چیزی برای گفتن ندارم ...همین!
(اصولن هم برای شعر نمی شود مقدمه نوشت...)
تبلیغات

خیزید ای می خوارگان تا خیمه بر گردون زنیم... آیین دیر عشق را بر چرخ بوقلمون زنیم
آرشیو
نویسندگان
امیرحسین رفعتی
محمد ملاعباسی
سعید حاجی زاده
سید حامد شاکر
علی رضا رحیمی
نویسنده ی افتخاری
هم قطاران:
پادشه خوبان
از کلاسور شعر ,
چیزی برای گفتن ندارم ...همین!
(اصولن هم برای شعر نمی شود مقدمه نوشت...)
ویرایش شده در شنبه 6 مهر 1387 و ساعت 09:09 ق.ظ
بازی های زبانی ۲
از کلاسور مقاله ها ,
در نظر بگیرید که من بگویم، بدن پوسیده خواهد شد و دیگری بگوید: خیر، اجزا بعد از هزاران سال به یکدیگر می پیوندند و شما بر انگیخته خواهید شد. حال اگر کسی بگوید: ویتگنشتاین! آیا ایم مساله را باور داری؟ من خواهم گفت خیر؛ آیا مخالف آن شخص هستی؟ من خواهم گفت: خیر.
ویرایش شده در - و ساعت -
بازی های زبانی
از کلاسور مقاله ها ,
یک بازی فوتبال را در نظر بگیر. که باید برنده ای داشته باشد لزومن. و الآن در دقیقه هشتاد هستیم. و نتیجه مساوی است. هر دو تیم ماهها برای این بازی تمرین کرده اند و در حال حاضر هیچ بازیکنی به هیچ چیز دیگری جز پیروزی خودشان و شکست رقیبشان نمی اندیشد. هر برخورد کوچکی حرف ها و تنش های تند و تیزی را موجب می شود. تماشاگران بدترین فحش هایی را که بلدند به هم می دهند. نطفه های یک تشنج بزرگ شکل گرفته است. یک نبرد واقعی در جریان است.
در همین موقع حسن میراب، که تا حالا از دهشان طزرجان بیرون نیامده و واژه فوتبال را حتا برای تلفظ کردن دشوار و مسخره می یابد، از در ورودی ورزشگاه وارد می شود.
ویرایش شده در - و ساعت -
سلام!
از کلاسور شعر ,
مردم ایران سلام!
ویرایش شده در - و ساعت -
هارمونی
از کلاسور حرف نو ,
- سال ها پیش، چرا سال ها؟، خیلی دست بالا بگیریم 9 سال، توی یک...خیلی دست بالا بگیریم، خانه ای، که فقط یک اتاق داشت(بود)، یک میدان بالاتر از غولاباد، و مال استاد من بود، توی آن اتاق استاد بود که فقط یک چیز داشت...
ویرایش شده در پنجشنبه 31 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ
لافكادیو، شیری كه جواب گلوله را با گلوله داد.
از کلاسور مقاله ها ,
اولین بار شش هفت ساله بودم كه خواندمش. دفعه ی دوم آقای شاكر برایمان تعریف كرد، توی مینی بوس به گونه ای بس نامتارف نشسته بودیم و می رفتیم مشهد . اثر نسبتا متفاوتی است از شل سیلور استاین. بروم سر آنچه می خواهم بگویم. خیلی ها خیال می كنند لافكادیو نمادی از خودبیگانگی است. لافكادیو كلاغی است كه می خواهد راه رفتن كبك را یاد بگیرد و معمولا اپیزود آخری را نماد كل شی یرجع الی اصله می دانند. لافكادیو روزگار وصلش را بازجست!
اما من این طور خیال نمی كنم.ویرایش شده در جمعه 25 مرداد 1387 و ساعت 09:08 ق.ظ
اختراع انزوا
از کلاسور مقاله ها ,
"پل استر" در "اختراع انزوا"یش از حس نوستالژیک نسبت به زمان حال سخن گفته است و بعد از شرح کوتاهی بر این ادعا، آن را "نوستالژی برای حال" می نامد.
در میان همه ی حرف ها و توصیفات و ترسیمات استر، از خود و خویشاوندانش، چه نسبی ها و چه فکری ها، این قسمت بیشتر از بقیه نظرم را به خود جلب کرد.
در اولین تصوراتم اینچنین نتیجه گرفتم که این نویسنده ی یهودی، آنچنان در تفکر، نوشتن و آفرینش لحظات برای شخصیت های مصنوع خود پیش رفته است که زمان حال، و آنچه در لحظه متولد می شود، و با رفتار او و اطرافیانش شکل می گیرد، برایش داستانیست خوانده شده و آشنا. و به تمامی عکس العمل ها و رویدادها و حتا تصادفات زندگی آنچنان آشناست که برایش حکم خاطره دارند، چرا که خود، قبلا همه را چه بر روی کاغذ و چه در ذهن، آفریده است.
در سطح بالاتر به این نتیجه رسیدم که خدا هم، باید یک چنین دیدگاهی به جهان و رویدادهایش داشته باشد، البته با فرض غلط محدود نمودن خدا به زمان...
بعد به این نتیجه رسیدم که استر، همچون پیرمردی زندگی می کند، که بعد از 80 سال، صبح در خانه ای بیدار می شوند که تمام سال های عمرش را در آن گذرانده است. انگار که "نوستالژی برای حالِ" استر یعنی زندگی کردنِ خاطرات، در مقابل ما که "با" خاطرات زندگی می کنیم، چرا که همیشه خاطرات ما از ما جدا هستند و ما آن ها را مربوط به گذشته می دانیم. و جالب اینکه در نهایت به این نتیجه رسیدم که بر خلاف تصور اولیه ام، استر با "نوستالژی برای حال"ش بهتر از ما زندگی می کند، چرا که حس نوستالژیک، قاعدتا خوشایند است.
ویرایش شده در دوشنبه 21 مرداد 1387 و ساعت 06:08 ق.ظ
خواب، خداونگار ارزش ها
از کلاسور مقاله ها ,
زرتشت وصف فرزانه ای را شنید كه از خواب و فضیلت نیكو سخن می گفت و بدان خاطر بسیار پاس داشته می شد و پاداش می گرفت و جوانان همه پای كرسی آموزش اش می نشستند. زرتشت به سراغ او رفت و با جوانان همه در پای كرسی اش نشست. و فرزانه چنین گفت:
حرمت و شرم در پیشگاه خواب! این است سر كارها! از بدخوابان و شب زنده داران بپرهیزید!
دزد نیز در پیشگاه خواب شرمگین است و در خلال شب آرام می خزد. اما شب پا بی شرم است و كرنای خود را بی شرمانه با خود می كشد.
خفتن هنری كوچك نیست: برای آن سراسر روز را بیدار می باید بود .
روزانه می باید ده بار بر خود چیره شوید. زیرا این كار خود خسته می كند و برای روان چون افیون است.
دیگر بار می باید ده بار با خود آشتی كنید. زیرا چیرگی مایه تلخكامی است. هر كه با خود آشتی نكرده باشد بد می خوابد.
روزانه می باید ده حقیقت بیابید. و گرنه شبانگاه نیز در جست و جوی حقیقت خواهید بود و روانتان گرسنه خواهد ماند.
روزانه می باید ده بار بخندید و شادی كنید. وگرنه معده شما، این پدر رنج، شب هنگام شما را خواهد آزرد.
كمتر كسی می داند كه برای خوب خفتن فضیلت ها را تمام باید داشت. شهادت دروغ دهم؟ زنا كنم؟ در كنیز همسایه طمع بندم؟ این ها هیچ یك با خواب خوش سازگار نیست.
و آنكس كه فضیلت ها را تمام دارد نیز باید یك نكته را بداند، و آن به هنگام خواباندن فضیلت هاست!
تا آن زنكان خوب روی، بر سر تو، ای شوربخت، با یكدیگر به ستیز برنخیزند!
صلح با خدا و همسایه: خواب خوش چنین می طلبد. و نیز صلح با شیطان همسایه! تا شبانگاه به سراغت نیاید!
احترام به اولیای امور و اطاعت از ایشان، حتا احترام به اولیای كژ و كوژ! خواب خوش چنین می خواهد. من چه توانم كرد كه قدرت دوست دارد با پای كژ و كوژ راه رود؟
نزد من بهترین شبان همان كس است كه گوسپندانش را به سرسبزترین مرغزار می راند: چرا كه این با خواب خوش سازگار است.
نه سر فرازی های بسیار می خواهم نه گنجینه های بزرگ، كه صفرا انگیزند. اما بی نامی نیك و گنجینه ای كوچك نیز آسوده نتوان خفت.
هم نشینان اندك، در نظر من، بهترند از همنشینان بد. اما همنشینان می باید به هنگام آیند و به هنگام روند. این با خواب خوش سازگار است.
مسكین جانان نیز بسی خوشایند منند. آنان خواب را می افزایند. آنان سعادتمند اند، به ویژه اگر همیشه حق را به ایشان دهند.
روز بر فضیلت مند چنین می گذرد. اما، با فرا رسیدن شب هرگز خواب را به خود فرا نمی خوانم. خواب، آن خداوندگار فضیلت ها، خوش ندارد كه فرا خوانده شود!
بل، می اندیشم كه سراسر روز در چه كار بوده ام و چه اندیشیده ام. و شكیبا چون گاو، نشخوار كنان، از خود می پرسم: و اما ده چیره گی ات چه بوده؟ و چه بوده ده آشتی و ده حقیقت و ده خنده ای كه دل از آن شاد بوده است؟
هم چنان كه در اینها فرو میروم و در گاهواره چهل اندیشه خویش تاب می خورم، ناگاه، خواب، آن ناخوانده، آن خداوندگار فضیلتها، بر من چیره می شود.
خواب بر دیگانم می كوبد و دیدگانم سنگین می شوند. خواب دست بر دهانم می ساید و دهانم باز می ماند.
به راستی، آن عزیزترین دزد، با پای پوش نرم به سراغم می آید و اندیشه هایم را از من می رباید: آنگاه من چون این كرسی لال می ایستم.
اما ایستادنم چندان به درازا نمی كشد: چه، آنگاه می آرامم.
زرتشت چون سخنان فرزانه را شنید، در دل بخندید. زیرا از آن سخنان فروغی بر او دمیده بود. و با دل خود چنین گفت:
این فرزانه با چهل اندیشه اش در چشم من ابلهی است.......
..... این است فرزانگی او: بیدار باش تا خوب بخوابی! و به راستی، اگر زندگی را معنایی نمی بود و بر من بود كه به بی معنایی زندگی تن در دهم، مرا نیز تن-در دادنی ترین بی معنایی همین بود.....
ویرایش شده در دوشنبه 7 مرداد 1387 و ساعت 10:07 ق.ظ
...زدگی
از کلاسور مقاله ها ,
ویرایش شده در - و ساعت -
رمانتیکبازی
از کلاسور دیرنو ,
بسم الله.
تاریخ نگار سایت درست درج کند یا خیر، سی و یکم تیر. فکر نمی کنم مناسبت خاصی داشته باشد، جز همین سی و یکم بودنش. و چقدر این سی و یکم ها ی ماههای اول سال سردرگم و اضافه و لنگ در هوا هستند، مثل مهاجران غیر قانونی بین دو کشور، بین دو ماه، بین تیر و... و چه احساس خویشاوندی ای می کنم با این روزهای- برق، قطع است. و این کاملا مشخص می کند که اینجا گوشه ای از ایران است، زیر نور شمع، زیر پایمان نفت و... طبق روال هر روزی چند ساعتی پیش به جُنگ شبانه ی 20:30 گوش دادیم، و قبلش خواندن اعتماد ملی که امروز خریدم و تاریخ دیروز داشت و قبل ترش تمام کردن و چسباندن پوستر نامجو، سومین پوستر "غیر عادی" از زمان رجعت به بیت الاب الحلال، زیر نگاههای پرسشگر اهل بیت و حتا قبل تر از آن آپلود قالب جدید دیرنو، با اشاره ای به این نکته ی تلخ و ترش که دیگر " وبلاگ گروهی"، و نه " نشریه ی نمی دانم چه...". قبلش هم که صبح تا لنگ ظهر خوابیدن و شب قبل تا نیمه شب فیلم دیدن...
بگذریم...می دانی، حس و حال مطلب گردن کلفت نوشتن، باقی نمانده برادر...وهمین لبخندی که مانده روی لبمان، نه از بابت روبه جلو بودن مذاکرات ژنو یا بازی دوستانه ی بسکتبال با آمریکا و چه می دانم از این دست هجویات، که واسه خاطر...نمی دانم شاید به خاطر این شب های رمانتیکیست که زیر نور شمع بهمان تحمیل شده است...
به هر حال، گفتیم سبک ترش کنیم، بار سکون را و...اللهم صل علی محمد و آل محمد، برق هم آمد،
فوووووت.
پ.ن: دوستان! نه محدودیت زمانی، نه مکانی، هوسش آمد بنویسید برود، هرچه! رییس بازی هم تعطیل...
ویرایش شده در دوشنبه 31 تیر 1387 و ساعت 08:07 ق.ظ
حادثه ها
از کلاسور شعر ,
خواستم به یاد خودم آورده باشم.... .
ویرایش شده در - و ساعت -
از گونه ای دیگر
از کلاسور مقاله ها ,
خامنه ای یک جایی ( فکر کنم در شریعتی از نگاه متفکران) و چه خوب گفته است: آنچه جوان امروز ما به آن نیاز دارد، ترکیبی است از بتن آرمه تفکر مطهری و زیبایی های اندیشه شریعتی.
ویرایش شده در چهارشنبه 29 خرداد 1387 و ساعت 09:06 ق.ظ
امشب...
از کلاسور شعر ,
با خودم كلنجار رفتم. قرار بود مقدمه ای كه این جا می نویسم مقدمه ای باشد كه برای اولین كسی كه این شعر را خواند نوشتم. نهایتا خودم توانستم خودم را قانع كنم كه ننویسمش. پس بی مقدمه.
ویرایش شده در یکشنبه 26 خرداد 1387 و ساعت 02:06 ق.ظ
سه تار
از کلاسور حرف نو ,
یک جای دور افتاده ای، از دید مردمان پایتخت نشین، و از دید من خیلی خیلی نزدیک به مرکز دنیا، در یک شهرستان کوچکی به نام تفت و در یکی از کوچه های معمولی اش به نام شهید احمدی، و در زیر زمین یکی از خانه های معمولی ترش، همین الان که من و تو اینجا نشسته ایم، مردی نشسته و دارد بهترین تار و سه تار ایران را می سازد.
ویرایش شده در دوشنبه 20 خرداد 1387 و ساعت 12:06 ق.ظ
مسئله سازی(هفت سینیزاسیون و سنت های كودكانه)
از کلاسور مقاله ها ,
می دانی، هفت هشت ساله كه بودم اوایل
هر سال ، اشتیاق خاصی برای هفت سین چیدن و تخم مرغ رنگ كردن و این ها داشتم. تخم
مرغ ها را گاه با رنگ گواش و گاه با پوست
پیاز و گاه حتا دزدكی با سرمه و رژ و ریمل رنگ می كردم. در جور شدن هفت سین هم
اصرار عجیبی داشتم. همیشه هم زیاد می آمد. سمنو را معمولا نداشتیم اما باز هم هشت
تا از آب در می آمدند. قرآن و آینه گذاشتن هم جای خود داشت. البته مشكل ماهی
نداشتیم چون معمولا توی آكواریم چند تایی پیدا می شد. اما چون تنگ نداشتیم معمولا
به جای تنگ می انداختم شان توی یك پارچ شیشه ای. البته شب قبلش پارچ را آب می كردم
تا سم ماهی کشی اش برود. اما چرا؟ كدام فرآیند این اشتیاق را در من تولید می كرد؟
چگونه هفت سینیزه می شدم؟
ویرایش شده در - و ساعت -
زندگی چیست؟
از کلاسور شعر ,
شعر که، اصولا خلاصه و درآمد ندارد...یعنی داردها، اما نمی شود جدایش کرد...
زندگی چیست...
ویرایش شده در یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 و ساعت 06:05 ق.ظ
باد صبا
از کلاسور مقاله ها ,
ویرایش شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 و ساعت 03:05 ق.ظ
تلمذ
از کلاسور مقاله ها ,
ویرایش شده در - و ساعت -
اگر هیتلر خودکشی نکرده بود...
از کلاسور حرف نو ,
می دانی؟ همه اش تقصیر این خدابیامرز هیتلر است. همه اش. اگر این قدر زود خودکشی نکرده بود الان این همه مشکل نداشتیم که!
ویرایش شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 و ساعت 12:04 ق.ظ
لیلا
از کلاسور شعر ,
خودش که خلاصه ای ننوشته است. ما هم...یک کلام:
شعری از شهریار... شهریار خسروی.
ویرایش شده در پنجشنبه 22 فروردین 1387 و ساعت 08:04 ق.ظ
All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com
Best Resolution : 1024 X 768