تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

خبر مهم!

از کلاسور آلبوم عکس ,

جمعه 2 دی 1384

رمض تیتر امروز روزنامه های غولاباد و بریتانیا...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 10:12 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 01:07 ق.ظ


 

وصیت...

از کلاسور شعر ,

چهارشنبه 30 آذر 1384

برفی و سرد این صدام ، زمزمه های زیر لب                        غروب نا امیدی و ، طلوعش در پایان شب

وقتی میون برف و یخ شاخه رز غنچه میده                             شبنم های شبونه و احساس پاک بی سبب

این جاده بی انتها ، آخر اون مرگ منه                                مردنی که چاره ی اون زودتر از آخر مردنه

آرام و سرده نفسم ، سرخ و سفید صورتم                                            تنها امید زندگی ، از آرزو گذشتنه

تکرار هر دم نفسام آرام و تند و پر غرور                      هرلحظه حسی بی هدف،غمگین وشاد و پرسرور

مجذوب تکرار نفس، کی به افق خیره میشه؟                               همراهیه هم سفرام،مردم ماه و با شعور

آخر یه روز باد خزون ، یادمو با خود می بره                               رنگ سیاه بودنم از قاب تابلو می پره

مرثیه ی وجود من ، شادیه پر کشیدنم                                  تک تک شاخه های باغ از بی کسیم با خبره

فردا که آخرین درخت مزه خنجرو چشید                                  خون لطافت از تنش رو دسته ی تبر دوید

به خاطر پرواز من ، به خاطر پرنده ها                                     تن سیاه جنگل و به تیغ ، بی سپر ندید...

                                                                                                                                                ا.ح.ر

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 11:12 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ


 

دیده بگشای...

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 23 آذر 1384

عكس

دیدی؟بكش!

 كلا؛ تصویر چیز جالبیهاگر بخوان یكی از حواس پنجگانه ی شما رو به انتخاب خودتون ازتون بگیرن شما هرگز بینایی رو انتخاب نمی كنینتو یه تصویر میشه به اندازه یه كتاب 100 صفحه ای مطلب گنجوندبرای همین من امروز یه سری عكس اوردممیدونم وبلاگ سنگین میشه و ایناولی حالا یه بار كه هزار بار نمیشه

این عكسا رو تو همین هفته گذشته گرفتمداغ داغه

آسمان نیلگون سرزمین من(تهرونی ها دلشون بسوزه!) 

بعضی وقتا بعضی چیزا واقعا عجیبنوقتی كاكتوس پشت خونه ی ما میوه داد

                  

یا بعضی چیزا كه قشنگنولی هیچوقت بهشون توجه نمی كنیممث این میوه های اكالیپتوس

                   

وامااز اینجا به بعد عكسارو یكی از بزرگترین عكاس های غولاباد گرفته كه بیشتر هم عكسای سیاسی می گیرهبه افتخارش...‹‹حشمت››

این همین رمض (حامد) خودمونه در لباس وزارت كشاورزی غولاباد

                   

واین هم سلطان قدر قدرت ابر شوكت پادشاه غولاباد ارواحنا فداه ؛ در جمع عده ای از وزراوكلانمایندگان و عوام غولاباد در یك منطقه ییلاقی كه تحت پوشش ارتش غولاباده(برای دیدن عكس در اندازه واقعی اینجا رو كلیك كنید)

                     

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 10:12 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

از کلاسور شعر ,

چهارشنبه 16 آذر 1384

من اینجاریشه در خاكم.

من اینجاعاشق این خاك از الودگی پاكم.

من اینجا تانفس باقیست میمانم

من ازاینجا چه می خواهم؟ نمیدانم.

امید روشنی گرچه در این تیرگی نیست

من اینجا باز در این دشت خشك  تشنه میرانم

من اینجا روزی اخر از دل این خاك با دست تهی گل برمی افشانم.

من اینجا روزی آخر از ستیغ كوه  چون خورشید سرود فتح می خوانم......

                                                                                    شاملو

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 06:12 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

عکس و شعر ...

از کلاسور شعر ,

چهارشنبه 9 آذر 1384

سلام دوستان...

امروز براتون یه شعر آوردم از شاعر انگلیسی زبان، رابرت فراست.

اگه اشکالی در ترجمه وجود داشت به بزرگواری خودتون ببخشید. در ضمن جا داره از افرادی که با وجود اینکه ما هنوز در این وبلاگ مطالب زیادی نذاشتیم میان و نظر میدن تشکر کنم...

بعد هم اینکه ظاهرا ما هنوز خودمون رو معرفی نکردیم...به هر حال قرار هم نیست معرفی کنیم ولی برای بعضی از دوستان که نمی دونن ما چند نفر هستیم یا به عبارت دیگر یکی نیستیم این عکس زیر رو گذاشتم تا روشن بشن...

و اما شعره... 

                                           خاموش ، خاموش...

اره برقی در محوطه غرش  و خُر خُر می کرد و گرد و خاک چوب را به هوا پخش می کرد و قطعات چوب را در اندازه ی اجاق قطع می کرد...

رایحه ی خوشایند چوب وقتی  نسیم از لابه لای آن عبور می کرد...

و آنهایی که زیر چشمی نگاه میکردند پنج تپه از  قطعات را می دیدند که در کنار یکدیگر قرار داشتند...زیر غروب آقتاب در کوههای ورمونت...

و اره برقی غرش و خُر خُر کرد، غرش و خُر خُر کرد...زمانی که صدایش آرام می گرفت یا باید غرش سر می داد.

و هیچ چیز اتفاق نیافتاد: روز تمام بود.

 کار تمام، ای کاش با گفتن این جمله پسرک را خوشحال می کردند...حتی نیم ساعت استراحت کافی بود...

خواهرش با پیشبند آشپزی کنار آنها ایستاده بود تا به آنها بگوید" شام!"

در حال، اره، برای اینکه ثابت کند معنی شام را می فهمد به دست پسرک یورش برد ، یا حداقل این طور به نطر رسید ، پسرک بایستی دستش را به او داده باشد. به هر حال این اتفاق افتاد، نمی توان برخورد آنها را منکر شد...

ولی............دست؟؟!!

اولین عکس العمل پسرک خنده ای دردناک بود...در حالی که به طرف آنها تلو تلو می خورد...به صورت نیمه التماس...و نیمه برای اینکه از ریختن زندگی جلوگیری کند...بعد پسرک همه چیز را دید...چون به اندازه ی کافی بزرگ بود تا بفهمد...پسر بزرگی که کار مردان را می کرد ، با وجود این قلب کودکی را داشت...او همه اش را دید که تباه شد[آرزو هایش]...

"نگذار وقتی دکتر آمد دستم را قطع کند خواهر، نگذار!"

خوب، ولی دست قبل از آن قطع شده بود.

دکتر او را در تاریکی اِتِر قرار داد. و لبانش را با نفسش پف کرد.و کسی که نبضش را گرفته بود ناگهان ترسید...

هیچ کس باور نکرد...و آنها به قلبش گوش دادند.

کم...کمتر...هیچ!...و این پایانش داد.

دیگر هیزمها تپه تپه نمی شدند. و از آنجایی که آنها فرد مرده نبودند، به سر کارهایشان برگشتند...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 03:11 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 01:07 ق.ظ


 

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 6 آذر 1384

پسری فلسفه خوانده بود و پس از چندین سال تحصیل به شهر خودش و پیش خانواده اش باز گشته بود، پدر و مادر با آنکه فقیر بودند، سفره ای برای او پهن کرده بودند.

مادرش دو مرغ لذیذ سرخ کرده را بر سفره آورد و همه چیز آماده شروع حمله همه جانبه بود که پدر چسر از او می پرسد:« خوب پسرم، بگو ببینم این فلسفه که این همه سال تو را دور از خانه نگه داشت، چیست؟؟»

پسر گفت آیا واقعا می خواهید بدانید فلسفه چیست؟؟

پدر جواب مثبت داد.

پسر گفت:« خوب فعلا برای شروع کار بگویید الآن چند مرغ بر سر سفره است؟»

پدر که فلسفه علمی مزخرف در نظرش آمده بود، گفت:« اینکه معلوم است دو تا!»

پسر گفت:« آهان اشتباه شما درست همین جاست. سپس رو به مرغ ها کرد و برای شمردن، با دست به آنها اشاره کرد و  گفت، این یکی، این هم دوتا روی هم می شود سه تا!!»

پدر هم فکری کرد و گفت:« عجب خیلی جالب بود خوب اشکالی ندارد مرغ اول که برای من، مرغ دوم هم که برای مادرت، مرغ سوم هم نوش جان تو باشد!!!»

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 03:11 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

برای چه نفس می کشید؟

از کلاسور حرف نو ,

چهارشنبه 2 آذر 1384

"تا شقایق هست زندگی باید کرد" شعری که همه ی ما قبلا" شنیدیم ، از سهراب سپهری...ولی آیا تا حالا فکر کردین منظور سهراب از شقایق چیه؟ تا اونجایی که من می دونم سپهری در کاشان زندگی می کرد و چون اونجا یه شهر کویریه فکر نمی کنم شقایقی اون دور و ورا پیدا بشه...از طرفی سپهری مبتلا به سرطان خون بود و می دونست که جسمش خیلی تو این دنیا زندگی نخواهد کرد ، ولی در همین 37 سال زندگی کوتاه به قدری زندگی کردن رو احساس کرد که شاید اگر مبتلا به سرطان نبود و 120 سال عمر کرده بود احساس نمی کرد...پس سهراب که خودش می دونه باید دیر یا زود بار سفر رو ببنده چرا از ما می خواد که به زندگی امیدوار باشیم و اصلا" ما باید برای چی زندگی کنیم؟

 شاید بعضی از شما بگید که ما برای این زندگی می کنیم که خدا می خواد ما رو برای اون جهان امتحان کنه...ولی ما که معصوم نیستیم بنابرین اگر در زمان کودکی بمیریم از این لحاظ سود کردیم...و گرنه هر روز که می گذره گناهای ما بیشتر میشه...

آدولف هیتلر، فردی که بی شک یکی از بزرگترین رهبران کل تاریخ جهان بوده و خواهد بود، فردی که شخصا" مسؤول کشته شدن ده ها میلیون نفره. هیتلر میلیونها یهودی رو از زن و مرد و کوچیک و بزرگ  زنده زنده در کوره انداخت. ولی با وجود همه ی اینها به نظر من ارزش زندگی هیتلر از خیلی از زندگی های ما بیشتره ، چون هیتلر هدفش رو گرچه خوب مطلق نبود، (وهمچنین بد مطلق) پیدا کرده بود هیتلر شقایق زندگیش رو یافته بود و وقتی دید که دیگه شقایقی وجود نداره خودکشی کرد...

دوستان، من همه ی این حرفارو زدم برای اینکه بگم بیاید هدف زندگیتونو پیدا کنید. به نظر من این مهم ترین قسمت زندگی که از خودتون بپرسین "برای چی زندگی می کنم؟" جز افرادی نباشید که صبح بیدار میشن یه روز عادی رو می گذرونن و فرداش دوباره تکرار بدون این که فکر کنن این تکرارها رو برای چی انجام میدن...

خوشحال میشم که نظرات شما رو در اینباره بدونم...فعلا"...

ضمنا" یه سری هم به این لینک بزنید جالبه...

   http://www.gangineh.com/flash/62.swf

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 11:11 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ


 

سلام!

از کلاسور دیرنو ,

شنبه 28 آبان 1384

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. آواز الافی ما همه جا رسیده و اینترنت مفت ما را به اینجا کشیده...چندی را گفتیم که این چنین وبلاگی بگستریم و افراد دیگر عالم را نیز چون خود الاف گردانیم...و به این امید که این وبلاگ را افراد با مرام و اهل حال در بر گرفته و این چنین افرادی منت قدوم به وبلاگ بر سر نهاده... اابته دیگر هم قطاران که زین پیش هم در عرصه ی وبلاگ نویسی پیشتاز و صاحب قلم بوده اند و تنها ما ( من) این میان جز اذیت و آزار مردم کار دیگری نداشتیم...تا اینکه گفتیم با یکدیگر هم مسیر شویم تا لا اقل هر ماه یک نفر چیزی بنویسد و دعاگو نیز دست به تایپ را سرعت بخشم...

و در آخر هم اینکه این بلم شکسته نه موضوع دارد و نه شروع ، نه کشتیبان دارد ، نه ملوان و نه پایان. نه قانون دارد و نه نظم، نه اعضا مشخص و نه نویسنده مونث (برای آنهایی که خیلی نظر میدن گفتم).

حرفهای سیاسی و ریاضی(سخت الدرک)وپیازی(گریه آور) هم نخواهیم داشت.

والسلام...                                            امضا: لرد نیکلاس مندلیف امیر بن علی

                                                                              (عشق من غولاباد...)

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 06:11 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ


 

از کلاسور دیرنو ,

جمعه 27 آبان 1384

اول که سلام.

آقا تا حالا شده بخواهید از خود خود خودتون یه مطلب بنویسید؟؟ واقعا تازه دارم می فهمم که اولین فیلسوف های دنیا که از هیچی اینهمه جفنگ در آورده اند عجب موجوداتی بوده اند. جدا چه طور اینقدر مطلب از خودشان در آورده اند؟ اصلا بی خیال.

چند نفری بودیم، علاف و بیکار و روزها ز پی گذران وقت سنگ اندران جوب اندازان و الباقی ایام در بند بلاگ های تک تک؛ سر در گریبان فرو برده و مطلب ها اگر هول عیاری ای می کرد 2 نظر همی خورد و...الخ.

دگر سال شروع شد و همی به خود گفتیم که بلاگ در اندرونی بیفکنیم و تا نفس کشیم، درس و مکتب؛ تنها و تنها که لا غیرهم را سودی نیست.

و نتوانستیم.

سبحه بر کف؛ توبه بر لب، دل پر از شوق گناه

معصیت را خنده می آید ز استغفار ما

عزم خویش جزم و یاران در حلقه ای جمع و نظر گماشتیم در کارگزاری بلاگی مشترک به قصد پکانیدن و گذرانیدن عمربیشتر بر لب این جوی روان. خلاصه عزیز، اگر تو را وقت زیادتیست؛ بی تکلفانه به کلبه مان گذری و به چشم یاری به شهیدان کویت نظری . مائیم و نوای بی نوایی.     بسم ا.. اگر حریف مایی.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 01:11 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©