تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

این؛ همان میعادگاه محشر است...

از کلاسور حرف نو ,

چهارشنبه 12 بهمن 1384

می دانی که عزیز، سال قمری ده روز کمتر از بقیه سالهاست. یعنی هر ساله ده روز از سال شمسی و میلادی عقب می ماند. اما نقطه انحرافی همین جاست. آن ده روز اصلا یک ده روز معمولی نبوده. اصلا در قید زمان نمی گنجیده. اصلا یک سال نمی توانسته آن را برای خودش بردارد و وقتی هم تمام شد، آن ده روز هم مثل 355 روز دیگرش دفن شود و بپوسد و از یاد برود. آن ده روز خود یک تاریخ است. تاریخی که به صورت جغرافیا نمایان شده است. در برهوتی نزدیک فرات. در سرزمین و اشک و مشک و شک! در سرزمینی که مقبره پادشاهش، هرم بزرگش، شش گوشه است و خورشید در آن هرم آرمیده.

می دانی عزیز... واحد اندازه گیری این تاریخ، متر مربع نیست، متر مسدس است! و تازه مسدسی نامتقارن که تقارن در این وادی تعریف نمی شود. خاک این تاریخ، معطر است. یعنی ازآن زمانی که هور حسین در این ملک تابید، هر جا که آفتاب افتاد، بوی خورشید گرفت و نور خورشید. برای همین این که وقتی آن خاک را بر چشم می گذارند، خورشید چشم به احترام حسین طلوع می کند. خورشید ها این گونه اند دیگر. وقتی به هم می رسند که نمی توانند پیش پای هم بلند شوند، لابد طلوع می کنند.

می دانی عزیز... فکر کنم اگر در این خاک، چای بکاری، چایش، چای معطر می شود اما آن زمانها که این چیزها نبود. به جایش هم رنگ چای کاشتند. خون! خون کاشتند و سدرة المنتهی برداشت کردند. همین است دیگر. دنیا دو دو تا چهارتاست. اگر بذر از جان بگذاری، محصول جانان برداشت می کنی...

                                            

                                              

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 02:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

روز اول: حاء و سین و یا و نون

از کلاسور حرف نو ,

دوشنبه 10 بهمن 1384

میدانی که عزیز، عید بوده است، اول سالشان بوده است، مثل نوروز دوستداشتنی خودمان، روز قبلش هم روز ملی شدن صنعت نفت بوده....بوده؟ نه بابا. نفت اینها که ملی نشده است.ولی روز ملی شدن صنعت نفت که دارند.مثل خودمان. همان 29 ذی حجه است اما هر سال قبل از اینکه بیست و نهم بشه، سال جدید شروع میشه... آه سال جدید.

هیچ وقت با خود اندیشیده ای که چرا این ماههای قمری اینجوریند؟ چرا یک ماه 31 روز است و ماه بعدی 28؟ چرا این سال اینقدر متلاتم است؟ چرا همه چیز با شروع این سال دگرگونه می شود؟

می دانی عزیز... ماه اول سال قمری اصلا قمری نیست. شمسی است. با طلوع شمس حسین شروع می شود، با هبوط این مهر مشعشع تابان، با رؤیت جبروت حسن او رقم می خورد. و از آن روز آدمیان را مجنون عشق صبورانه اهورایی خود می کند. این چنین سال قمری آغاز می شود... اگر برای ماها یاعلی گفتن اول عشق است، برای ماه ها هم یاحسین، آغاز جنون و سرگشتگی. چگونه سالی که گل سر سبد ماه هایش مست هور حسین است، بقیه ماه هایش همه سی روزه باشند؟ این همه زمخت و مقرارتی؟

میدانی عزیز... اصلا هرماه مردم به دنبال همان خورشیدند که آغازگر ماه باشد. اما دریغ! تنها یک ماه نحیف کم رنگ زشت، مثل یک عروس خجالتی نصیبشان  می شود.این چنین است که حساب روزها دستشان در میرود و ماه اول 31 روز است و ماه دوم 28. اما سال که تمام شد دیگر مردم نمیتوانند آن ماه مسخره را بربتابند. دیگر تحملشان تمام می شود. دوباره یاد آن خورشید مهربان می افتند و اندوه از دست دادنش و غم فراقش. این گونه است که سیاه می پوشند و یخه می چاکند و بر سینه میکوبند و فرق می شکافند.

این روز عالم مست جنون است. این روز دیگر قلب ها پنج برعکس نیست. شش شده. شش گوشه.مسدس!! این روز دوباره سال آغاز خواهد شد. نفس بکش. بوی حسین می آید.حسین در حال طلوع است.  

                                

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 03:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

اساطیر غولاباد

از کلاسور غولاباد ,

جمعه 7 بهمن 1384

چون بر آنم که از اساطیر غولاباد بنویسم از آغاز شروع می کنم:

قسمت اول:  دایی جان صبوحی (او که همه دوستش داریم)

آری. او محبوب ترین شخصیت تاریخ غولاباد است. وی  در17 غولآبانماه سال 1340 غولابادی در گربه گوون به دنیا آمد. در سن 15 سالگی به زبان فارسی تسلط یافت و عازم دانشگاه شد .وی در آنجا به تحصیل در رشته کاربرد جغرافیا و آبیاری گیاهان دریایی مشغول شد. در سن 25 سالگی با اعلام مصوبه اعدام افرادی که اول اسمشان "ص" است ،به منظور کنترل جمعیت، از گربه گوون به اوشایی مهاجرت کرد.وی در اوشایی زندگی سختی داشت و مورد ظلم  و ستم  پادشاهان آن دیار قرار گرفت...با آغاز دوره اول جنگهای اوشایی و غولاباد در سال 1379، وی توسط نیروهای SPG (فرمانده غولیکها) به اسارت در آمد و به ناچار به غولاباد برده شد . فتوح الدوله ، پادشاه وقت غولاباد، وی را مورد عفو خود قرار داد و او در غولاباد سکونت یافت.

دایی جان (او که همه دوستش داریم) کم کم به محافل غولاباد راه یافت و در سخنرانی معروف غولتیرماه سال 1381 توجه عموم و دربار را به خود جلب کرد و یکماه بعد به پست ریاست سازمان نقشه کشی ارتش منصوب شد.

در سال 1384 به ناگاه همه چیز دگرگون شد و با تعویض پادشاه توسط ملکه انگلستان، او از عرش به فرش سقوط کرد.

کتاب "چرندیات محض" نوشته ی حقیر که در واقع تاریخ مکتوب غولاباد است در مورد عزل وی می نویسد:(متن بسیار خلاصه شده است)

"در صبحی از صبحهای تابستان که قرار بود فتوح الدوله عزل شود،عده ای شوالیه سرتاپا سیاه وارد غولاباد شدند تا امنیت نظامی لازم برای ورود ملکه در سطح بالایی باشد.این شوالیه ها مجهز به تفنک ژ-3 ، کلاشنیکف ، m16، یک قبضه توپ 120 mm از نوع تا شو، کلت کمری ، چاقوی میوه خوری ، mp3 player، تعدادی موچین ، 12 قبضه ناخن گیر ، 13 مثقال نخود و 48 فروند کیسه زباله بودند.این اطلاعات در بدو ورود ایشان توسط ماهواره های غولیک ست، SPG SAT،  FOTOH SAT ثبت و ضبط شدند و من با پارتی فراوان به آنها دست یافتم...

تمام غولاباد به راحتی تسلیم شد و تنها دایی صبوحی (او که همه دوستش داریم) در کوچه چاه تقویه مقاومت می کرد که شوالیه ها با خونسردی تمام دست و پای وی را گرفتند و در حالی که دست و پا می زد به سیاهچال کاخ بردند...دایی جان (او که همه دوستش داریم) تا یک هفته در آنجا زندانی بود و بعد از آن در یک دادگاه صحرایی محاکمه

و به گربه گوون تبعید شد."

گفتنی است که طبق آخرین خبرها وی در بازار پارچه فروشان گربه گوون پرچم کشورهای بزرگ دنیا را می فروشد.

دایی جان ، دیر زی...شاد زی.

دایی جان در اوج قدرت و محبوبیت در روز ملی غولاباد:

                  

          

         

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 09:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

سفرنامه مارکو پلو به غول آباد(۲)

از کلاسور غولاباد ,

دوشنبه 3 بهمن 1384
با خود گفت که شکنجه ای سخت و جانکاه در انتظار اوست. کتابی آوردند، عریض و طویل و ضخیم و سترگ و اسمش را نوشتند و 5 نمره از انضباطش کم کردند. او که باورش نمی شد این شکنجه به این راحتی باشد با بهت زدگی گفت:« همه اش همین بود؟؟» مرد ریشدار از غضب قرمز شد و گفت:« شانس آورده ای که من دارم می روم وگرنه دمار از روزگارت در می آوردم. پسره پرروی پوست کلفت.» این را گفت و یقه اش را گرفت و با لگدی او را به بیرون از حجره انداخت. در حیاط چیزی دید نه مناسب حال درویشان. مردی نردبان بر چوبه باریکی گذاشته بود و بی پروا به بالای آن می رفت. نگاهش به پارچه ای سه رنگ بود که علامتی باشکوه در میان داشت. مارکو خواست جلو برود و به او بگوید که این چوبه بی تردید از وزن او خواهد شکست که پسری نزدیک مرد آمد و چیزی به او گفت. مرد از نردبان پائین آمده و نزدیک چوبه به شکلی عجیب دست خود را بالا و پائین برد. ناگاه پارچه با شکلی سحر آمیز آرام آرام پائین آمد. در همان لحظه عده ای از جنگجویان به شدت شروع به خندیدن کردند. با خود گفت اینجا حتی قوانین جاذبه و شتاب گرانش نیوتون هم حکم فرما نیست . از این فکر تنش بر خود لرزید. از پلکان آبی پائین آمد و به سمت عمارتی بزرگ در میان محوطه رفت که درختان زیتون بسیار در اطرافش کاشته بودند. در گوشه ای عده ای از جنگجویان را دید که همگی شلوارهایی نصفه و پاره پاره به پا داشتند، از یکیشان پرسید شما کجا بوده اید؟ مرد هیچ نگفت. دوباره پرسد. دوباره جوابی نگرفت. ناگهان نگاهش به گوشهای مرد افتاد. دلش به هم پیچید از دو گوش او خون دلمه بسته ای تا روی لباسش جریان یافته بود. از بغل که نگاه کرد متوجه شد که انگار میخ در گوششان کوفته اند. از یکی دیگر از جنگجویان که سالم بود پرسید: اینها از کجا آمده اند؟ چه شده است؟ جواب داد که اینها از غزو SPG می آیند( رجوع کنید به « یک پارتی غول آبادی») مارکو پرسید که خوب چرا گوششهایشان این چنین خونالود است؟ اشک در چشمان جنگجو جمع شد و گفت این از نیروهای شیطانی SPG است، او میله ای سیه رنگ و کوتاه را در جلوی دهانش می گیرد و بیخ گوش جنگجویان چنان صدایی از خودش در می آورد که صور اسرافیل نخواهد توانست و چنان این صدا مهیب است که امواجش در هوا هویدا می شود و به داخل گوش جنگجویان می رود و بلافاصله خون از گوششان جاری شده و تا آخر عمر، کر و موجی می شوند. چیزی نمانده بود مارکو از ترس شلوارش را خیس کند راهش را ادامه داد به سمت همان عمارتی که درختهای زیتون در اطرافش بود. داخل عمارت که شد، پنجره ای دید که شیشه اش شکسته بود. جلو رفت تا به دقت آن را بررسی کند که مردی سپید پوش و کوتاه قامت و با محاسن بسیار در جلویش سبز شد. مرد به او گفت:« اسم شما چی بود؟» گفت:« مارکو پلو هستم سینیور.» _ چی؟ شیشه را که شکسته ای، سیانور هم که از آزمایشگاه دزدیده ای، من پول همه اش را از حلقومت بیرون می کشم، نمره آزمایشگاه شما 7 است. الآن به آقای معاون تلفن می زنم. سپس چیزهایی ازجیبش بیرون آورد. کبریت، کتاب، چاقو، لنگر، گالن نفت، ماشین ریش تراش، اره برقی و... _ آهان. پیدایش کردم این هم از تلفن. الآن سیمش را در پریز میزنم و به آقای معاون ..... در همین موقع مارکو پلو با تمام قدرتش به سمت درب عمارت دوید. از آن که خارج شد با سرعتی وصف ناپذیر یکراست به سمت در خروجی اصلی رفت که از آن ساختمان ها خارج شود. نزدیک در، مردی دید که در حال وارد شدن به مدرسه بود، بلند قامت، با موهای مشکی که تازه دو سه شاخه ای از آنها سپید شده بود، عینکی و لاغر و با لبی خندان. همین که به مارکو رسید، با او دست داد و سلام و احوال پرسی کرد و گفت: ان شاءا...( مارکو معنی این کلمه را نفهمید) بیشتر با هم آشنا خواهیم شد. ولی پسرم به یاد داشته باش که پرت وقت بدترین چیز در این عالم است. با برنامه ریزی پروسه ای باید بر پرت تایمت غلبه کنی. مارکو خواست به او بگوید که به آنجا وارد نشود چون معلوم نیست چه اتفاقی برایش بیفتد اما در دل گفت نباید ناامیدش کند. هیچ نگفت. مارکو پلو در سال هزار و سیصد و هشتاد و اندی ( میلادی) بالاخره با تن سالم از آن ولایت رفت و دیگر هیچگاه حتی فکر بازگشتن به آنجا هم به سرش نزد. از آن زمان تا کنون 621 سال می گذرد و آن آبادی، به یک کشور بزرگ تبدیل شده است... . جاوید باد غول آباد.
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 11:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

وز وز وز.

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 2 بهمن 1384

 دیروز داشتم با یکی از بچه ها صحبت می کردم.

از زنبور باهاش گفتم. از این که تمام تفاوت زنبور کارگر و ملکه در یه وعده غذاست. وقتی که سه روز از بیرون اومدن لارو ها بگذره اگه زنبورای پرستار به یه لارو به همراه شهد گرده ی گل هم بدن اون لارو تبدیل به یه ملکه میشه.

بهش گفتم اگه یه زنبور کارگر بودی...

اگه هر روز مجبور بودی فاصله ی کندو تا یه باغ رو که شاید از 20 کیلومتر هم بیشتر بشه 10 بار بری و برگردی....

اگه وقتی جمعیت کندو زیاد می شد جلو در کندو سرت رو می کندن...

و اگه ...

اون وقت این فکر که لاروی که یه زمانی کنار هم بودین الان ملکس...

 

 این که اون یه گوشه نشسته ها و تو باید براش شهد ببری....

اگه از کندو رفت بیرون باید مثل یه دنباله ی بادبادک باهاش بری...

اگه یه زنبور قرمز بهتون حمله کرد باید خودت رو به کشتن بدی اما اون زنبور قرمز حتی به ملکه نزدیکم نشه....

ناراحتت نمی کرد؟

 

این فکر که شانس، تصادف، احتمال و ... همه و همه دست به دست هم دادن تا اون بشه ملکه و تو بدون این که چیزی از اون کمتر داشته باشی بشی کارگر.

این فکر زجرت نمی داد؟

این جا بود که دوستم نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت:

 

ببینم سه تا گره عصبیم ناراحت شدن داره؟

 

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 10:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

برابری و مساوات

از کلاسور حرف نو ,

جمعه 30 دی 1384

همه آدم ها با هم برابرند اما پولدارها محترم ترند ،

همه آدم ها با هم برابرند اما دخترها پرطرفدارترند ،

همه آدم ها با هم برابرند اما بچه ها واجب ترند ،

همه آدم ها با هم برابرند اما خانم ها مقدم ترند ،

همه آدم ها با هم برابرند اما سیاه ها بدبخت تر و سفید ها برترند ،

البته تبعیضی در کار نیست ،

در کل همه آدم ها با هم مساویند و بعضی ها مساوی ترند !!

نوشته شده توسط مهدی توحیدی فر ساعت 02:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

سفرنامه مارکو پلو به غول آباد(۱)

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 28 دی 1384

.... و مارکو گم شد. چند هفته بدون آب و غذا و بی هیچ امیدی در بیابان های خشک و سوزان راه می پیمود. دو روز بود که الاغش از تشنگی و گرسنگی تلف شده بود و او با پاهای زخمی اش راه می پیمود. ناگهان تپه های کوچکی را بر سطح کویر دید که  رنگهای مختلفی داشتند. در نظرش به جوش های چرکینی بر روی صورت کویر شبیه بودند و از همان جا ازشان بدش آمد. جلوتر که رفت از چیزی که پیدا کرده بود چنان خوشحال شد که می خواست پرواز کند، آشغال. آری این تپه های زشت و بدبو خبر از آبادی نزدیک می داد. دیگر سر از پا نمی شناخت و با آخرین سرعتی که می توانست می دوید تا اینکه بالاخره در افق چند خانه دید. اول تصوری پنداشتشان. اما کم کم یقین پیدا کرد که اینها خانه اند. ابتدا حرفی از جلال آل احمد در خاطرش نقش بست:« یک لانه زنبور گلی و به قد آدمها، کنار آب باریکه ای یا چشمه ای یا استخری یا قناتی یعنی که آبادی، دهی مثل همه دهات.» و این اولین و بزرگترین اشتباه او بود. آنجا دهی مثل همه دهات نبود.آنجا نه علی آباد و محمد آباد و حسن آباد و کلاً آدم آباد که غول آباد بود. همین که به ده داخل شد، همه پسران و مردان پیر و جوان و از هر قد و سنی را سوار بر وسیله های نقلیه ای دو چرخ یافت که همگی با یک چرخ حرکت می کرد و چرخ جلو در هوا و به فاصله نیم متر از زمین بود. مسئله پیچیده ای بود. یعنی فایده چرخ جلو چه بود؟ هیچ توضیحی برایش نداشت.

   بالاخره مارکو در سال هزار و سیصد و اندی وارد منطقه خود گردان غول آباد شد. جا به جا بر روی دیوارها عباراتی نوشته بودند، با فارسی دست و پا شکسته خود بعضی از آنها را خواند: گذر ببر، گروه عقرب سیاه، مگه چه موبایل؟، لیس کش والخ. شاید نام انسانها در اینجا از گونه باشد. چیزهایی در مورد اسمهای عجیب سرخپوستان شنیده بود اما رنگ پوست این مردم که سرخ نبود. در میان ساختمان ها چند ساختمان بزرگ و چند طبقه دید. در فکرش گذشت که باید خانه رئیس قبیله باشد که این چنین بزرگ تر از بقیه ساختمانهاست. ناگهان صدای زنگی آمد، چون صدای زنگوله شتر که بسیار سریع تکان دهند و به بلندی صدای ناقوس کلیسای واتیکان. برای چه این زنگ به صدا درآمد؟ نکند جنگ شده است؟ آری به یقین چنین بود. بلافاصله 200 -300 نفر از جنگجویان رئیس قبیله بیرون ریختند بسیار سریع اما بدون زره و سلاح. از یکی اشان پرسید:«پس سلاح شما کجاست؟» جواب داد که سلاح ما قلم است. با خود گفت حتماً دلقک است یا دیوانه. اما وقتی که توپی را در دست یکی از آنها دید فهمید که توپچی اند اما چه سهل انگار، که با گلوله توپ بازی می کردند و به جای دشمن آن را به سمت یکدیگر پرتاب می کردند و همه سعی داشتند که توپ را به سمت دیواری شلیک کنند اما غافل از اینکه دیوار قبلاً خراب شده بود و جز پرده ای سوراخ سوراخ چیزی از آن باقی نمانده بود. ناگهان توپ با سرعت زیادی به سمت او شلیک شد، ناخودآکاه شمشیرش را جلو آورد تا از خود محافظت کند که ناگهان.....تق...... توپ از هم درید. یکی از توپچیان فریاد کشید:     « غول آبادی توپ را پاره کرد.» و بلافاصله همه سربازان به سمت او حمله ور شدند. نکند آدمخوار باشند؟ خواست فرار کند اما دیر شده بود کت بسته به داخل ساختمانش بردند. از پله ای باریک بالایش می بردند که مردی دید با نی آتشین و نفسی دودزا در حیرت مانده بود که چگونه انسانی آتش میخورد؟ که صحبت مرد فکرش را قطع کرد، مرد پرسید:« نامت چیست؟» زبانش بند آمده بود، گفت:           « ممم...ما....... .»

_ چی گفتی؟ ما ؟ نیم نمره از ادبیاتت کم شد.

_ آخر چرا؟ اسمم مار...

چند کشیده آب دار پاسخش را کاملاً داد.

به داخل اتاقی رفت. مردی دید، ریشدار با نگاهی غضب ناک و پرجاذبه و هیبتی عظیم. خطاب به مارکو گفت:« لات شده ای تن لش؟ شنیده ام در زمین فوتفال بازی می کردی؟ همون مارکار به دردت می خورد.» مارکو به خیال آنکه مارکار از اقوام خودش در اینجاست. گفت:« آری خیلی مارکار را دوست دارم.»

_ زبان دراز هم شده ای در همه تستهایت که آخر می شوی لباسی به این وضع هم که پوشیده ای و بی تربیت هم که هستی. دفتر انضباطی را بیاورید و فی الحال 5 نمره از انضباتش کم کنید.

با خود گفت که شکنجه ای سخت و جانکاه در انتظار اوست.   

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 06:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

اساطیر ایران زمین...

از کلاسور مقاله ها ,

دوشنبه 26 دی 1384

بر آن شدیم که شخصی از بانوان غولاباد به گروه دعوت کنیم تا دیگر مخالفان نگویند وبلاگ شما فقط یک بعد غولاباد را پوشش می دهد...این شما و این عضو جدید ما ، خانم نیلرام:

*************

چون بر آنم كه درباره ی اساطیر ایران زمین بنویسم پس از آغاز شروع میكنم.

سه هزار سال نخستین

دنیای روشنیها و نیكیها(قلمرو اورمزد)

امشاسپندان(جاودانان مقدس):

اورمزد نخست امشاسپندان را می آفریند.امشاسپندان جلوه های اورمزد به شمار می آیند كه تعداد امشاسپندان شش می باشد و هر كدام از آنها دشمن مستقیمی از میان دیوان(پدیده های اهریمنی)دارند.

تجلیات اورمزد(امشاسپندان اصلی):

 بهمن(وهومنه):به معنای اندیشه ی نیك است كه در طرف راست اهورامزدا مینشیند و نقش مشاور او را دارد.موكل و پشتیبان حیوانات سودمند در جهان است.با انسان و اندیشه ی نیك انسان هم ارتباط دارد چون مظهر خرد آفریدگار است.اندیشه ی نیك را به ذهن آدمیان میبرد و ایشان را به سوی آفریدگاررهبری میكند زیرا از طریق اندیشه ی نیك است كه به شناخت دین میتوان رسید.او گزارشی روزانه از اندیشه و گفتار و كردار مردمان تهیه میكند.این امشاسپند مرد است.

 اردیبهشت(ارته وهیشته یا اشه وهیشته):به معنی بهترین اشه یا ارته(راستی)است كه زیباترین امشاسپندان و نمادی است از نظام جهانی،قانون ایزدی و نظم اخلاقی در این جهان.سخن راست و درست گفته شده،آیین خوب برگزار شده،گندم به سامان رشد كرده و مفاهیمی از این نوع نشانه ای از اردیبهشت دارند.او نیایشها را زیر نظر دارد.آنان كه اردیبهشت را خشنود نكنند از بهشت محرومند.او نگران نظم دنیای مینوی و دوزخی است و مراقبت میكند كه دیوان،بدكاران را بیش ازآنچه سزایشان است تنبیه نكند.نماینده ی این جهانی او آتش است.این امشاسپند نیز مرد است.

 شهریور(خشتره وئیریه):به معنی شهریاری مطلوب است.او مظهر توانایی،شكوه،سیطره و قدرت آفریدگار است.در جهان مینوی،او نماد فرمانروایی بهشتی و در زمین نماد سلطنتی است كه مطابق میل و آرزو باشد،اراده ی آفریدگار را مستقر كند،بیچارگان و درماندگان را در نظر داشته باشد و بر بدیها چیره شود.او پشتیبان فلزات است و فلزات نماد زمینی او هستند.اوست كه در پایان جهان همه ی مردمان را با جاری كردن فلز گداخته خواهد آزمود.این امشاسپند نیز مرد است.

 اسپندارمد(سپنته ارمئیتی):به معنی اخلاص و بردباری است.او با نمادی زنانه،دختر اورمزد به شمار می آید ودر انجمن آسمانی در دست چپ او مینشیند.چون ایزد بانوی زمین است،به چارپایان چراگاه میبخشد.زمانی كه پارسایان در روی زمین ،كه نماد این جهانی اوست،به كشت و كار و پرورش چارپایان میپردازند یا هنگامی كه فرزند پارسایی زاده میشود او شادمان میگردد و وقتی مردان و زنان بد و دزدان بر روی زمین راه میروند آزرده میشود.همان گونه كه زمین همه ی بارها را تحمل میكند،او نیز مظهری از تحمل و بردباری است.

خرداد(هئوروتات):به معنی تمامیت،كلیت و كمال است و مظهری است از نجات برای افراد بشر.آب را حمایت میكند و در این جهان شادابی گیاهان مظهر اوست.این امشاسپند بانوست.

امرداد(امرتات):به معنی بی مرگی است و تجلی دیگری از رستگاری و جاودانگی.با گیاه و پژمرده نشدن آن ارتباط دارد.او نیز بانو است...

نوشته شده توسط نیلرام دیر نو ساعت 07:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

عشق-نفرت-جنون

از کلاسور مقاله ها ,

شنبه 24 دی 1384

حقیقتی هست و اون اینه که من خیلی کتاب نمی خونم . برای همین یه موضوعی بود که می خواستم ببینم بقیه دراین مورد چطور فکر می کنن.

در همین ابتدا بگم که منظور من از عشق اون عشقی نیست که چطور تعریفش کنم...آها، کافی الان برید تلویزیون رو روشن کنید و دوتا فیلم ایرانی ببینید، منظور من از عشق عشقیه که یه نیروی بسیار قدرتمند داره و همه کارهای بزرگی که در جهان انجام شده توسط همین نیرو بوده است.

همه ما تا حالا اشعار و سخنهای معروفی رو درباره عشق خوندیم و شنیدیم ، که گاه در تعریف عشق بودن و گاه در توصیف  اون. عشق انواع مختلفی داره و من نمی خوام درباره ی عشق مطلق که عشق به خداست صحبت کنم عشقی که انجام کارهایی مثل طی العرض از جمله هدایای کوچک محبوب این گونه عاشقان هستند و ما افرادی رو حتی در همین زمان معاصر می شناسیم که به یک چنین مرحله ای رسیدند.

منظور من عشقی است که مولانا نسبت به شمس داشت و البته همین عشق بود که به عشق خدایی تبدیل شد، عشق آرش به ایران، عشق مجنون به لیلی ،عشق فرهاد به شیرین.و در مقابل  این عشق نفرت قرار داره هر چند بسیاری فاصله این دو رو از یک مو کمتر دونستند که من در این مورد اندکی شک دارم. جالب اینجاست که اکثر افراد فکر می کنن نفرت چیز بدی است در حالی که نفرت در بسیاری موارد مکمل عشق بوده و این دو نیرو با هم اتفاقهای بزرگی رو در تاریخ رقم زدند...عشق به گاندی در کنار نفرت از انگلیس هندوستان رو از چنگال استعمار رها کرد، عشق به استقلال و نفرت از تسلط بیگانگان انقلاب ایران رو پیروز کرد و همچنین انقلاب شیلی و فرانسه و...

آنچه که به نظر من بد و حتی خطرناک است زمانی است که عشق و نفرت به جنون تبدیل می شوند. مانند وقتی که عشق لیلی مجنون را به جایی رسوند که در خرابه ها خود را در خاک می افکند و از پدرش خواهش می کرد نیاید و حال و روز او را نبیند ، وقتی که عشق هیتلر به آلمان(با اینکه خود متولد آلمان نبود) و تنفر او از کشورهای سرمایه داری و شوروی به حدی رسید که آتشی که در جهان افکند حتی اگر تاریخ میلاد مسیح(ع) را از یاد ببرد آن را از یاد نخواهد برد، و یا همین مجاهدین ایران که به جایی رسیدند که شروع به ترور و کشتار هموطنان خودشون کردن.

در آخر اینکه هیچ وقت به دنبال عشق نگردید بلکه بذارید عشق سر زده وارد زندگیتون بشه ، هرگز نذارید عشق در شما به حد جنون برسه و اینکه اگر عاشق نیستید به عشق دیگران احترام بذارید که حتی عشق زمینی چه عشق مجنون نسبت به لیلی باشه چه عشق مولانا به شمس و چه عشق رئیسعلی به ایران، مقدسه...

                    

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

بعد از عمری یه چیز بدرد بخور.

از کلاسور دیرنو ,

چهارشنبه 21 دی 1384

للحق.

بعضی آدمها را هیچ جوری نمی شود مثل بقیه پنداشت.  در هر نسخه ای که بپیچی از لای بقیه دواها در می آیند و دنبال کار خودشان می روند. اصلا بد جوری با بقیه فرق دارند. رضا امیر خانی را نمی دانم می شناسید یا نه. دانش آموز علامه حلی تهران.(یه چیزی توی مایه های غول آباد تهران). دارای مدرک لیسانس مکانیک از دانشگاه صنعتی شریف. رتبه دوم در جشنواره خوارزمی برای ساختن هواپیما. اهل قلم و ادبیات. نظریه پرداز علوم اجتماعی. نویسنده دو رمان بسیار بسیار زیبای « ارمیا» و «من او». سر دبیر سایت اینترنتی لوح. که هرزگاهی هم سرلوحه هایی برای لوح می نویسد که همه زیبا و جذاب و خواندنی است. امروز صبح، مخزنش را پیدا کردم. شدیدا توصیه می کنم که اگر وقت اضافی دارید، بخوانیدشان. برای شروع می توانید از جنگ جهانی ادبیات شروع کنید که ببینید  چه کرده!!!!. همین کنار دیرنو هم، لینکش موجود هسّه.« بی و تن» هم اگر خبری ازش بدست آوردید، مارا هم خبر کنید.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 07:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

دومین مطلب !

از کلاسور شعر ,

سه شنبه 20 دی 1384

بازم سلام به عنوان دومین مطلب خودم یه دونه ترانه زیبای دیگه :

 منم روی زمین تنها ترین خاک خدا

 همه تنم در حسرت یه جای پا

جزیره ام جزیره ای که همیشه تو غربتم

 تنهام نذار ای رهگذر من تشنه محبتم

 تو ندیدی چه غریبه جزیره یه خاکه توی آب اسیره

 همیشه تو هراس مرگه که روزی زیر آب نمیره

 منم تنها ترین جزیره روی زمین

 تو میدونی درد منو غربت نشین

جزیره ای پا بسته ام شده بن بست دنیای من

 ای رهگذر از بی کسی شده مسموم هوای من

 تو ندیدی چه غریبه جزیره یه خاکه توی آب اسیره

 همیشه تو هراس مرگه که روزی زیر آب نمیره…

نوشته شده توسط مهدی توحیدی فر ساعت 12:01 ب.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

یک پارتی غولابادی...

از کلاسور غولاباد ,

پنجشنبه 15 دی 1384

                                                                                                        

                         

 در یکم دیماه سال سوم غولابادی یکعدد مراسم میهمانی در کاخ حشمت(سفیر غولاباد در امامسیتی) برگزار شد که چندی از بزرگان و صاحب نظران کشور در آن حضور داشتند، بنده حقیر نیز در آن جمع بزرگان دعوت شدم تا گزارشی بر آن بنویسم،

این است آنچه گذشت:

تصمیم برپایی این میهمانی توسط بزرگان اتخاذ شد و نبشته آمد و ممهور شد توسط پادشاه، متأسفانه شخص پادشاه بعلت دیداری که با رئیس جمهوری اسلامی ایران داشتند نتوانستند محفل را نورانی کنند و دیگران را مایه تأسف شد بسیار...

در ابتدای مراسم سران یکی یکی برسیدند وهدایای بسیار تقدیم نمودند و درودها فرستادند ، سپس بنشستند و صحبت ها آغاز نمودند و گف بسیار پُر زدند...آنگاه بالگردی فرود آمد و بنت ملکه الیزابت را آورد جهت تبریک و ادای احترام به نیابت از مادرش...پس از آن همه مشغول شدند به شیرینیجات و میوه جات و تنقلات و دست به شراب (نوشابه) کردند و بسیار نشاط رفت...

آنگاه جناب متی (از نمایندگان مجلس) سخنی راند که به مزاج سران خوش نیامد و پای چغندر(®choghondar pie) که بر صورت او له شد نتیجه آن بود:                                                  

                                      

سپس مطرب برقی خواند و همه از خود خوشی و تحرک و سرور بروز دادند...آنگاه دوباره با هم نشستند و در ستایش روزهای جوانی و عشق سخن گفتند...

بعد جناب ملا (رئیس مجلس) به پیشگاه حشمت و رمض نزدیک شد، جعبه ای حاضر کرد و گفت در داخل این حقه اندکی زرِ پاره است که SPG(وزیر جنگ سابق) از غزو اوشایی آورده و حلال ترین مالهاست آنرا به شما هدیه می کنم تا در غولاباد برای خود ضیعتکی حلال بخرید تا فراخ تر توانید زیست...رمض گفت: بستاندم و پس دادم و بازستاندم، که زر پاره بسیار دوست دارم...

                      

پس از آن دوباره به نشاط پرداختند و در این بین جناب پروانه(وزیر فرهنگ و ورزش) تنها مِیوه خورد و مرتب حضورش را تکذیب کرد:

                         

                       

سپس عده ای به بازیهای محلی غولاباد ، عده ای فوتبال رایانه ای  برپا ، عده ای دیگر به اندرونی رفتند و میزبان را در تنظیف ظروف مساعدت، دیگران به تماشای شبکه های غولاباد ، و عده ای دیگر به بحث در مورد اوضاع و احوال سیاست مشغول گشتند:

  

           

          

بعد از آنکه اینچنین رفت حشمت دستور داد تا دیس ها بیاوردند مملوء از اطعمه و اشربه...و سران بخوردند و بیاشامیدند و بسی کیفور گشتند...

سپس حشمت ، عالم (وزیر اطلاعات) و هوشی ( وزیر...) را نزدیک خود خواند و با آنها پیمان برادری بست و جعفر(از بزرگان و نماینده CNN) تصویر تهیه نمود...  

             

آنگاه همه جمع شدند و از سرودهای ملی-وطنی غولاباد با شکوه فراوان خواندند که کوته فیلمی از برگزاری آن که به حق از باشکوهترین قسمتها بود در پیوند زیر موجود است:

لینک اول-مستقیم(توصیه آشپزباشی)

لینک دوم-غیرمستقیم(اگه بالایی کار نکرد)

و در آخر هم حشمت خودروها فرا خواند تمام ضد گلوله تا سران به مکانهایشان حمل کنند.

در اینجا از خودم قدردانی می کنم که تصویر و فیلم و گزارش تهیه نمودم و هیچ کم یا زیاد نگفتم که می ترسم از آیندگان که گویند شرم باد این پیر را...

            

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 11:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

اولین پست من...

از کلاسور شعر ,

سه شنبه 13 دی 1384

سلام به همه

به عنوان اولین مطلبی که تو این وبلاگ میزنم میخوام متن زیبا ترین و تاثیرگذارترین ترانه ای که شنیدم رو بنویسم :

 

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موج ها قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موج ها

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو یودن میگذره اما به سختی

دل تهنا و غریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

میرسه روزی که دیگه قعر دریا مسشه خونه ام

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم . . .

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی توحیدی فر ساعت 11:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 11 دی 1384

دیشب ، در رختخواب بودم و پتو را روی سرم کشیده بودم . تاریکی مطلق بود. گوشم- از آنجا که نفس می کشیدم- به پتو کشیده می شد و خش خش می کرد. دقت کردم : از بیرون اتاق صدای ساعتی به گوش می رسید ، تیک تاک... تیک تاک. در بخاری پذیرایی گاز می سوخت ، طبق واکنش زیر:

 CH4 + 2O2 → CO2 + 2H2O + Energy + FISH FISH  

هر مول متان با دو مول اکسیژن ، خیلی دقیق. دوباره گوش دادم، در دستشویی پشه ای به پرواز در آمد......در زیر زمین خانه همسایه مان مورچه ای دانه ای را بر روی موکت می کشید. آن طرف تر ها ، کلاغی بر پشت بام رمض اینا فرود آمد...در غولاباد آخرین برگ خشکیده درخت روبروی کاخ سلطنتی از شاخه جدا شد...دورتر- در آشپزخانه ملا اینا قطره آبی از شیر سقوط کرد...تالاپش! ابروهایم را در هم کشیدم و بعد دوباره آرام به جایشان بر گشتند، گوش دادم، صدای جریان آب زاینده رود از چند صد کیلومتر به سمت شمال غربی به گوش می رسید...و صدای بال کبوتر بر گنبد طلایی امام رضا (ع)... در مسکو ، زنی ظرف می شست ...در مادرید مردی لبان همسرش را بوسید...در سئول مادری پتو را تا زیر گردن فرزندش کشید...در هلسینکی مداد از دست دانش آموزی رها شد...تلق لق لق...در اسمولنسک، دانه های برف بر روی زمین می نشست-در لندن: دنگ!... دنگ!... دنگ!... دنگ!... دنگ!... دنگ!... دنگ!... دنگ!... دنگ!...،صدای ساعت تایمز. در جیبوتی شکم پسرک قار و قور می کرد ، در کابل دخترک اشک می ریخت ، در کربلا پیرمرد آه می کشید ، در غزه  پیرزن چشمانش را بست...

خِرش...خِرش...خِرش...بوش، در واشنگتن، تیغ را به صورتش می کشید...

دیگر نتوانستم تحمل کنم، بلند شدم و فریاد زدم: مرتیکه ی بی شعور آروم تر، می خوام بخوابم!

گفت:Who the hell was that!!??

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 12:01 ب.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 11 دی 1384

خدایا معذرت دوباره از همان مطلبها. البته بهتر از قبلی و با یاری علی شریعتی:

در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه می تواند بودن؟

و خدا بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و با او عدم.

و عدم گوش نداشت.

خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟

بودن، می خواهد.

و از عدم نمی توان خواست.

در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

عظمت هماره در جست و جوی چشمی است که او را ببیند.

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد.

و زیبایی همواره تشته دلی که به او عشق ورزد.

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد.

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،

اما کسی را نداشت.

و خدا آفرید و آفرید آفرید...........

آسمان، دریا، خشکی، گیاه، حیوان، فرشته، عرش، فرش...............

و همه بودند و هیچ نبود که خدا تنها ترین تنها بود و جز خدا هیچ نبود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگ در میان انبوه مجسمه ها گونه گونه اش؛ غریب مانده بود.

در جمعیت چهره های سنگ و سرد، تنها نفس می کشید.

کسی نمی خواست. کسی نمی دید. کسی عصیان نمی کرد. کسی عشق نمی ورزید. کسی نیازمند نبود.کسی درد نداشت و.....................

خداوند خدا باز هم برای حرفهایش مخاطبی نیافته بود.

هیچکس او را نمی شناخت و هیچ کس با او انس نمیتوانست بست.

« انسان را آفرید.»!

و این نخستین بهار خلقت بود.

 

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 10:01 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

امتهان طاریخ...

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 8 دی 1384

سلام.

چند روز پیش امتحان تاریخ داشتیم. بعد امتحان بنده به اصرار زیاد دوستان تصمیم به نوشتن اولین متنم گرفتم. و گرنه که با عضویت افتخاری خیلی بیشتر حال می کردم. و اما ....

حمون توری که گفطم عِمطهان طاریخ داشتیم. بحطره یه ثِری مصایل طاریخی رو بیان کنم:

س) چرا آقا محمد خان زند بعد از کودتای 28 خرداد مجلس رو به توت بست؟

ج) خوب آقا محمد خان زند بعد از اون که فهمید ناپلئون تصمیم به اجرای کودتا گرفته قائم مقام رو به دربار سلطان مسعود فرستاد. سلطان مسعود هم از اون جا که قیام 30 تیر خونبار توصیف شد نارحت شد و قائم مقام رو به زندان فرستاد. آقا محمد خان هم دست در دست رضا شاه در مقابل جمعیت میلیونی با رضا شاه پیوند عشق بست و سوگند یاد کرد که تا زندس اونو دوست داشته باشه. رضا شاه هم درست بعد از مراسم خواستار حقوقش شد و مهریه اش رو گذاشت اجرا. آقا محمد خان زند دست به دامن برادر ناتنیش کریم خان شد. کریم خان هم به او پیشنهاد داد که با هیئت دولت خشکه حساب کنه. اما از اون جا که پسر کورشِ کویر، نوه ی اسکندر بناپارت تو مجلس بود و آقا محمد خان هم  بد جور به بِ دولف هیتلر (خواهر آدولف هیتلر) ارادت داشت تصمیم گرفت به مجلس یه شیرینی درست و حسابی بده که دید هیچی بهتر از توت خشک نیست. این بود که با رویتر بن خرزوخان، ولیعهد آتاتورک قرار داد بست و هزاران کیلوگرم توت خشک به مجلسی ها داد.قرنها بعد این واقعه با نام " به توت بستن مجلس" خوانده شد.

این جاس که پیر هرات، لسان الغیب سعدی عریان میگه:

To be or not to be....

 

البته بنده یه اعتراضاتی هم نسبت به این کتاب تاریخمون دارم:

1- چرا از مهم ترین فاتح طهران، خرزو خان هیچ حرفی به میون نیومده؟ چرا تاریخ رو محو می کنین؟چرا؟

2- اگه دقت کنین در صفحه ی 98 کتاب نوشته:

.... دکتر مصدق پیام تاریخی و معروف مرحوم کاشانی را که در آن ....

و اگه دقت کنین در اون زمان آیت ا... کاشانی زنده بوده. البته میشه گفت منظور الانه. الان که دیگه مرحوم شده. منم همین نظر رو دارم. اما نمی دونم چرا این روند رو در بقیه ی جاها رعایت نکردن. مثلا چرا نگفتن:

هوالباقی

150 سال گذشت.

گلچین روزگار عجب با سلیقه است

می چیند آن گلی که به عالم نمونه است.

مرحوم مغفور امیرکبیر به توطئه ی مروحوم میزرا آقا خان نوری و مرحومه ی مغفوره مادر مرحوم ناصرالدین شاه بود که مرحوم شد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

مراسم ختم آن مرحوم در منزل پدریشان واقع در استان طهران برگزار می شود.

هزینه ی مراسم جانبی(!) را کُمپِلت به مراکز خیریه می دیم.

حضور شما مایه ی شادی روح بازماندگان و تسلی خاطر آن مرحوم است.

و در پایان:

خوب بید؟

 

 

 

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 03:12 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

وقتی خدا بچه بود....

از کلاسور حرف نو ,

دوشنبه 5 دی 1384

وقتی که خدا بچه بود خیلی تنها بود و از تنهایی بدش می آمد. تصمیم گرفت وقتی که بزرگ شد دنیایی خلق کند که در آن هیچ کس تنها نباشد، حتی خودش. هر چقدر خدا بزرگتر شد تنهاتر و تنهاتر شد، و عاقبت یک روز که بزرگترین و داناترین و تواناترین شد از فرط خشم دنیایی را آفرید از جنس خودش؛ دنیایی که تمام مخلوقاتش هر چقدر بزرگتر شوند تنهاتر و تنهاتر و تنهاتر شوند، حتی اگر پیش هم بنشینند و بگویند و بخندند و در اجتماع زندگی کنند.

خدایا! از خودت معذرت می خواهم که از جانب تو حرف زدم. خودت می دونی که دیگه ما با هم آشتی کردیم. دیگه از این به بعد روی ماه خداوند را ببوس. نوشته مصطفی مستور. اما یه سوالی ذهن من را مشغول کرده، بهر حال این شخصی در همین دو متری باعث این کار شد، خدای نکرده خدای نکرده، فرشته که نبود؟ اگه فرشته ها اینقدر بی تربیت و لفچ و مسخره باشن که در زییایی شناسی خلقت خودت شک می کنم. اصلا در انتخاب خودت هم شک می کنم که اینها را نگه داشتی که اون بالا کمک کارت باشن. رسم مروت هم به جا آورده از این خانوم های شخصی در همین دو متری هم معذرت خواهی میکنم و ازشون تشکر هم تازه می کنم. عقده ای که نیستیم. دل بچه خش.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 02:12 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

خبر مهم!

از کلاسور آلبوم عکس ,

جمعه 2 دی 1384

رمض تیتر امروز روزنامه های غولاباد و بریتانیا...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 10:12 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 01:07 ق.ظ


 

وصیت...

از کلاسور شعر ,

چهارشنبه 30 آذر 1384

برفی و سرد این صدام ، زمزمه های زیر لب                        غروب نا امیدی و ، طلوعش در پایان شب

وقتی میون برف و یخ شاخه رز غنچه میده                             شبنم های شبونه و احساس پاک بی سبب

این جاده بی انتها ، آخر اون مرگ منه                                مردنی که چاره ی اون زودتر از آخر مردنه

آرام و سرده نفسم ، سرخ و سفید صورتم                                            تنها امید زندگی ، از آرزو گذشتنه

تکرار هر دم نفسام آرام و تند و پر غرور                      هرلحظه حسی بی هدف،غمگین وشاد و پرسرور

مجذوب تکرار نفس، کی به افق خیره میشه؟                               همراهیه هم سفرام،مردم ماه و با شعور

آخر یه روز باد خزون ، یادمو با خود می بره                               رنگ سیاه بودنم از قاب تابلو می پره

مرثیه ی وجود من ، شادیه پر کشیدنم                                  تک تک شاخه های باغ از بی کسیم با خبره

فردا که آخرین درخت مزه خنجرو چشید                                  خون لطافت از تنش رو دسته ی تبر دوید

به خاطر پرواز من ، به خاطر پرنده ها                                     تن سیاه جنگل و به تیغ ، بی سپر ندید...

                                                                                                                                                ا.ح.ر

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 11:12 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ


 

دیده بگشای...

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 23 آذر 1384

عكس

دیدی؟بكش!

 كلا؛ تصویر چیز جالبیهاگر بخوان یكی از حواس پنجگانه ی شما رو به انتخاب خودتون ازتون بگیرن شما هرگز بینایی رو انتخاب نمی كنینتو یه تصویر میشه به اندازه یه كتاب 100 صفحه ای مطلب گنجوندبرای همین من امروز یه سری عكس اوردممیدونم وبلاگ سنگین میشه و ایناولی حالا یه بار كه هزار بار نمیشه

این عكسا رو تو همین هفته گذشته گرفتمداغ داغه

آسمان نیلگون سرزمین من(تهرونی ها دلشون بسوزه!) 

بعضی وقتا بعضی چیزا واقعا عجیبنوقتی كاكتوس پشت خونه ی ما میوه داد

                  

یا بعضی چیزا كه قشنگنولی هیچوقت بهشون توجه نمی كنیممث این میوه های اكالیپتوس

                   

وامااز اینجا به بعد عكسارو یكی از بزرگترین عكاس های غولاباد گرفته كه بیشتر هم عكسای سیاسی می گیرهبه افتخارش...‹‹حشمت››

این همین رمض (حامد) خودمونه در لباس وزارت كشاورزی غولاباد

                   

واین هم سلطان قدر قدرت ابر شوكت پادشاه غولاباد ارواحنا فداه ؛ در جمع عده ای از وزراوكلانمایندگان و عوام غولاباد در یك منطقه ییلاقی كه تحت پوشش ارتش غولاباده(برای دیدن عكس در اندازه واقعی اینجا رو كلیك كنید)

                     

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 10:12 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©