوله های دماغت فواره زده بود. كف پاهایت می سوخت و تمام استخوان هایت درد می كرد. و حالت مردی را داشتی كه پس از نبردی پیروزمندانه به خانه بر می گردد...» و اگر از عزت شاهی هم بخواهی می توانم بگویم كه او هم یك جورهایی به كتك معتاد شده بود دلش برای كتك خوردن تنگ می شد!
و اصلا همین است كه من اینهمه با گریستن در مقابل صحنه ای كه حسین بن علی بر فریاد «ادرك اخاك» اباالفضل پاسخ می گوید و بر قامت پاره پاره اش حاضر می شود، مشكل دارم. آنجا چه جای گریه كه همه شكوه و صلابت و غرور و زیبایی است. بگذرم.
این افكارم باقی بود تا اینكه جلسه پیش فكوهی سر كلاس گفت: انسان یك سیستم فرهنگی دارد یك سیستم بیولوژیك. این دوتا همیشه با هم دعوا دارند. مثلا سیستم بیولوژیك همواره خواهان حركت و جنبش است حال اگر دست خود را مجبور كنید دو ساعت تكان نخورد، خواب می رود و مور مور می شود و این پیام قسمت بیولوژیك است به عاقله كه حواست باشد چه می كنی... یا ماندن در تخت خواب به مدت زیادی و بدون حركت باعث زخم بستر می شود و...
خلاصه آنطرف تصورم یعنی گرایش بیولوژی برای غلبه بر عاقله هم از صحبت استاد...افتاد.
تبلیغات


