تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

آغاز

از کلاسور دیرنو ,

چهارشنبه 27 تیر 1386

                                            به نام مهربان جاوید

 

 

گرچه بدواً عصبانی شدم اما بعد که فکر کردم دیدم حق با اوست...راست گفت که گفت:

"پدر جان کدام دیرنو؟ چهار ماه فعالیت و شانزده ماه تعلیق؟!"

راست می گفت...کما نبود، بیشتر مرگ مغزی بود.

اما مشکلی نیست خدا را شکر دیرنو همیشه استعداد جوانه زدن و از "نو" روییدن را دارد...نا امیدمان نکن برادر!

نگاهی انداخت و باز گفت:"دیرنوی بتا؟ نشریه؟ و چه کسی آنرا خواهد خواند؟"

"حدود پنجاه دوست نیلگون د..." ،"هه هه! پنجاه دوست نیلگونتان حتماً خاکستری شده اند و دیگر اسم دیرنو را هم به خاطر ندارند!...شانزده ماه..."

...و نشریه ای که خوانده نشود یک نوع حماقت یا غرور یا خودفریبی یا بی مسئولیتی یا احساس یخ و بی مزه ی رویایی کاذب و خوابهای بچه گانه و کارتونهای تخیلی و مدینه ی فاضله ای دست نایافتنی و آرمان شهری منزوی و اتوپیایی تک نفره(!) و اگر خیلی باشد سکوتی پر سروصدا و ارکستری که شنوندگانش در و دیوار هستند و نوازندگان در پایان برای خود کف می زنند و به سمت صندلی های خالی تعظیم می کنند و در درون به خود پوزخند می زنند و فحش می دهند که:"خودت را مسخره کرده ای مردک؟"

و چه ترسناک است یک چنین سرنوشتی برای "دیرنوی کشکیِ غولابادیمان"...وچه ترسناک تر اینکه حتی دشمنی هم نداشته باشیم که این را برایمان آرزو کند! و نه کسی که استهزا کند...و ما خود و تنها خود شاهد ترس و خجالت و نومیدی خویش باشیم...

به هر حال من جوابش دادم که مهم این است که ما سهم خود را از چراغانی این شب تار ادا کنیم هرچند شعله ی کبریتی باشد...و وبلاگ ما هیچ ترسی از آنها ندارد ،چه،در دنیایی که بزرگترین نشریه ها و سایت ها و خبرگذاری ها و خبرپراکنی ها، همه مشغول تبلیغ و ترویج و دقیق تر بگویم "تزریق" عقاید و افکار و –چه می گویم!!-ضدعقاید و آنتی افکار و "فکرشکن" های خویش هستند و پسرک متمدن جهان سومی، بند کفشش را به تاثیر از فلان شبکه و به دید خودش از روی آزادی شبیه فلان خواننده در جزیره ی لیبرتی انتخاب می کند و تنها فرق باقی مانده بین این و آن، بند کفش دیگر می شود، آیا برای دیرنو، این نشریه ی کشکی، کوچک بودن و آماتور بودن، ننگ است؟

و آیا برای چند بچه ی تازه از دبیرستان پریده، خجل شدن و نومید شدن، ترسناک است؟ و آیا خودِ این آرمان و این قدم، در این قوم، گامی و بهتر بگویم "خلافی" کم بزرگ است؟

پس می نویسم! و می نویسیم و می جنگم! و می جنگیم و مسئولم! همانگونه که مسئولیم.

 

و خدایا!ما را از این دسته ی گوسفندان به ظاهر آزاد که پس از چندی چریدن قربانیشان می کنند و بدتر از آنها چوپانهایی که حتی لیاقت قسمت آخرش را در این دنیا ندارند، قرار مده!

خدایا! مگذار که آنقدر به امروز عادت کنیم که از فردا بترسیم و آنقدر از فردا بترسیم که امروز به طمع افتیم...

خدایا! مگذار که در زندگیم خواسته ی "آنها" جای تفکر "من" را بگیرد و "من" جای "تو" را!

و به امید تو، ای

                     مهربان جاوید...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 12:07 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

آغاز

از کلاسور دیرنو ,

چهارشنبه 27 تیر 1386

مخواه عزیز!

دیگر مسخرگی و هرزگی را برنتاب و به انتظار لذت مفلوک جهل منشین. مخواه که خنده به هر چه جدی و ارزشمند است، رنگ ابتذال بزند. تو که می دانی اگر آزمون از حد آزمودنی فراتر رود دیگر آزمون نیست، شکنجه است و تنها طغیان، در چنین روزگاری نوید بخش آغاز انسان است. پس... مخواه عزیز!

 « در سال و زمانه ای که خروس های جنگی و جوان قدیم _ و عجبا بدون عمل جراحی آشکار_ همه وهمه به کلی تغییر جسم و جنسیت داده اند و ترک سه عادت کرده و مرغ سعادت خودشان شده اند و یک روز در میان تخم دو زرده بی نطفه می گذارند، در چنین سال و زمانه هنوز هستند تک و توک جوان و جوانه قدیم که گوش و هوش بسپارند به آواز کهنه و غیر هنری تک و توک خروس های پیر قدیمی که به فکر سعادت خودشان نیستند چون سه عادت خودشان 1- خروس بودن و 2- غیرت داشتن و 3- قوقولی قو خواندن شب ها و سحرها، را ترک نکرده اند و نمی توانند کرد.» این تکه را از اخوان ثالث گذاشتم که خودش الحق از همان خروسهای قدیمی بود که تا آخر عمرش در خانه اجاره ای نشست و یادگار پس از مرگش شد قبری اندازه پلاک ماشین ( البته قدیمی هایش)نزدیک توالت آرامگاه پیشوایش فردوسی.

و مقصود آنکه دوست می داشتم که از یک سالی که گذرانده ام بگویم. سالی که من متفاوت از سایر دوستانم گذراندم و در آن احاطه تنهایی و نمود بیگانه بودن و به قول جلال « تفی بر صورت تراشیده زیبایی» بودن را تجربه کردم. اما بعد، منصرف شدم. نمی دانم چرا اما احساس کردم زیادی بچه گانه است و احمقانه. شاید مشکل از ما نباشد. شاید روزگارمان باشد که اینگونه رقیق و رقت بار بارمان آورده و پدرانمان اگر از استیلای « مذهب، افیون ملتها» با جان دادن و خون دادن و شکنجه و تبعیدی و زندانی شدن جان سالم به در بردند، ما بچه های تیتیش مامانی و فِق فِقویِ شان با دل و جان به « افیون، مذهب توده ها» ایمان آوردیم و صبح تا شبمان با سریال و فیلم سینمایی و کلیپ و پارتی و موسیقی و موبایل و شاید ماهواره و اگر آنقدرها جرأت داشته باشیم سیگار و عرق و متادون و قرص ایکس و هروئین و کراک، سپری می شود و نهایت سعمیان را می کنیم تا مرتکب اندیشیدن نشویم. شاید روزگارمان اینطور ما را بار آورده باشد.شاید.

شاید روزگارمان ما را اینطور بخواهد اما هر چه هست حداقل زورمان را می زنیم تا ادای همان تک و توک جوانک هایی را در بیاوریم که هنوز قوقولی قوقولِ زمخت خروسها را به «قدقدی» گل باقلی خانم های فراوان اطرافمان اعم از زن و مرد،ترجیح می دهند.

اما...

سیاست که حرفش را نزن که آنقدر برایمان ادا اصول درآوردند و دروغ گفتند و غلو و غوغا درست کردند و هر کدامشان از طرفی افتادند و اینها را اضافه کنید به این که ما هم هیچ وقت حاضر نشدیم معقول و منطقی در مورد مسائل سیاسی فکر کنیم و در نهایت بهتر دیدیم که به سهراب بپیوندیم که گفت:

جای مردان سیاست

بنشانید درخت

تا هوا تازه شود.

به ویژه که رئیسمان هم عاشق درختهاست و یک تیر و دو نشان.

آنچه می ماند آب باریکه ای است از فرهنگ و ادب و اجتماع و شاید تاریخ که آنها هم ازشان راه گریزی نیست و امیدمان آنکه آب باریکه مان قطع نشود که خودمان هم می دانیم که باآبی که با دو تا کف دست می شود جلویش را گرفت نه می شود ماهی پرورش داد و نه کشتیرانی و بندر داری و ترانزیت و کشت صنعتی پر محصول راه انداخت. خلاصه آنکه به چند شاخه پونه در اطرافمان و چندتا کوزه که پر شود راضی هستیم و البته هنوز هم مثل روز اولمان می گوییم که: ماییم و نوای بی نوایی... بسم لله اگر حریف مایی. 

 

 

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 12:07 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

دیرنو

از کلاسور دیرنو ,

شنبه 27 اسفند 1384

دکتر کاتوزیان می نویسد:«امیر کبیر در پیشینه اجتماعی، مقام نظامی، جاه طلبی های شخصی،روش ها و آرمانهای شبه مدرنیستی به گونه ای شگفت انگیز به رضا خان پهلوی می ماند. جای تردید چندانی نیست که اگر او زنده مانده بود، در اسطوره شناسی تاریخی ایران،اینک از او به عنوان یکی از عوامل بیگانه و مستبدی بی رحم یاد می شد. همانطور که اگر رضا خان در سال های اول ناکام مانده بود، بی گمان امروز همچون قهرمانی بزرگ که قربانی امپریالیسم و ارتجاع شده است، مورد ستایش قرار می گرفت.»

می دانی عزیز... محبوبیت و ذلت هر دو یک چهره دارند. تنها زمان مهم است.تنها زمان مهم است....

کابوس دلهره آوری بود. بر روی همه چیز حریری از افسانه کشیده شده بود. اما حریر سیاه.افسانه ی شوم. قصه ی خناس.همه جا شب بود. نه. همه چیز شب بود ولرزه های بیمناک ترس مولودی را به بار آورد. تنها زمان مهم بود.

آبانمهاه،چند روز قبل امیر حسین پیش من آمد که بیا وبلاگی مشترک بزنیم.دو روز قبل آنرا ساخت.اسمش را هم گذاشت دیرنو.امروز در همین ساعت من اولین مطلبش را نوشتم.یازده تا نظر خورد.گل به گلمان شکفت. یک پیروزی بود و شولای سبز امید دلهای ما را پوشانده بود. تنها زمان مهم بود.

مولود شوم در شبهای کوهستان های ساکت، صحراهای متلاشی،ویرانه های نومید،گورستانهای عزادار، خانه های متعفن و چشمهای بی سیاهی، پرسه می زد.همه با انکار همیشگیشان می دانستند که هست. طنین بی وقفه شبانه اش عرقی سرد بر بطن قلبها می نشاند.دیگر تنها زمان مهم بود.

آن اوایل قرار نبود از غولاباد هم بنویسیم. اما بعد نوشتیم. و دیرنو روز به روز همگانی تر شد، محبوب تر شد. از بلوتوس بگیرید تا اورانوس. تا پادشاه مظفر غولاباد تا استاد راستین تا بچه های مدرسه.خلاصه کم کم اشخاصی در همین دومتریمان پیدا شدند.کم کم تعداد بازدید کنندگانمان بالا رفت. کم کم دیرنو برای ما افتخار شد. تنها زمان مهم بود.

انگشتان پر از کثافت گدای کور مذبوحانه روی خاک خیس می دوید. ترس رعشه بر اندام نحیف پیرمرد انداخته بود.از آرامش سرد و سیاه چشمانش رطوبتی لزج نشت می کرد.مثل طلسم شیطانی جادوگری با خود حرف می زد. امسال، نوروز، هیچ سبزه ای جوانه نخواهد زد.آن روز نزدیک می شود.تا یک سال و نیم دیگر او به اینجا می رسد. و دوباره همان را تکرار می کرد و دوباره تکرار می کرد و دوباره و دوباره...تنها زمان مهم بود.

روز به روز کیفیت دیرنو بالاتر رفت. دیگر خودمان معتادش شده بودیم. مثل بت دوستش داشتیم. بهر حال هر چه باشد، زحمت خودمان بود که به بار نشسته بود. کشاورزان عجب کیفی می کنند وقتی سیب های کال را بر درختان می بینند. دوستداشتنی ترین وقتش همین است. وقتی رسیده شود و زیاده از حد بزرگ، دیگر آن معصومیتش را از دست می دهد. سیب رسیده فقط آدم را به یاد آن نیوتون لامصب می اندازد و مساله های شتاب گرانش و تست های فیزیک کنکور...کشاورزان بهتر از همه می دانند که تنها زمان مهم است.

مدت ها بود کسی حرف نزده بود. الهام اهورایی به همه فهمانده بود که آن مولود منتظر است، منتظر خواندن اسمش. تنها زمزه ای یا غرولندی یا آهی یا حتا نگاهی به آن اسم کافی بود تا همه چیز از دست برود.مردمان چون کودکان معصوم چشم امید به سکوت بهت آور دوخته بودند. اما بالاخره آن اسم آورده شد.بالاخره سیاهی چشم های امیدوار چون برجهای متروک خاک گرفته و پوسیده فرو ریخت. عصیان جان گرفت. دیگر تنها زمان مهم بود.

خیلی سخت است که بخواهی از عزیزت دل بکنی.دیرنو عزیز ما است.ولی خوب کاری نمی شود کرد. تقصیر خودتان بود. می خواستید آن اسم را نخوانید.کاف نون کاف واو را، ورد شفا بخش صوفی نیست. طلسم مرگ است. شرمنده اخلاق ورزشی تان آن مولود اسم خود را شنید و بذر ترسش در نهاد ما جوانه زد.

غولاباد هم در غول کنکور درمانده است. یک سال و نیم دیگر آن مولود مزخرف از ما می گذرد.و بعد از آن شوق جوانه زدن، سبز شدن و باز گشتن، دیرنو را دوباره احیا خواهد کرد.بعد از کنکور دیرنو پرتو پیام آور خورشید را بر چشمه چشم هایمان تجلی خواهد داد.تنها زمان مهم است...

 اعوذ بالله من الکنکور رجیم.

   

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

بیست و هفتم

از کلاسور دیرنو ,

شنبه 27 اسفند 1384

                         

به قول ملا ، می دانی عزیز، بیست و هفتم ها همواره مهمند.بیست و هفتم آبان بود که اولین خشت دیر نو را نهادیم...بیست و هفتم آذر، روز وحدت حوزه و دانشگاه بود و بیست و هفتم دی هم میلاد حقیر...بیست و هفتم بهمن سالروز هبوط هیتلر است به جهان خاکی، البته به روایت برادران اهل سنت.

زین رو چندی پیش نگاهی به تقویم انداختم در تجسس بیست و هفت اسفند ماه...آنچه یافتم باورکردنی نبود، صفحه ای سفید و بی زیرنویس. تقویم های دیگری یافتم و باز هیچ.

با دوستان مشورتی کردم اما راستش هیچ حاصل نشد، لاجرم کمک خواستیم، از تاریخ و از طبیعت، از زندگی و از سیاست...تاریخ را گشودیم گفت انقلاب، طبیعت را نگریستیم گفت دگرگونی...زندگی را خواندیم گفت مرگ...سیاست را پرسیدیم گفت انقضا...آری هیچ نیافتیم جز تحول...این است اساس طبیعت، آنچه خود نمیرد را می کشد و آنچه راکد بماند متحول می کند و آنچه سقوط نکند خود به فرش می کشد.

آری عزیز، دیر نوین در جمعه 27 آبان متولد شد و امروز،27 اسفند خواهد مرد...از جمعه ظهر تا شنبه صبح...کمتر از یک روز...اما چه روز زیبا و دلنشینی...چه ساعات آفتابی و صافی داشتیم با مطالب "عشق/نفرت/جنون" ، "مرغ و فلسفه"، "دیویت کافرپیلد"،"برابری و مساوات"و...و چه ساعاتی بارانی  و نمناک با پستهای فیروزه ای و گاه طوفانی با "و اما جنگ" و "چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشیم"...یا نسیمی آرام با "اساطیر ایران" و "اساطیر غولاباد"...و البته آری،گاه هم برفی و یخبندان.

پروژه دیرنو افتخارش به بازدید کنندگان خاصش بود، اگر ما نیلی بودیم، شما هم بودید...آنطور که من حساب کرده ام ما حدود پنجاه دوست نیلگون داشتیم که بازدیدکننده ثابت ما بودند...دلمان برای تک تک آنها تنگ خواهد شد...

دیرنو با مطلب ملا متولد شد و با مطلب ملا می میرد...البته مرگ که نه،به کما می رود...و اما:

ای دوست! اگر یک بار هم به ما سر زده ای، در مطلب آخر یک نظر بده، حرفی داری بگو، فحش می خواهی بدی بده- منتهی در گوشی- و حتما نشانی ایمیلت را بگذار تا وقتی دیرنو دوباره جوانه زد، تو را خبر کنیم و بار دیگر دور هم جمع شویم...

و ای ایرانی! اولا نوروز را تبریک و دوما اگر گذرت به خاک پاک غولاباد افتاد حتما قدم بر دیدگان ما بگذار که خوانندگان دیرنو را برای دخول، نیازی به گذرنامه نیست...

چهار ماه از خواب طبیعت را بیدار بودیم و حال طبیعت بیدار شده...وقت آن است که ما بخوابیم...

بیست و هفت اسفند، پادشاه بیست و هفتم ها...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

اساطیر غولاباد

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 24 اسفند 1384

قسمت سوم: ارتشبد SPG

بعد از نوشتن مطلب "و اما جنگ" و تولد دوباره غولیسم نامه های زیادی به دستم رسید که خواهان اطلاعاتی بیشتر در مورد سردار سرلشکر spg  بودند، از این رو قسمت سوم اساطیر غولاباد را به بیوگرافی ایشان اختصاص می دهم...

SPG در سال هزار و نهصد و اندی در خاک غولاباد و ارتفاعات قله دُربید به دنیا آمد. وی از همان سنین نوزادی میل به استقلال و قدرت داشت به طوری که در سن دو سالگی خانه را ترک کرد و در خیابان چاه تقویه آپارتمانی اجاره کرد.در سن سه سالگی از پنجره همان آپارتمان به سخنرانی بر ضد انگلستان پرداخت که موجب شد او را 6 سال به زندان بیاندازند...

گفتنی است که وی از همان زمان هنجره ی فوق العاده ای داشت و تا چهار سال بعد از آزادی در یک موسسه برگزاری کنسرتهای موسیقی، به عنوان دستگاه آمپلی فایر، کار می کرد.

در سن 13 سالگی به عنوان "تبل زن" در ارتش غولاباد استخدام شد. از آن زمان تا سن بیست سالگی وی زندگی بسیار سختی داشت و از چهار صبح بعداز خوردن یک پرس پاچه،که غذای مورد علاقه اش بود، تا دوازده شب یک ریز تبل می زد...

تا اینکه بالاخره روز شانس وی نیز  فرا رسید، آنروز مسئول بود جلوی کاخ پادشاه فتوح الدوله تبل بزند که بعد از سه ساعت پادشاه بیرون آمد و درجه سرهنگی را بر دوش او چسباند و فرمود:"پسر جون هرکی دوس داری دیگه تبل نزن باشه؟"

بعد از این او سمتهایی چون فرمانده تیپ 55 تبل به دوش ارتش،مسئول تیپ 66 سربازان شورت پوش، فرمانده نیروی رِیلی ارتش غولاباد، فرمانده تیپ 41 underground، سفیر غولاباد در چچن، محافظ اول پادشاه و... را بر عهده داشت.

و گذشت و گذشت تا اینکه بیست سال بعد همه دیدند که چطور هیتلر، در حالی که پاچه هایش را در پوتینش کرده بود او را در بغل گرفت و گفت:" اگر یک نفر لایق فرماندهی ارتش غولاباد باشد همینspg است".

                                   

                          هیتلر و SPG ،پاییز 1937 (به پاچه های هیتلر توجه کنید)

در زمان جنگ جهانی وی درخشش بسیاری داشت و فتح پاریس در حالی انجام شد که وی برای بازدید به ارتش آلمان نازی ملحق شده بود.

SPG آنقدر محبوبیت داشت که حتی بعد از خیانت فرزانگان (لعنت ا... علیهن) و فتح غولاباد ، متفقین نتوانستند او را محاکمه، و حتی عزل کنند. زیرا در این صورت باید برای تمام ارتش انگلیس و روس، شلوارهای نو می خریدند...

وی فرمانده ارتش باقی ماند تا اینکه با به سلطنت رسیدن بزرگنژاد شاه کبیر، و حکم فرمایی دموکراسی به جای دیکتاتوری، SPG شبانه تبلش را برداشت و از غولاباد رفت...

به نقل از کتاب چرندیات محض، به گزارش G.H.I.B  وی خواننده Rock شده است و در جزیره لیبرتی تمبک می زند...

هنوز هم اگر خوب گوش کنی طنین فرا گیر "آقا برو کلاسش" شنیده می شود...

به امید روزی که وی به جمع نیو غولیسم بپیوندد.SPG، دیر زی...شاد زی.

       

                           آپارتمان SPG، قبل از جنگ جهانی و همان مکان، امروز

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 02:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

مترسک

از کلاسور حرف نو ,

دوشنبه 22 اسفند 1384

سلام.

بی مقدمه:

امروز اومدم از عشق و این حرفا بنویسم دیدم که متی جون زحمتشو کشیدن و اونم چه زحمتی ... توپ.

اومدم از خدا و عرفان  این حرفا بنویسم دیدم که نیلرام و ملا اون قدر از این حرفا نوشتن و گفتن که دیگه چیزی واسه گفتن نمونده.

گفتم از تاریخ غول آباد بنویسم که شرمم اومد تا وقتی مورخ بزرگ، امیر، هست حرفی بزنم.

گفتم یه دونه از اون چرت و پرتا و آشفته نویسی های قبلیم رو یاور کنم دیدم که اینم واسه خودم تکراریه.

خلاصه که به هر دری زدم دستم کمونه کرد و محکم خورد تو پوز خودم.

بالاخره یاد اون مترسکی افتادم که سالها پیش باهاش رفیق بودم. گفتم بذار یه دفم شده حرف دل اون رو بنویسم:

                        به نام یزدان پاک

قصه ی ما توی یه مزرعه اتفاق افتاد....

تو این مزرعه یه مترسک بود. یه مترسک چوبی که از هرچی پرنده بود متنفر بود. مترسک ما خیلی خوشش می یومد اونا رو بترسونه. مترسک ما شده بود عین یه ربات برنامه ریزی شده. مترسک ما فقط کاری رو می کرد که صاحباش می خواستن. فقط همین.

هر روز غروب، وقتی که مزرعه دار پیر می رفت خونشون، مترسک قصه ی ما چشماش رو باز می کرد. باز باز.و نگاه می کرد. همه جا رو. تا نکنه یه کلاغی، گنجشکی، پرنده ای چیزی پیدا کنه و تا می تونه بترسونتش.

اما یه روز، توی سرمای زمستون، وقتی که برف روی مترسک رو پوشونده بود و داشت از سرما می لرزید، درست وقتی که صاحبش توی خونشون کنار آتیش نشسته بود و با بچه هاش گل و می گفت و گل می شنوید، یه قناری که توی اون سرما جایی رو برای زندگی پیدا نکرده بود اومد و اومد و اومد و تلپ... خورد به مترسک.بعدشم همون جا افتاد رو زمین.

مترسک آروم سرشو چرخوند و یه نگاه به قناری انداخت.بالای ظریفش تقریبا یخ زده بودند و صورت زردش هم سیاه شده بود.

مترسک ما اومد دولا شه...... اما نتونست. آخه از پایین تا بالای بدنش رو با یه تکه چوب صاف ساخته بودن.

یه دفه دید جایی بین دو تا دستش، وسط اون همه کاه، یه حس تازه ای داره شکل می گیره. یه حرارت خاصی احساس کرد. یه جورایی برای اولین بار نسبت به اون پرنده تنفر نداشت.

دوباره تلاش کرد.

می خواست دولا بشه. باید اون قناری رو بر میداشت. وگرنه قناریه می مرد. دوباره زور زد. به چشمای قناری نگاه کرد..... زور زد...... قناریه سخت نفس می کشید..... زور زد...... قلب قناریه خیلی آروم می زد....... زور زد....... رنگ زرد قناری کم کم داشت سیاه می شد... و مترسک ما همین طور زور می زد. تا این که......

تق.

آره.

مترسک ما شکست.از وسط شکست. شکست و افتاد روی قناری.

صبح روز بعد، وقتی زارع اومد و مترسک شکستش رو دید بچش رو صدا زد. و از اون خواست که یه مترسک نو بذاره سر مزرعه.

درست وقتی که اون بچه می خواست مترسک رو برداره یه قناری از زیر اون مترسک در رفت. پرواز کرد و رفت... رفت و رفت.

سال بعد که به اون مزرعه رفتم از زبون زارع شنیدم که مترسک قبلیه رو سوزوندن. وقتی رفتم سر مزرعه، یه مترسک نو دیدم که انگار خیلی از پرنده ها بدش میومد.خیلی.                                                   
 

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 03:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

کورباقه این حیوان دوستداشتنی.

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 18 اسفند 1384

    شما برای صبحانه چه غذایی می خورید؟ پنیر، کره، شیر، چای شیرین......یا قورباغه؟؟؟

    تا حالا شده که خواسته باشید برای صبحانه یک قورباغه را زنده زنده بخورید؟

    اجازه بدهید تا به این موضوع خیلی جدی نگاه کنیم. شما رأس ساعت هفت صبح هنگام گوش دادن به اخبار بامدادی تصمیم می گیرید که یک قورباغه زنده را بخورید قبلاً قورباغه را آماده کرده اید. به سراغ ظرفی که قورباغه را در آن گذاشته اید می روید، خوب که نگاه می کنید قورباغه هیچ کثیف کاری ای نکرده است، کمی امیدوار می شوید، شاید قورباغه بهداشتی و تمیزی باشد. به هر حال آن را با دست می گیرید و به آن خوب نگاه می کنید اولین بار است که به این دقت قورباغه ای را نگاه می کنید رنگ سبز روشن با انگشتان خیلی باریک و پوستی خیلی صاف و لزج. فکر می کنید می توانست حیوان زیبایی باشد اما نه برای خوردن. در هر حال تصمیم شما جدی است دست خود را بالا می آورید دیگر خیلی به صورتتان نزدیک شده حتی صدای نفس هایش را هم می شنوید. از ته دل می خواهید چشمانتان را ببندید اما می دانید که نباید چشم بسته کاری را انجام داد. کم کم خودتان را راضی می کنید و سر مثلثی قورباغه را درون دهان خودتان می کنید. قورباغه متوجه وخامت اوضاع می شود و شروع می کند به فعالیت و سروصدا اما شما در عزمتان راسخ هستید. حالا دیگر می توانید پوست صافش را زیر زبانتان احساس کنید. قورباقه را درسته در دهانتان جا می دهید. قورباغه با انگشتان باریک خودش به اطراف دهان شما فشار می آورد. اگر درسته قورتش دهید توی گلویتان گیر می کند باید بجویدش!!! از این فکر دندان هایتان با تمام قدرت پس کشیده می شوند، آنها تا حالا قورباغه نجویده اند و اصلاً مایل به چنین کاری نیستند اما شما جانتان را دوست دارید، با اکراه دندان هایتان را روی هم می آورید. دندان نیشتان در چشم قورباغه فرو می رود و مایع لزج و سرد داخل چشمش را روی دهانتان احساس می کنید. کم کم پوست قورباغه سوراخ می شود و مواد درون بدنش زیر زبانتان می رود به خودتان تلقین می کنید که خوب خیلی هم بد نیست مثل پیراشکی می مونه ولی نه!!! اون یه قورباغه بد مزه زنده است.مزه اش خیلی عجیبه چندان چنگی به دل نمی زنه ولی می توانید کار را ادامه دهید. بعد از چند دقیقه دیگه قورباغه نرم شده است اما هنوز بعضی چیز های سفت زیر دندانتان می رود شاید استخوان یا تکه های پوست قورباغه باشد. از همه اینها گذشته شما هنوز کار اصلی را انجام نداده اید، شما هنوز هیچ قورباغه ای را نخورده اید. حالا باید آن رو قورت بدهید. اندک اندک عضله های انتهای دهانتان جمع می شوند و لقمه چرم و نرم به نزدیک حلق شما می رسد. کمتر از یک ثانیه طول می کشد تا قورباغه به درون معده شما برسد.

صدای تلویزیون به گوش می رسد«.... امروز هوایی گرم با گرد خاک در پیش خواهید داشت.....» به یاد می آورید که دیروز هم تلویزیون همین را گفته بود ولی شما یک ساعت بدترین فحش هایی که بلد بودید را به این آب و هوای آشغال داده بودید. اما امروز؟؟؟ امروز فحشی در کار نیست. اصلا حوصله این حرفهای بیخود را ندارید. امروز روز خیلی خوبی است. امروز شما می توانید یک کوه را از جا بکنید، شما سخت ترین کاری که می شد انجام داد را انجام داده اید. دیگر بقیه کارها مثل آب خوردن آسان شده است. شما امروز قادر به تغییر دادن جهان هستید، به راحتی تغییر دادن صبحانه امروزتان.

امروز آسمان مال شما است.

                     پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال شما است.

            

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 05:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

ان كس كه بداند...

از کلاسور حرف نو ,

سه شنبه 16 اسفند 1384

ان كس كه بداند و بداند كه بداند              اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

ان كس كه بداند و نداند كه بداند              بیدار كنیدش كه در خواب نماند

ان كس كه نداند و بداند كه نداند              لنگان خرك خویش به منزل برساند

ان كس كه نداند و نداند كه نداند              در جهل مركب ابد الدهر بماند

پریدن كار دل است و قدم زدن كار عقل،اگر لذت جهان خواهی با دل همسفر شو و اگر مقصد خواهی اهسته رو.

موضوع بهتر شدن از بقیه نیست بلكه رسیدن به بالاترین قابلیت خود است.تنها باید سعی كنیم تا در كنار انسانی دیگر، انسان باشیم و انسان بمانیم.

هیچ كس نمیتواند به عقب برگردد و از نو شروع كند اما همه می توانند از همین حالا شروع كنند و پایان تازه ای بسازند.

اینها همه یك شرط  میخواهد  و ان هم اینكه از جهل مركب خارج شویم و بدانیم كه هیچ نمیدانیم ،مانند سقراط.

ان كه هیچ نمی داند به چیزی عشق نمی ورزد.انكه از عهده ی هیچ كاری بر نمی اید،هیچ نمی فهمد.ان كه هیچ نمی فهمد،بی ارزش است.ولی انكه می فهمد،بی گمان عشق می ورزد؛مشاهده می كند،می بیند...هر چه بیشتر دانش ادمی در چیزی ذاتی باشد،عشق بدان بزرگتر است...هر كه فكر كند همه ی میوه ها در همان وقت می رسند كه توت فرنگی،از انگور چیزی نمی داند.

پس ای كاش دست كم بدانیم و بپذیریم كه هیچ نمیدانیم تا در جهل مركب گرفتار نمانیم.و هنوز هم حماقت همه ی ان چیزی است كه برای بخشیدن به شما دارم و هنوز هم میتوانید بدین خاطر مرا نكوهش كنید.اما...دست كم میدانم كه هیچ نمیدانم و این سراغاز دانستن من است.

نوشته شده توسط نیلرام دیر نو ساعت 09:03 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

درخت

از کلاسور حرف نو ,

شنبه 13 اسفند 1384

معمولا خیلی مسخره به نظر میرسه که کسی در مورد درخت بنویسه، یا اصلا خیلی ها درخت رو در حدی نمی دونن که در موردش فکر کنن. از این رو من تصمیم گرفتم که این پست رو به طور کامل به درخت اختصاص بدم، تا همه بفهمن که ما در دیر نو چقدر آزادی بیان داریم.

شاعر می گوید:" درخت تو گر بار دانش بگیرد/به زیر آورز چرخ نیلوفری را". در این بیت بین درخت، نیلوفر و گر تناسب دیده میشه، همچنین دانش به بار تشبیه شده و چرخ برای دوچرخه نیلوفر خانم مجاز آورده شده. "را" و "بار" جناس مقلوب افزایشی داره و کلا کنایه از اینه که کارت به کار خودت باشه و ادامه متنو بخون...به هر حال از اونجایی که این بیت هیچ ربطی به موضوع مورد نظر من نداره پس اونو رها می کنیم و به درخت بر می گردیم.

درخت موجود جالبی است.حرف نمی زند، غیبت نمی کند، موجود دیگری را از زندگی ساقط نمی کند. نمی دَرَد، نمی پرد، عرعر و واق واق و ماما سر نمی دهد، کثافت کاری هم ندارد و کلا مزاحم کسی نمی شود.با این حال آدمیزاد برای اینکه اشرف بودنش را به رخ تمامی موجودات بکشد، از این موجود بی زبان هم نمی گذرد و هر وقت کم می آورد، ترق...یکی از این درختان را قطع می کند.

ظاهرا تو این دوره زمونه تنها عامل حفظ همین سه-چهار تا درخت ، یکی جریمه نقدی آن است و یکی گناهی که می گویند بریدن آن در فصل بیداری دارد. سد گناه که خیلی وقت است شکسته و مردمان سر را در برف می کنند و عده ای هم آخر شبها که خدا خواب است و فرشته ها هم چرت می زنند به قطع درختان بی زبان می پردازند. از لحاظ جریمه هم که می کشیم، پولشم می دیم( تیریپ بچه مایه داری). تازه مثلا شهرداری را که نمی توان جریمه کرد، استغفرالله...علاوه بر آن جریمه که درخت مرده را زنده نمی کند، پولی می شود در جیب تبر به دستانی دیگر. شاعر میگه: رو درخت با نوک خنجر، زنده باد درخت نوشتیم.

به یاد دارم که سال پیش ده-بیست تا درخت بی زبون رو برای اینکه جلوی یک مجتمع تجاری بودند با لودر و اره و آر پی جی و ضد هوایی و اینها، تکه تکه کردند.آن هم در شهر کویری ما...مردم که نمی دانند آن درختهایی که قطع شدند 30 سال پیش با دستان فردی کاشته شده بودند که این درختان رو از بچه های خودش بیشتر دوست داشت و آنها رو با اشک چشم و خون دل در این آب و هوای خشک آبیاری کرده بود. آری، کسی او را نمی شناسد و حتی یکی از پارکهایی که ساخته به نامش نیست چون غلطی کرده بود و یکی از آن پارکها رو تقدیم فرح( لعنت ا... علیها) کرده بود، حال کسی نیست بگوید آخر آن مرد نیکوکار را چه به سیاست...و امروز دیگر کسی از آن درختکار پیر یادی هم نمی کند.

تازه این نوع عملیاتهای نابودی که خوب است، حداقل در روز روشن انجام می شود، آنهایی را که روزی چند لیتر نفت پای درختان شهرداری خالی می کنند را چه می گویید...

مشکل اینجاست که این درختان بی زبان، چنگال عقاب و پنگال ببر و جوانمردی انسان را ندارند که از خودشان دفاع کنند...

قتل قتل است، حتما که نباید شاخ و دم داشته باشد، شاخه و برگ هم قبول است، کسی که برای منافع خودش درخت سالمی که در انتظار بهار است را قطع می کند باید قصاص شود...تا به حال شده جلوی یک منظره پر درخت بایستی و تو ذهنت درختا رو  حذف کنی تا ببینی چی میشه؟ به خدا قسم اگر درخت نبود زعفرانیه عین جوادیه بود، گرونی اونجا به آدماش نیست، به درختاشه.

به هر حال، ای دوست! یادت باشه این دفعه که دیدی درختی چند ده ساله رو قطع می کنن فقط به دید رهگذر به آن نگاه نکن، بدان که دارند موجودی را که سراسر لطافت و زیبایی و مروت است، بی گناه بی گناه، پاک پاک، اعدام می کنند...

این هم به مناسبت روز درختکاری آدمها...

پ.ن: رمض، عضو افتخاری وبلاگ و وزیر کشاورزی غولاباد رسما این روز را به بازماندگان درختان تبریک گفت.

 

                                

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 08:03 ق.ظ

ویرایش شده در جمعه 29 تیر 1386 و ساعت 01:07 ق.ظ


 

عشق

از کلاسور مقاله ها ,

چهارشنبه 10 اسفند 1384

دیروز صبح تو فکر یه مطلب واسه وبلاگ بودم که سران نیو غولیسم اومدن گفتن :" متی وبلاگ زیادی افتاده تو جنگ ، اگر میتونی یه مطلب عشقولانه بزن ! " من قبلا بهش فکر کرده بودم ولی آماده نبود. این بود که دیروز شروع کردم :

عشق چیه ؟ چی کار میکنه ؟ خودم خیلی وقت ها بهش فکر کردم، خیلی نظرها داشتم، خیلی تعریف ها ازش شنیدم ولی . . . موضوع اینه که هر کسی یه تعریفی داره و هر کسی یه نظری، رفتم کتابخونه، فرهنگ فارسی معین رو برداشتم . معنی عشق رو پیدا کردم:

عشق:1- به حد افراط دوست داشتن 2- دوستی مفرط ، محبت تام 

                                    

یکی از عواطف است که مرکب میباشد از تمایلات جسمانی، حس جمال، حس اجتماعی، تعجب، عزت نفس وغیره. علاقه بسیار شدید و غالبا نامعقولی است که گاهی هیجانات کدورت انگیز را باعث میشود و آن یکی از مظاهر مختلف تمایل اجتماعی است که غالبا جزو شهوات به شمارآید. به عقیده صوفیان اساس و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده و جنب و جوشی که سراسر وجود را فراگرفته به همین مناسبت است. پس کمال واقعی را در عشق باید جست و جو کرد. رفتم دهخدا رو برداشتم اغلب نوشته بود برگرفته از فرهنگ فارسی معین و چیز جدیدی نداشت.

یادم افتاد سال دوم راهنمایی که بودم یکی یه سالنامه به من داد و گفت تمام سوال های توی اونو جواب بده گفتم باشه ! رسید به یه صفحه بالاش نوشته بود عشق یعنی چه ؟ یکی نوشته بود عشق یعنی سراب، یکی نوشته بود یک نوع بیماری است، دیگری گفته بود مگه میشه از عشق گفت ؟ ( خیلی دلم میخواست به این یکی بگم ابله )

                                

یکی دیگه هم نوشته بود عشق یعنی احمقانه ترین احساس در انسان و بهترین چیز در زندگی، من اون زمان یه تعریف داشتم و همون رو نوشتم : عشق یعنی ابراز احساسات و محبت به کسی یا چیزی. چند وقت بعد از اون یه فیلم دیدم، یه فیلم ایرانی، نیمه پنهان، توی اون گفت عشق یک نوع جاذبه است که انسان نتواند در برابر آن مقاومت کند.بعد به یاد SMS هایی که بهم زده بودن افتادم، قشنگ هاش اینا بود :

عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست! عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد!

عشق از دوستی پرسید تفاوت من و تو در چیست ؟ دوستی گفت: من دیگران را به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی، من آنها را با دروغی جدا میکنم تو با مرگ!

ولی آیا عشق فقط محبت بین دو انسان، یک زن و مرد، یک دختر و پسر، یک فرزند و مادر و . . . هست ؟ فکر کنم جواب این سوال رو آقای راستی در جواب سوال من دادن :" عشق واقعی بسیار بسیار بسیار جالبه و در هر چیزی میتونه تجلی پیدا کنه! مثلا اونی که میره یه قناری میخره به 100 هزار تومن یعنی عشقش قناری و نگه داشتن اونه دیگه! معنی عشق تو ایران عوض شده، تا میگی عشق اولین چیزی که به ذهن میاد افکار منفیه، درضمن 100% در مقابل عقله! بعد هم نباید با هوی و هوس اشتباه گرفته بشه! "

باز به یاد مطلبی افتادم که 2سال پیش خونده بودم : عشق از زیباترین مفاهیم زندگی است. عشق جنسی که یک بال آن هوس و غریزه و بال دیگر آن صمیمیت و تعهد است و به 5دسته تقسیم میشود:1-عشق به خدا 2-عشق به خود 3-عشق مادرانه 4-عشق برادرانه 5-عشق جنسی ، شما کدوماشو تا حالا حس کردید ؟؟!! 

                        

باز به یاد حرفی افتادم که ملا میگفت از سید هادی شنیده:" عشق خود خداست. چون تو عاشق هر چی که بشی خدا اونو آفریده! " اومدم از دوستان تعریف عشق و نظرشونو راجع به اون پرسیدم. ملا گفت:" ما فعلا معلقیم عزیز! نه اینور نه اونور! نه تعریفی دارم نه نظری." رمض تعریف مشخصی نداشت و نظرش هم این بود که خیلی مزخرفه! رئیس گفت:" اگر در موقعیت مناسب پیش بیاد خیلی خوبه!" یکی دیگه گفت:" عشق اینه که فقط به خاطر معشوق حالا شخص یا چیز زندگی کنی و نظرم هم اینه که پایدار نگه داشتنش سخته!" بعدی در جوابم گفت:؛ گنجی است وجود و پاسبانش عشق است / مجموع جهان تن است و جانش عشق است

    این قلعه نه قله که نامش فلک است / بامیست بلند و نردبانش عشق است "

میخواستم چیزهای دیگه ای هم بنویسم ولی دیگه مطلب خیلی طولانی میشد. در انتها براتون قسمت هایی از کتاب "عطیه برتر" از پائولو کوئلیو رو میذارم و بعد از اون چند تا شعر قشنگ:

اگر به زبان مردم و فرشتگان سخن بگویم و عشق نداشته باشم، به نحاس صدا دهنده و سنج فغان کننده مانند شده ام. اگر صاحب عطیه پیشگویی باشم و آگاه باشم به تمام اسرار و بر تمامی دانش ها، اگر ایمانم چنان کامل باشد، تا آنجا که کوه ها را جابجا کنم ، و عشق نداشته باشم ، هیچم.

عشق مهربان است. در آتش حسد نمیسوزد، کبر ندارد، غرور ندارد، اطوار ناپسندیده ندارد، نفع خویش را خواهان نیست، خشم نمیگیرد، سوءظن ندارد، از ناراستی شاد نمیشود اما با راستی به شعف می آید، در همه چیز صبر میکند، همه را باور میکند، همواره امیدوار است و همواره بردبار. عشق هرگز نابود نمیشود. عشق زندگی است.

چرا میخواهیم برای ابد زندگی کنیم ؟ چون میخواهیم فردا، کسی را که دوست داریم، به سوی ما بیاورد. چون میخواهیم یک روز دیگر با کسی که کنار ماست زندگی کنیم. چون میخواهیم کسی را بیابیم که سزاوار عشق ما باشد . او نیز به نوبه خود بتواند که همان گونه که ما سزاوار آنیم، به ما عشق بورزد.

بدترین سرنوشتی که ممکن است کسی داشته باشد تنها زیستن و تهنا مردن است، بدون عاشق شدن و بی معشوق ماندن.

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا / گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

گفنم غم تو دارم گفتا غمت سر آید / گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم / بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

تا که یک روز تو رسیدی/توی قلبم پا گذاشتی/غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی/زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد/برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد/تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه/ ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

از خدا یه عشق تازه نمیخوام اون که میگه اهل سازه نمیخوام ، من فقط میخوام تورو داشته باشم واسه اینم اجازه نمیخوام . . .

 

نوشته شده توسط مهدی توحیدی فر ساعت 05:03 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 8 آذر 1386 و ساعت 10:11 ق.ظ


 

چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشیم؟

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 7 اسفند 1384
 دم غروب. هوا ابری و باران خیلی نرمی در حال باریدن و صدای اذان از هر طرف به گوش می رسد. به جای مسجد سر خر را کج می کنم به طرف نمایشگاه جنگ. دو سه کیلو متری راه است و پیاده روی در آن هوا بسیار لذت بخش. نمایشگاه در محوطه یک مسجد قدیمی برگزار شده.غرفه های اولی فشنگ بود و تفنگ بود و جفنگ بود و تنگ.در غرفه ای آلبومی بی بازدید کننده افتاده بود که برداشتم و نگاهی و چه عکس هایی!!! اکثرا چهره شهدا بعد از شهادت و برخی بسیار متلاشی و خونالود(نمی خواهم بگویم وحشتناک).بعضی ها که اصلا نمی شد سر و بدن را به تفکیک نگاه کرد که همه جسد مانند توده ای گوشت و استخوان چرخ کرده بود.تجلی خداوند بر روی انسانها به جای کوه. یادت هست که چه بر سر کوه موسی آمد!!! رها کنم. در غرفه ای آقاسی شوری به پا کرده بود و خوب بر موسیقی متن از کرخه تا راین چربیده بود. غرفه ای هم گذاشته بودند برای محصولات فرهنگی و درونش یک عالمه پوستر بیخود و چفیه از نوع اول و دوم و سوم! خاک بر سر محصولات مذهبی مان کنند که همه شان را یا دور گردن می اندازیم یا به دیوار می کوبیم. از درون آدمها خبری نیست ظاهرت درست باشد، گور پدر باطن.ناگفته نماند که چندتایی هم کتاب داشتند که البته کتابهای بدی نبود ولی تا خوب خیلی فاصله داشت. تکه پایانی نمایشگاه را دیگر گل کاشته بودند! جمعیت بازدید کنند هم فراوان بود از این قسمت. و همه هم زن. من نمی دانم چرا زنها را در این نمایشگاه ها راه می دهند. فقط می آیند که جلف بازی ای در بیاورند و خوشی بگذرانند و گند بزنند بر ریخت کار فرهنگی مذهبی. همه جا همین قصه است. داشتم می گفتم از قسمت پایانی نمایشگاه... نمایشگاه کتاب بود خیر سرشان. وکتابهایش... نوزده روش برای جلوگیری از بارداری! چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشیم! نکات آموزنده روابط دختر و پسر... باز هم بگویم؟ من نمی دانم با چه رویی این کتابها را جلوی چشم این چهره های خونین گذاشته بودند؟ رفته ای نمایشگاه شهید و توشه ات از نمایشگاه می شود این که چگونه پوست و صورتی زیبا داشته باشی. بگذرم. در انتها دفتری هم گذاشته بودند برای ثبت یادگار. من که بازش کردم نفر قبلی من نوشته بود« شهدای عزیز دوستتان دارم». که به یاد متی افتادم. و قبلیش جالب تر که برای شهدا کاریکاتور کشیده بود! و بسیار زشت تر از کاریکاتور های سعید. دفتر را بستم و بیرون زدم. سرم پایین بود و حواسم از هفت دنیا پرت که ناگهان با دختری شاخ به شاخ شدم. مانتویی کوتاه و شدیدا تنگ و صورتی رنگ پوشیده بود با شلوارهایی که از زیر دستSPG در می آیند و.... مابقی اوصاف که خنده ام گرفت. تفی روی پیاده رو انداختم و خندیدم برای آنها که بهر اینها کشته شدند.برای ما که در بحر آنها و اینها مانده ایم. برای محمد رضای آقاسی که همچنان از علی می خواند. برای تابلو بزرگ «بعد از شهدا ما چه کرده ایم» که دیگر از کنارش عبور کرده بودم...
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 06:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

و اما ج/-َ/ن/گ ...

از کلاسور غولاباد ,

چهارشنبه 3 اسفند 1384

                                                   

در سال 1889 آدولف هیتلر در خاک اتریش و شش متری مرز آلمان به دنیا آمد. مادرش آلمانی و پدرش غولابادی بود. در سنین نوجوانی و جوانی به گروههای ضد یهود پیوست و بارها به غولاباد سفر کرد. بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی اول وی آماده تسخیر فضای سیاسی آلمان شد. او در طی چند سال سخنرانی های کوبنده ای در آلمان و غولاباد انجام داد و مکتب نازیسم را در آلمان و غولیسم را در غولاباد تاسیس کرد. با افروخته شدن آتش جنگ جهانی در سال 1939، مردم غولاباد با آتش زدن پرچم غولاباد که پرچم انگلستان در گوشه آن بود رسما به متحدین پیوستند.

در سال 1940 غولیک ها به فرماندهی SPG  به اوشایی یورش بردند و پس از یکسال جنگ در نوروز 1320/1941 اوشایی را فتح و 6 میلیون اوشیک را اسیر و زنده زنده در کوره انداختند. این پدیده که بعدها به "اوشیکاست" معروف شد ، عامل اصلی استقلال ایالات متحده اوشایی در سال 1960 بود.

                       

                               SPG  در میان افرادش، پس از فتح اوشایی (نوروز 1320)        

با رسیدن خبر فتح اوشایی به گوش سران متفقین ، دولت انگلستان رضا شاه ،پادشاه وقت ایران را برای سرکوب غولابادیها زیر فشار قرار داد. اما رضا شاه که نقشه پیوستن به متحدین را در سر داشت از این کار سر باز زد.

بنابراین متفقین در شهریور 1320 وارد ایران شدند و ضمن عزل رضا شاه ،غولاباد را محاصره کردند. جنگهای ارتش غولاباد با متفقین تا سال 1945 ادامه یافت و غولابادی ها نیمی از کل ارتش آنها را به هلاکت رساندند.

اما بالاخره مثل همیشه، دسیسه کاریهای انگلستان کارساز شد و گروهکی به نام "فرزانگان" به غولاباد خیانت کردند و شبانه دروارزه های  غولاباد را بروی متفقین گشودند.

غولاباد با حداقل درگیری فتح شد و متفقین ضمن تعویض دوباره پرچم غولاباد به دستگیری سران غولیسم پرداختند.

با رسیدن خبر فتح غولاباد به برلین ،هیتلر با اینکه که از پیروزی ارتش ss در برابر ارتش سرخ مطمئن بود، دست به خودکشی زد. و اینگونه جنگ پایان یافت.

از آن زمان غولابادی های راستین لقب هایی چون تن لش، پوست کلفت، لات، فَشَلِ بی خاصیت و...گرفتند و فرزانگانی ها صاحب زمین ها ، املاک و ثروتهای کلان گشتند.

اکنون شصت سال از آن زمان می گذرد و با تعویض پادشاه غولاباد و فراهم آمدن شرایط وقت آن رسیده که انتقام جهان را از فرزانگانیها بگیریم.

در این راستا اعضای دیر نو با در دست گرفتن مشعل هدایت در یک دست و پرچم غولیسم در دست دیگر آماده گشته اند تا به دنیا نشان دهند غولیسم هنوز زنده است.

            سران نیو غولیسم،  از راست به چپ: متی، ملا ، غولیک، سعید ، رمض(زمستان 84)

ای دوست! اگر می بینی که جهان امروز به جای اینکه جهان ژرمن و آریایی و غولابادی باشد جهان انگلیسی و آمریکایی و صهیونیست است،

و ای ایرانی! اگر می بینی امروز برای چندتا دانه اتم ناقابل و انرژی هسته ای اینقدر باید سختی بکشی،

و ای غولابادی! اگر امروز برای رفتن به پژوهشگاه باید از صد نفر اجازه بگیری و در آخر با پوزخند فرزانگانی ها روبرو شوی، بدان که همه ی اینها  از خیانت فرزانگانی ها در شصت سال پیش سرچشمه گرفته است!

                           

                              سران فرزانگان غولاباد (شخصی در همین دو متری)

پس ، چه غولابادی هستی، چه نیستی، به پا خیز تا انتقام خون هیتلر را از فرزانگانیها بگیریم!

                  

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 05:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

دیویت کافرپیلد

از کلاسور حرف نو ,

دوشنبه 1 اسفند 1384

این بار بهتر دیدم در راستای اهداف افزایش بار علمی وبلاگ و تشکیل پایگاه آموزشی و خدمت به هموطنان ، مطلبی داشته باشیم درسی، مناسب حال عزیزان انسانی.

بله. امروز می خواهم در مورد تاریخ ادبیات بحثی داشته باشم.

در میان مباحث عمیق رمان نویسی بحثی چون دیویت کافرپیلد درخشان و تابناک نیست.

وی در اوان کودکی تخیل بی نظیری داشت. به همین خاطر بود که در سن هفتاد و هفت سالگی تصمیم به نوشتن اولین رمان خود، برادران کارامازوف، گرفت. این رمان پرفروشترین رمان سال بود و وی توانست با نویسندگانی چون هری پاتر، چارلز اسپنسر هاردی و حتی آهو خانم و جاری مشهورش موسیو پوآرو مقابله کند.

براداران کارامازوف، جو دالتون، آوریل دالتون، جک و لوبیای سحر آمیز و مردی که می خندد در این اثر بی نظیر به شکلی عرفانی مباحث عمیق حضور خالص و عدم مطلق را بررسی می کنند. سفر کارگران دریا از پاریز تا پاریس نقطه ی عطف این داستان به حساب می آید. تصویر گری بی نظیر سه نفر از برادران (نفراول سه تفنگدار، نفر دوم سه تفنگدار، نفر سوم سه تفنگدار) به شکلی خیالی صورت گرفته است . تا آنجا که شکسپیر بوزجانی رمان نویس معروف تاجیک در رابطه با آنها گفته است:

ده، بیست، سه پونزده، هزار و شست و شونزده.

هر که بگه شونزده نیست.... هفده هجده نوزده هپ.

یا سروده ی زیبای اسطوره ی سخن پارسی اسحاق نیوتن در وصف مراحل شکل گیری این اثر عظیم آنجا که می گوید:

برادران کارامازوف گره از زلف یار باز کنید.

کشه پا بزنید، دستا تو بینی، بادگلو ساز کنید.

همچنین این اثر مشهور بار ها مورد تقلید واقع شده است. برای مثال کتاب شاهنامه اثر سهراب یوشیج(ئلی اصفنتیاری) به تقلید از این اثر مشهور دیویت کافرپیلد صورت نگرفته است.

در پایان بد نیست قطعه ای زیبا از این اثر را آنجا که به تفکیک ژرفای مباحث انسانی و وجود عدم در عین حضور مطلق می پردازد برای خاتمه بیاوریم:

جو دالتون از در آمد و هی گفت سلام.

آوریل که جک را می شناخت گفت السلام.

مردی که می خندید نیشش باز شد.

از سوی جمله برادر ها آهنگ بادگلو هی ساز شد.

پس کوچولوی خوبم.

شب اومده دوباره.

داستان نتیجه نداره.

هر که بگه که داره.

خودش کله نداره.

 

 

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 08:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

انسان بودن نیست شدن است (۲)

از کلاسور مقاله ها ,

سه شنبه 25 بهمن 1384

انسان. خلیفه خداوند بر زمین. حامل امانت الهی. موجود متفکر و مختار. خداگونه ای در تبعید! فتبارک الله احسن الخالقین.

درنگ اول: قرون وسطی، مفتش بزرگ: مفتش بزرگ، معروفترین مأمور کلیسا در حوزه تفتیش عقاید در قرون وسطی است. کوششی که وی در راه ترویج دین الهی کرد بسیار شایسته و درخور تامل است. بسیار بودند دهقانان و کارگران ساده ای که دست و پاهاشان با سیم های برنده این مفتش بسته می شد و مدتها در زندان می ماندند در حالی که سیمها گوشت دست و پایشان را بریده بود و به استخوان رسیده بود. مفتش در روز موعود آنها را لخت مادرزاد در سراسر شهر می چرخاند و نهایتا در میدان شهر روغن بر بدنشان می ریخت و آتششان می زد تا با جلز و ولز سرخ شوند و یادشان بماند که دین مسیح دین بخشش و رحمت و عشق است.

 درنگ دوم: قرن اول هجری، حجاج ابن یوسف: همین بس که در هر وعده غذا انسانی را بر سر سفره سر می بریدند تا غذا به کام حضرت والا بچسبد! بگذرم از زندانها و شکنجه گاهها و آزارها و تبعید ها.

درنگ سوم: بوسنی، جنگ صربها و مسلمانان، به روایت مستندی از صدا و سیما: آنروز سربازان صرب اسیر خوبی شکار کرده بودند. یک زن مسلمان زیبارو. شب آنروز شانزده سرباز صرب به آن زن تجاوز می کنند! شب بعد آن شانزده نفر دوستانشان را هم صدا می زنند. شب سوم اول شب، سربازان آن زن مسلمان را که گریه کننان التماسشان می کند، کشان کشان به خوابگاه خودشان می برند و نیمه شب، جسد خونالود زن را بیرون می اندازند!

درنگ چهارم: دهه هزار و سیصد و پنجاه، ایران، مبارزات انقلاب اسلامی: مأموران پادشاه آریامهر ایران( نور به قبرش ببارد)برای اعتراف گرفتن از یکی از مبارزان انقلابی جلوی رویش نوزاد چند ماهه اش را با قیچی، تکه تکه می کنند!!!

درنگ پنجم: دهه هزار و سیصد و شصت، جنگ ایران و عراق: نیروهای ایرانی عملیاتی انجام می دهند و عملیات لو می رود و مجبور می شوند فرار کنند. پیرمردی نمی تواند پا به پای بقیه بدود و جا می ماند. جیپ های عراقی به او می رسند و دو دست و پایش را به چهار چیپ می بندند و از چهار سمت می کشند و بدنش را به چهار قسمت افراض می کنند!بدن یک پیرمرد هفتاد ساله را.

درنگ ششم: دهه هزار و سیصد و هشتاد، افغانستان: جنگجویان آمریکایی به خانه یک مرد افغانی حمله می کنند، آن مرد زن زیبایی دارد. به آن زن جلوی شوهر و بچه هایش تجاوز می کنند و بعد از آن سر مرد را جلوی زن و بچه هایش با چاقو می برند! تا یادشان بماند که آمریکا مهد آزادی است.

درنگ هفتم: الحق که شایسته است نگاهی به خودمان بیاندازیم تا مطمئن شویم که نحن الحق! فکر می کنید اگر ما در روز عاشورا بودیم، طرفدار کدام گروه بودیم؟ هرچه باشد حسین آقازاده بود. ریش هم داشت. پدرش هم از آن خشک مقدس ها، چراغ بیت المال خاموش می کرد و حد زانی ها را می زد و... خدا را شکر که تاریخ باز نمی گردد. خدا را شکر که تاریخ باز نمی گردد.

 این پست هم به مناسبت روز ولنتاین تقدیم به همه عاشقان نوع دوست. اگر حد بلد باشید می دانید که حد عدد بر بینهایت همیشه صفر است. حد انسانهای حق هم در برابر انسانهای ناحق صفراست. دراین زمان سخن از انا الحق گفتن خیلی سخت است. صحبت از بزرگی انسان کردن خیلی سخت است. اصلا صحبت از انسان کردن خیلی سخت است.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 01:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

از کلاسور مقاله ها ,

یکشنبه 23 بهمن 1384

انسان،

   بودن نیست،

       شدن است.

 «خویشتن را بشناس، تمامی دانش است.تازه در پایان شناخت همه ی چیزهاست كه ادمی خود را خواهد شناخت.زیرا چیزها تنها مرزهای ادمی هستند.»  «نیچه»

    یزدان بر آن شد كه انسان بیافریند و آفرید.آری،زیباترین و پست ترین موجودات را آفرید.آفرید و آفرید و آفرید...

  مرا آفرید.تو را آفرید.زندگی كردم.زندگی كردی.اما خدا كجای زندگی من و تو قرار گرفت؟

   انسان، تو فراتر از بی كرانه هایی و ابدی تر از همیشه.درون تو، یك نه،هزاران دنیاست.اگر لحظه ای به كائنات گوش بسپری صدای آفرینش را میشنوی و صدای دلنواز بال

  فرشتگان را.اگر چشمانت را ببندی رقص فرشتگان را میبینی.اینها همه یك شرط كوچك دارد.تنها باید با تمام وجودت آنها را باور كنی و فقط نتیجه ی تلقین ندانیشان.

   انسان،خدا درون بی نهایت توست.خدا در هر نفس تو جریان دارد.خدا در چشمان تو جاریست.«حلاج:بیرون ز شما نیست،شمائید،شمائید.چیزی كه نكردید گم از بهر چه جویید؟وندر طلب گم نشده بهر چرایید؟؟»

   تو نه كوچكی و درمانده.تو قطعا بزرگ تر از آنی كه می اندیشی.تو درون نا میرای فلك سیر میكنی.خدایت همین نزدیكیست.همه چیز رنگ خدا دارد.ذره ذره ی خاك.قطره قطره ی ا آب.واز همه بیشتر رنگ خدا در توست.پروردگار از همه ساده تر است.

   انسان به درونت سفر كن،به آنجا كه خدا پنهان است و منتظر تو.دریاب خدایت را و در شناخت حق،در عشق لایتناهی ایزد و در ژرفای وجودت گم شو.در عشق مطلق به بی نهایت  گره خور و با كیهان یگانه شو.تو نمی توانی نسبت به فریاد درونت كه تمنای دیدار خدا را دارد بی تفاوت باشی.

   ای انسان ها،بگذارید امروز احمق باشم، چون امروز، حماقت همه ی آن چیزی است كه برای بخشیدن دارم.می توانم بدین خاطر نكوهیده شوم،اما مهم نیست.شاید فردا چیز دیگری برای بخشیدن داشته باشم.

 

نوشته شده توسط نیلرام دیر نو ساعت 04:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

انقلاب، قلبی که هنوز می تپد.

از کلاسور مقاله ها ,

شنبه 22 بهمن 1384

11 بهمن 57

بختیار گفته است که فردا فرود گاه مهر آباد را می بندد.اما این بار مردم آمدند و فریاد دلشان را به زبان آوردند.

اگر امام فردا نـیاد مســلـسلا بیرون میاد .

صدایی که دل هر ابرقدرتی را می لرزاند.و این مرغ طوفان است که در طوفان دل مردم همچو غریقی در دریای بیکران دست و پا می زند.مردم می دانند چه می گویند و چه می خواهند.آنها روشنی را می خواهند.حتی سرمای طاقت فرسای زمستان نیز در برابر تصمیم و عزم راسخ مردم سر فرود آورده است.هیچ کس نمی داند در دلش چه می گذرد.اما به صداقت دل و راستی پندارشان اطمینان دارند. دل همه اورا می خواهد و دل او همه را.این را همه می دانند و به دانستنش عشق می ورزند.و این حضور میلیونی نشانه ی آرزوی درونی این انسانهاست.آنها که می دانند و با صدای بلند می گویند:

تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست!

12 بهمن 57

 

دل مردم روشن است.همه می دانند که مرغ طـوفان را چه به طوفان. همه می دانند که امام می آید.و او می آید.هواپیمایی از نور آرام بر زمین تهران می نشیند.در میان غلغله ای از انسان و انسانیت.در میان چشمهایی لبریز از انتظار که می دانند انتظار سر آمده.صدای نور در گوش جان مردم می پیچد و سبزی نور امام چشم دل مردم را روشن می کند.هواپیما دیگر ایستاده است و این خورشیــد اســت که از آن طلوع می کند. همیشه خورشیدها پایین می روند تا غروب کنند. اما این بار ، این خورشید از بالای ابرها و به سمت زمین طلوع می کند. این بار یک ملت مشرقش هستند و یک کشور مطلعش.

در میان حکومت ظلم و سیاهی فرود می آید و به بهشت زهرامی رسد.و چه می کنند مردمی که سخنان او را می شنوند:

من مشت توی دهن این دولت می زنم،من به کمک این مردم دولت تعیین  می کنم.

و تکبیر است که پایه های سست ظلمت را می لرزاند.

22 بهمن 57

 

همه جا از ظلمت تهی شده است. همه ی سیاهی ها سپید شده اند و همه می دانند که دیگر مجال نشستن نیست.ستون های ظلم فروریخته و نفس ستم گرفته شده است."نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی".مشتهای گره کرده مردم که صدای درود بر خمینی را به گوش فلک رسانده اند و اکوانهای پلید را از گوشه و کنار زدوده اند.خیابانهایی که بوی اسلام می دهند.همه جا بوی امام می آید و صدای انقلاب است که گوش نوازی می کند.گرمی زیبای جمهوری اسلامی سردی زمستان را شکسته است و تلسم ظلم شکسته است.

22 بهمن 84

 

و حالا ماییم و یک نهضت. یک انقلاب. یک حرکت.

ماییم و یک کشور. ماییم و یک دستاورد. یک موهبت. یک نور.

ماییم و یک ایران که نرگس امیدش رو به ما فرزندان این خاک باز می شود.

27 سال پیش امامی آمد، مشتی بر دهن تاریکی زد و پوچی را برانداخت. امامی که تلالو انوار زرینش مژده می داد بوی بهبود را.

و حالا ماییم و یک کشور منتظر بهبود. ماییم و یک ملت در انتظار نور.

ماییم و وجوب سیانت از این جنبش.ماییم و یک ملت فریادِ نزده، ماییم و یک دنیا کار نکرده، راه نرفته و قله ی فتح نشده.

و می توانیم.

قله ها در انتظارند. ایران صدایمان می زند.

من اگر برخیزم....

تو اگر برخیزی....

همه بر می خیزند.

برخیزیم.

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 07:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

اساطیر غولاباد...

از کلاسور غولاباد ,

جمعه 21 بهمن 1384

                          

قسمت دوم: استاد راستین

ادیب، محبوب، مردمی.آری جناب راستین هم از بزرگان تاریخ غولاباد هستند. ایشان غولاباد را از ابتدا به یاد دارند...چه بسیار برایمان گفته اند  از زمانی که غولیکها همراه آریایی ها به فلات ایران آمدند...البته ایشان همراه آنها نیامدند بلکه با دسته ای از غولیکها به اروپا رفتند و کشوری بنا نهادند به نام" این غولستان است".

البته این نام در طی قرنها ابتدا به "اینغولستان" ، "اینگولستان" و در آخر "انگلستان" تبدیل شد...

سپس در سال 500 ق.م یکی از غولابادی های ساکن ایران رقعه ای نوشت و ظلم و ستم پادشاهان هخامنشی را به اطلاع  جناب راستین رساند...ایشان نیز به لرد استانگین این موضوع را یاد آور شد و این دو تن پا به پای هم لشکر اینغولستان را فرماندهی، و به ایران سرازیر شدند...از آن موقع غولاباد مستعمره انگلستان شد و جناب راستین در آن دیار سکونت یافت...و اینچنین است که ایشان را تاریخ گویای غولاباد نامیده اند.

فعالیتهای سیاسی اجتماعی ایشان ادامه یافت تا اینکه بعد از اولین دوره جنگهای غولاباد و آنگولا ، ایشان سازمانی به نام "ض.ض.م" (ضد ضمیر ما) بنا نهادند...فعالیت این سازمان به قدری تاثیر گذار بود که هنوز هم در غولاباد عده ای  نه تنها برای اول شخص مفرد از "ما" استفاده نمی کنند، بلکه در اول شخص جمع نیز از استعمال آن امتناع، و ضمیر "من ها" را بکار می برند...

امروزه ایشان در دانشگاههای غولاباد ادبیات و عربیات و تاریخ تدریس می کنند و الحق از بهترین و مردمی ترین دانشمندان غولاباد هستند و ما هرچه از ادبیات و عربیات می دانیم از وی آموخته ایم...

جناب راستین، دیر زی...شاد زی...

                              

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

روز دهم : کارنامه سپید

از کلاسور حرف نو ,

سه شنبه 18 بهمن 1384

کربلا بارگاه پادشاهی حسین است. بی چون چرا. اما عاشورا.... عاشورا....عاشورا آنقدر پادشاه دارد که از هر که بگویی در مقابل دیگری شرمنده می شوی. حبیب بن مظاهر، حر بن یزید، عبدالرحمان غفاری، حنظله، بریر بن خضیر... حسین بن علی، اما علی نماینده دیگری هم در این حرب دارد...

عاشورا مظهر جبروت عباس است. عباس در عاشورا خود را به رخ عالم می کشد...

 عباس در عاشورا خود را به رخ حیدر می کشد که پدر! می بینی پسرت را؟ می بینی چه می کند؟ اگر تو پای عمرو بریدی، من دستان خود بریدم! اگر تو با آنکه بر فرقت تیغ زهر آلود زد، مدارا کردی، من حتی برنگشتم ببینم که بر فرقم عمود آهنین کوبید!

عباس در عاشورا خود را به رخ حسین می کشد که مولای من رخصت هست آب بیاورم؟ پسر فاطمه! می خواهی ببینی پسر ام البنین چه می کند؟ هر چه باشد در رگ های من هم خون اسد الله جاری است برادر! چه صحنه ای بوده وداع حسین با عباس! خیال می کنی حسین نمی داند چه خواهد شد؟ یا پنداشته ای ابا فضل نمی داند چه خواهد کرد؟ حسین منتظر شنیدن ادرک یا اخاک علمدارش است. حسین از دل می خواهد عباس برادر صدایش کند.

عباس در آن روز خود را به رخ الله می کشد! این بار نه به کنایه که به عین معنا. عباس خود را به رخ الله می کشد. مگر نشنیده ای که وجه خدا در چهر یارانش متجلی است؟ یعنی فکر کرده ای آن چهره خونین بی چشم کوفته شده از آن یک آدم است؟ نه... در آن چهره، الله پیداست. الله. الله هم در آن زمان فتبارک الله می گوید. که می بینید فرشتها؟ می بینید آن چیزی را که من می دانم و شما نمی دانید؟ می بینید چه آفریده ام؟ می بینید ساقی کوثرم را؟

و می دانی عزیز، عباس در آن روز خود را به رخ من و تو هم می کشد... هنوز که هنوز است خود را به رخ ما می کشد که  مگر شما به ما رفته اید؟ مگر شما هم مسلمانید؟ مگر شما هم دین دارید؟مگر شما هم...

چشمه چشمه مشک می جوشد ز آب    وای  از   دستان  پور  بو تراب

دست او در خاک و خون پامال شد       دست ما در جیب بیت المال شد

دین او صد باغ  ایمان  می دهد          دین   ما  بوی  غم  نان می دهد

قلب او در فکر طفلان زار شد          قلب  ما در  حسرت  دینار شد

آخرین پست فیروزه ای بود. یاحق.                                

                                                                                                              

                                                                                                              

                        

                        

 

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 05:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

حقیقتی به رنگ خون

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 16 بهمن 1384

ظهر بود.

ظهر عاشورا. ظهر بود اما این بار سرخی خورشیدِ زمین تابناک تر از زردی خورشید فلک بود.

کربلا مهد حقایق بود. زمین شاهدی بر رشادت، و آسمان سرابی از هراس.

باد مرثیه ای زمزمه می کرد. سیه حکومت سکوت صحرا را فرا گرفته بود. کربلا، شن به شن می لرزید. صدای حزین و لحن داغ دار باد نشانی از حادثه بود.

صدای سکوت هنوز هم حاکم بود. اما حقیقت فریاد می زد. سرابی از شک نمانده بود. صحرا بویی از حضور می داد. نوری بر صحرا تابیده بود. صدایی بود. زمزمه ای. نجوایی. انگار نوری سخن می گفت. از سرخی می گفت، از رشادت،از تابناکی. از حقیقت می گفت.  آری از حقیقت می گفت. صدای آشنایی بود. دور بود، اما نزدیک لمس می شد. جایی کنار قلب داغ دار کربلا.

صحرا داغ بود. خورشید همچنان همانند همیشه می تابید. گرم و سوزان. اما سردی فنا همه چیز را می لرزاند. وجودی نبود. حضوری کم بود. کربلا گریان بود. اشکهایش قرمز بودند.

غم رعشه ای بر فرات نهاده بود. می خروشید. بانگ می زد. فریاد می کشید.سهمی در رگبرگ های نخل ها جریان یافته بود. در درون شن، در نهاد باد.اما...

اما سرخی حقیقت کم از سیاهی سکوت نداشت.

الله اکبر.

حقیقت سرخ،  کمر سیاهی سکوت را شکست .و پیروز شد.

حقیقت بانگ برآورد: الله اکبر.

سرخی حسین، نور سبزی بود بر پرچم پیروزی.درفشی سرخ که نشانی بود بر سبز پیروزی خونبارش.

آری. حتی سکوت هم نتوانست حقیقت را بپوشاند.

                                        

                    
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 02:02 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


 

بوی سیب می آید...

از کلاسور حرف نو ,

جمعه 14 بهمن 1384

میان همه ی پارچه ها ، یا حسین ها و یا ابوالفضل ها ، یکی جدید تر بود،"بوی سیب می آید". نه، آنجا میوه فروشی نبود ، مقصود حسین بود ، البته حسین هم میوه فروش نبوده است ،...آری سیب نماد عشق است، عشق حسین به اسلام. اسلامی که جدش در جهان بنا نهاد.اسلام برای محدودیت و سرگرمی نیامده بود، برای آزادی انسان از نفس ، برای عدالت آمده بود . و این عدالت می رفت که نابود شود و آنگاه قیام حسین و کربلا و آنچه می دانید...

حسین یک تراژدی سرگرم کننده که هر گاه به آن می اندیشیم گریمان می گیرد نیست، حسین درس است،حسین هدایت است، حسین قسمتی از قرآن است...یزید مرد، شمر و تمام افرادش هم مردند، مجازات آنها با خداست...پاداش حسین هم با خداست...اما آیا در جهان دیگر یزیدی نیست؟

یزید شرابخوار بود اینها صدها و هزارها را به دام  الکل واعتیاد می افکنند و خود بدان لب نمی زنند،یزید با سگ بازی می کرد ، اینها با زندگی و دین و فرهنگ صدها و هزارها بازی می کنند،یزید مخالفانش را قتل عام کرد اینها مردمی که از سیاست هیچ نمی دانند بمباران می کنند، یزیدیان با شمشیر و رودر رو جنگیدند اینها از کیلومتر ها دورتر شهری را نابود می کنند...

آیا حسین تنها داستان است؟...یا درس است؟...حسین قسمتی از دین است...

ما در دنیای به مراتب کثیف تر از شام و کوفه زندگی می کنیم...بیدار شو!

جهان در انتظار حسینی دیگر است...آیا تو از 72 تن هستی؟

                                                                                    

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 12:02 ب.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©