سلام دوستان...
امروز براتون یه شعر آوردم از شاعر انگلیسی زبان، رابرت فراست.
اگه اشکالی در ترجمه وجود داشت به بزرگواری خودتون ببخشید. در ضمن جا داره از افرادی که با وجود اینکه ما هنوز در این وبلاگ مطالب زیادی نذاشتیم میان و نظر میدن تشکر کنم...
بعد هم اینکه ظاهرا ما هنوز خودمون رو معرفی نکردیم...به هر حال قرار هم نیست معرفی کنیم ولی برای بعضی از دوستان که نمی دونن ما چند نفر هستیم یا به عبارت دیگر یکی نیستیم این عکس زیر رو گذاشتم تا روشن بشن...

و اما شعره...
خاموش ، خاموش...
اره برقی در محوطه غرش و خُر خُر می کرد و گرد و خاک چوب را به هوا پخش می کرد و قطعات چوب را در اندازه ی اجاق قطع می کرد...
رایحه ی خوشایند چوب وقتی نسیم از لابه لای آن عبور می کرد...
و آنهایی که زیر چشمی نگاه میکردند پنج تپه از قطعات را می دیدند که در کنار یکدیگر قرار داشتند...زیر غروب آقتاب در کوههای ورمونت...
و اره برقی غرش و خُر خُر کرد، غرش و خُر خُر کرد...زمانی که صدایش آرام می گرفت یا باید غرش سر می داد.
و هیچ چیز اتفاق نیافتاد: روز تمام بود.
کار تمام، ای کاش با گفتن این جمله پسرک را خوشحال می کردند...حتی نیم ساعت استراحت کافی بود...
خواهرش با پیشبند آشپزی کنار آنها ایستاده بود تا به آنها بگوید" شام!"
در حال، اره، برای اینکه ثابت کند معنی شام را می فهمد به دست پسرک یورش برد ، یا حداقل این طور به نطر رسید ، پسرک بایستی دستش را به او داده باشد. به هر حال این اتفاق افتاد، نمی توان برخورد آنها را منکر شد...
ولی............دست؟؟!!
اولین عکس العمل پسرک خنده ای دردناک بود...در حالی که به طرف آنها تلو تلو می خورد...به صورت نیمه التماس...و نیمه برای اینکه از ریختن زندگی جلوگیری کند...بعد پسرک همه چیز را دید...چون به اندازه ی کافی بزرگ بود تا بفهمد...پسر بزرگی که کار مردان را می کرد ، با وجود این قلب کودکی را داشت...او همه اش را دید که تباه شد[آرزو هایش]...
"نگذار وقتی دکتر آمد دستم را قطع کند خواهر، نگذار!"
خوب، ولی دست قبل از آن قطع شده بود.
دکتر او را در تاریکی اِتِر قرار داد. و لبانش را با نفسش پف کرد.و کسی که نبضش را گرفته بود ناگهان ترسید...
هیچ کس باور نکرد...و آنها به قلبش گوش دادند.
کم...کمتر...هیچ!...و این پایانش داد.
دیگر هیزمها تپه تپه نمی شدند. و از آنجایی که آنها فرد مرده نبودند، به سر کارهایشان برگشتند...